دسته بندی جدیدتر آدم ها

آدم ها به دو دسته تقسیم میشوند، یا شعور دارند یا ندارند.توصیه میکنم زیاد از بخت بد خود شاکی نباشید که چرا افراد بی شعور زیادی در اطراف شما هستند.این را بدانید که افراد زیادی در این زمینه با شما همدرد هستند.


پ.ن.دیگه همین فردا پس فردا باید برم امین آباد.این پسر خاله عین کنه چسبیده به خانه و از جایش جوم نمیخورد.زندگی ام بلکل به هم ریخته.اینقدر از خودش و طرز نگاه کردنش متنفرم که دلم نمیخواد از اتاقم بیام بیرون.هوا هم که آنقدر سرد است که نمیتوانم بزنم بیرون.

نوشته شده توسط shinkhin در دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۱۶ نظر ) |

جایتان خالیست

خدا بخواد به سلامتی پنج شنبه همین هفته تولد شین خین است.مامان عادت دارد یا کادو تولد به شین نمیدهد یا اینکه یکی دو هفته ای جلو تر کادو میدهد.البته از خودم که پنهان نیست از شما هم پنهان نماند که یک سال کلا خانوادگی دور هم جمع شده بودیم و مامان و بابا هر دو روز اصلی تولدم بهم کادو دادند که هنوز کادو ها رو خوب یادم مونده.مامان یک جفت جوراب بهم دادن ، البته نه که فکر کنید از این جوراب الکی ها بود که یک ماهه پاره شد ها،جورابش مرغوب بود و چند سالی برایم کار کرد.کادو بابا رو هم یادم نیست.

البته نه که فکر بد کنید ها ، اون موقع طفلی ها همون ها رو فقط میتونستن بهم بدن و مامان طی این دو سال اخیر جدا من رو شرمنده خودش کرده.پارسال که یک گوشی لمسی برام خرید و امسال هم یک ست کیف چرمی خیلی عالی.راستش من عاشق چرم هستم.از بوی چرم لذت میبرم.عاشق چیز های اصیل ام.گل های مصنوعی و بدلیجات و چرم های مصنوعی من رو افسرده میکنند.

شما اینجا خیلی جایتان خالیست.در همین لحظه علاوه بر من و کامپیوترم عزیزدل و پسرخاله هم در خانه حضور دارند.پسر خاله گویا دارد کارش را عوض میکند و چند روزی منزل ما روی اعصاب بنده تشریف دارند.نکته جالب اینکه دم به دقیقه میرود برایم قاقا لی لی میخرد.نمیدونم کی و از کجا فهمیده که من دلستر دوست دارم.شیشه شیشه ایستک میخره میریزه توی لیوان و لیوان رو میذاره توی سینی و میاره روی میز من میذاره و میگه دختر خاله از اینا که دوست داری.یعنی یک کاری کرده که من دیگه از دلستر زده شده ام.من بیچاره خودشم نمیتونم تحمل کنم دیگه محبتش رو کجای دلم بذارم؟

راستی کیارش را هم مدتیست فرستادیم شهرستان که برای خودش زن بگیرد.گفتیم که اگر از شهر کوچکی زن بگیریم براش بلاخره خرج و مخارجش کمتر میشه.معلوم نیست شاید هم موند همون جا پیش عروسمون و ۶ تا ۶ تا بچه درست کردند و به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.

نوشته شده توسط shinkhin در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۳۴ نظر ) |

دسته بندی جدید آدم ها

آدم ها دو دسته هستند.آنهائی که در ماه اسفند به دنیا آمده اند و آنهائی که این سعادت را نداشته اند که در ماه اسفند به دنیا بیایند.

بحث طالع بینی و این حرف ها هم نیست ها، کلا عالمی دارد در ماهی که همه دارند دیوانه وار برای عید تدارک میبینند و حریصانه در بازار ها لول میخورد، تو یکه و تنها دور از توجه همه آن وسط مسط ها دنیا آمده باشی.وقتی همه چیز دارد پایان می یابد تازه تو آغاز میشوی.جدی میگویم،ماه جالبی است برای دنیا آمدن

پ.ن.دیشب خواب دیدم که پنج شنبه عصر دست مامان را به زور کشیدم و بردمش بازار. پنج شنبه عصر واقعا اینکار را کردم.مامان با اینکه خیلی خسته بود و از کار یک هفته ای برگشته بود پا به پایم آمد.کادوی تولدم را هم خرید.

