برچسب نوشته « گمشده »

گشتم نبود ، بگرد هست

جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۸۸

برنامه ریزی کرده بودم که پول هامو جمع کنم.ریخت و پاش نکنم تا بتونم باهاش چیز هائی که میخوام رو بخرم.دیشب نشستم و چیز هائی رو که میخواستم نوشتم.دیدم من یک kindle میخوام یه  ساعت سواچ میخوام یه عینک آفتابی پلیس میخوام و یه گردن بند طلا میخوام.بعد نشستم یکم روی چیز هائی که میخوام فکر کردم.دیدم من با لپتاپم هم میتونم e-book  بخونم.ساعت یه مچی زیبا ایتالیائی هم دارم و عینک آفتابی هم دارم. گردنبند طلا هم چند تا دارم.

میدونی ما همیشه آرزوی چیز هائی رو داریم که خودمون یکیشو داریم.آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم.خوشبختی تو خونه خودمونه و بیرون دنبالش میگردیم.

همه ما یک گمشده داریم که در موردش  اشتباه فکر میکنیم، یک روز فکر میکنیم گمشده ما اون لباسه یک روز فکر میکنیم گمشده ما ماشینه یک روز فکر میکنیم گمشده ما فلان دختر یا پسره.گمشده ما هیچ کدوم از اینها نیست.اینها همه تظاهراتی از اون حس گمشده داشتن ما هست.ما تا زمانی که توی این دنیا هستیم گمشده رو اشتباه میگیریم.به محض اینکه مردیم میفهمیم گمشده ما چی بوده.