نوشته شده توسط shinkhin در جمعه ۷ اسفند ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۲۷ نظر ) |

عاشقانه های منو مامان ۴

-شین دختر عزیزم یکم از تو اون سوراخ اینترنت بیا بیرون،بیا آشپزخونه پیش من یکم ببینمت

-خب اومدم.

-حالا که اومدی بیکار نباش برو اون گاز رو بشور و بساب

-[حالت خیلی عصبانی] مجبوری اینطوری منو وادار به کار کنی؟ اگر از اول میگفتی برو گاز رو بشور خیلی شرافتمندانه تر بود تا اینکه اینطوری ابراز محبتت پوچ در بیاد

————————————————–

-پسرم این صد هزار تومن رو بگیر برو برای خودت چند دست لباس بخر

-دخترم این پنجاه هزار تومن خرج خونه را داشته باش باهاش هم شلوار بخر

[ توضیح اینکه از این پنجاه هزار تومن رو باید ۱۵ هزار تومن پول توجیبی عزیزدل رو میدادم ، خرج خونه رو میدادم ، واسه ارشد آزاد ۳۰ هزار تومن دفترچه میخریدم ، کرایه ماشین میدادم ، پول تو جیبی خودمم بود تازه چند تا خرج پیش بینی نشده هم پیش اومد]

-[سوال مامان در آخر هفته] شین چرا برای خودت شلوار نخریدی؟

نوشته شده توسط shinkhin در پنجشنبه ۶ اسفند ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۱۸ نظر ) |

بامداد خمار

من عشق کار های یکهوئی هستم.اینکه یکهو تصمیم بگیرم کجا بروم یا چکار کنم.اصلا اینکه برنامه ریزی کنم برای کاری لذت انجامش را در من میکشد.

چند وقت پیش ، درست یادم نیست چند هفته پیش یک هو به سرم زد که بردم موهایم را کوتاهه کوتاه کنم.زنگ زدم به آرایشگر مامان که خیلی تعریفش را میکرد و وقت گرفتم.وقتی به آرایشگاه رفتم تنها مشتری من بودم.از ایشان ژورنال خواستم تا مدلی را انتخاب کنم.گشتم بین آن همه مدل زیبا زشت ترینشان را انتخاب کردم و گفتم همین، من همین را میخواهم.آرایشگر چیزی نگفت و قیافه ی مرا آنطوری کرد.مدل موی کوتاه مربوط به عصر تیرکمون شاه بود.این روز ها مصداق کامل شعر : با خود کج و با من کج و با خلق خدا کج هستم.

راستی یک خبر هم از عزیزدل بدم.دیروز توی مدرسه یک پسر موهای عزیزدل رو میسوزونه و عزیزدل هم نه میذاره نه بر میداره و با کمربند میوفته به جون پسره.امروز هم مامان را مدرسه خواسته بودن.

این ترم نمراتم خیلی جالب بود.ترم اخرم بود مثلا.نمرات به سمع و نظرتون میرسونم تا بفهمید که من چقدر زحمت میکشم واقعا.

۲۰   ۱۹   ۱۸  ۱۱٫۵   ۱۰٫۵  ۸

باور کنید غیر از اون ۱۰٫۵ که درس گلابی بود و من گند زدم اون دو تا نمره کمه دیگه صد در صد تقصیر استاد بود.فعلا که غم درس غیر حضوری و استاد سخت گیر رو دارم.این استاده که بهم ۸ داده این ترم خیلی ها رو انداخته.امید ندارم توی امتحان های غیر حضوری دفعه اول و دوم و سومم قبول بشم.

الان دچار بامداد خمار شدم.اصلا این بامداد های خمار همیشه بعد از شب های شراب (خوشی و اینها) میاد.وقتی یک مدت خیلی بهت خوش بگذره حتما باشد اینطوری حالت گرفته بشه.بله.نه از خونه رفتم بیرون نه خونه سرد بوده نه فرد مریض دیدم.بعد همینطوری سرما خوردگی ویروسی از معلوم نیست کجا اومده من رو گرفتار کرده.

نوشته شده توسط shinkhin در سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۱۱ نظر ) |

دل سیر

چقدر خواستنیه حس اون لحظه ای که از جمعی که در آن به دلیل ملاحظات خودت را از یک خنده شدید نگه داشتی و بعدش که بیرون اومدی دل سیر میخندی

نوشته شده توسط shinkhin در سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۶ نظر ) |

سفرنامه

بلاخره از سفر برگشتم و منزل را منور فرمودم.در کل باید بگم که خیلی خیلی خوش گذشت.همه چیز خوب و عالی بود تنها نکات منفی این سفر تخت هتل و یکی از هم اتاقی ها بود که اعصاب ما را مورد عنایت قرار دادند.البته فکر بد نکنید ها مسئله تخت و هم اتاقی دو مسئله جدا هستند.

عرض شود که سفر ما یک سفر زیارتی بود که متشکل از عده ای خواهر محترم (یعنی ما) و عده ای پسر محترم یعنی بادیگارد های ما بود.اصلا بین این خواهران و بادیگاردان تناسبی عجیب برقرار بود.مثلا گروه ما هفت نفره بود.هفت خواهر قد بلند و آسمان خراش که یک بادیگارد خیلی ناز و بیبی فیس داشتیم که قدش زیر ۱۷۰ بود و از  ریزه میزگی و بامزگی بچه ها اسمش را گذاشته بودند عروسک و جناب عروسک این حسرت را بر دل من گذاشت که بروم لپش را بکشم و بگویم کوچولو ی گوگولی مگوری.تازه همه جا هم باید با جناب بادیگارد میرفتیم و ایشون مواظب ما بودند!!

شب ها که خواب تعطیل بود و ساعات بعد از شام به خرید و بازی و پارتی و مهمانی میگذشت.کرم عظیمی که من به گروه انداخته بودم یاد دادن بازی مافیا به اعضا گروه و اتاق های در و همساده بود.طوری شده بود که در آسانسور و لابی بچه ها منو خدا صدا میزدند و یکی از بچه ها را مافیا.حتی شب آخر در قطار هم دست از سر این بازی بر نمیداشتیم و ۱۲ نفری ریخته بودیم توی یک کوپه و مافیا بازی میکردیم.

قسمت شیرین دیگه سفر این بود که … نه بگذارید اول این نکته را بگویم بعدش آن قسمت را تعریف میکنم.من قیافه بیبی فیسی دارم.بیبی فیس به این معنا که قیافه ام خیلی کمتر از سنم است.قیافه ام مرا ۱۹ ، ۲۰  دیگر نهایت ۲۲ ساله نشان میدهد و این غلط اندازی گاهی دردسر ساز میشود.نهایت دردسرش آنجائیست که پسر های دبیرستانی به اشتباه فکر میکنند که من یک دختر دبیرستانی ! هستم.در این سفر هم اتاقی هایم بچه های ورودی ۸۷ و ۸۵ بودند و چون گفته بودم که درسم تمام شده فکر میکردند متولد ۶۶ هستم یعنی ورودی ۸۴ و عمرا بهشان نگفتم که ورودی ۸۲ هستم که تازه باید ورودی ۸۱ میبودم.

آها قسمت نسبتا شیرین این بود که در میان جمع بادیگاردان چند عدد جوان رعنا بود که چشم همه دختران به دنبال ایشان و دلشان پرپر ایشان بود و همه این بادیگاردان رعنا و گوگولی به نحوی آمده بودند به شین خین شماره یا کادو و خوراکی داده بودند.بعد شین خین بد جنس می امد این ماجرا ها را برای دختران تعریف میکرد و آنها جز میزدند.حالا نه این که فکر کنید من برای کسی چشم و ابرو می آمدم و این صحبت ها.این ها خودشون جذب میشدن.به هیچ کدامشان محل ندادم و کلا برای من جنبه فان و پز دادن داشت.

اوه راستی، تنها عضو سبز گروه من بودم.بقیه دو دستی چسبیده بودند به ا.ن و من به اجبار دروغ گفتم که منم طرفدار ان هستم.خدایا توبه.

پ.ن.سوال اگر از سفر دارید بپرسید.

پ.ن.۲٫ عزیزدل برادرم هست.برای اطلاعات بیشتر به درباره من مراجعه کنید.
پ.ن.۳٫صفحه معرفی بازی مافیا

نوشته شده توسط shinkhin در یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۴۴ نظر ) |

تا چند وقت دیگه

دیروز بعد از یک هفته با مادر برگشتیم تهران.اول انتظار داشتم که خانه را گند برداشته باشد ولی دیدن خانه که تمیز بود و بوی خوبی میداد و ظرف شوئی که خالی بود خیالم را راحت کرد اما این آرامش قبل از طوفانی بیش نبود.بعله.همسایه ها تا فهمیدن ما برگشتیم به سرعت دست به کار شکایت شدند.مادر را صدا کردند پائین و چند مرد گنده نظامی شروع به شکایت کردن شدند.که این عزیزدل چنان کرده و چنان و این حرف ها.دعوا ها آنقدر بالا گرفت که بعد از ظهر رفتم برای مادر از داروخانه قرص پروپرانولول خریدم که یک وقت سکته نکنه.

یک خانوم همسایه داریم که چادری است و یک مقدار شلخته.دیشب تعریف میکرد که پسرش بهش گفته که مامان مانتو بپوش اقلا اگر مانتو نمیپوشی از این چادر ملی ها سر کن و زیرش روسریتو اینطوری (منظورش لبنانی) ببند.اولش تعجب کردم گفتم نگاه کن یکذره پسر چه دقتی کرده این چیز ها رو کجا دیده! بعدا یادم افتاد که آها اینها لباس پوشیدن های خودمه.مثلا وقتی میخواهیم برویم مجالس مذهبی من اونطوری چادر و روسری سر میکنم.روز عادی هم مانتو میپوشم.وقتی میرویم مجالس مذهبی با مادرش و همسایه ها این آقا پسر هم راننده ما میشه. امروز بانک کار داشتم و باید با رئیس بانک صحبت میکردم بعد، یک پالتو چرم کوتاه آبی خوشرنگ پوشیده بودم و بوت های خوشگل و شلوار جین تنگ.موقع برگشتن پسره من رو دیده.توی دلم گفتم اگر مردی حالا به مامانت بگو اینطوری لباس بپوشه :))

خب دیگه من تا چند ساعت دیگه میرم سفر و تا پنج شنبه بر نمیگردم.عزیزدل را هم مادر برده پیشش برای فروکش کردن سر و صدا های و شیطنت های احتمالی. فکر نمیکنم به اینترنت دسترسی داشته باشم.خلاصه جان شما و جان این وبلاگ ما.

نوشته شده توسط shinkhin در سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۱۵ نظر ) |

روحیه اش را ندارم

از منبعی که خواسته نامش فاش نشود سری کامل یک سریال به لپتاپ ما سرازیر شد.دیروز هلک و تلک رفتیم که ببینیم.همینطور که فضا نورانی بود و شین خین سه راهی و لپ تاپ روی تخت بودند و شین  بالش را عمودی گذاشته بود و به آن تکیه کرده بود و پاهایش را دراز کرده بود و آماده دیدن قسمت پایلوت سریال شده بود یکهو در همان هیر و ویر بود که خشانت های موجود در قسمت اول سریال، شین را یاد بدبختی هایش انداخت و لپتاپ را به سوئی افکنده و چندی بعد لپتاپ را از همان سو برداشته و این بار رهسپار مزرعه و بازی فارم فرنزی شده و راحت خیال حاصل بشد.

نوشته شده توسط shinkhin در یکشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۲۱ نظر ) |

هجوم خاطرات خوب

چند روز پیش معلم سال سوم و چهارم دبستانم رو دیدم.همچین خوشحال شده بود که دانش آموزش الان مهندس شده که نگو.هی منو بغل میکرد و میچلوند.تو دفتر مامانم یک ساعتی نشست بغل دست من و هی حال و احوال کرد.هی ام گفت که این شین خیییییلی بچه خوبی بود.خیییییلی مودب و درس خون بود.بعد یک جا رو کرد به من و گفت یادته اصلا اون سالها رو؟ منم نه ورداشتم نه گذاشتم جواب دادم که یادته منو از کلاس بیرون میکردی؟ گفت نهههه.تازه میخواستم بهش بگم که یادته یه بار بهم گفتی برو اون گوشه کلاس پیش سطل آشغال وایسا؟ ها یادته بهم فحش میدادی؟ یادته سرم داد میزدی؟ یادته یه بخاری نفتی که شغله اش یک شمع کوچک بود رو مصادره میکردی ما ۲۰ تا بچه یخ میزدیم؟ یادته هر روز ۷ صبح امتحان میگرفتی من بدبخت با دست های یخ زده باید میرفتم زیر میز چون میز ها سه نفره بود و امتحان میدادم؟ در عوض همه اینها بغلش کردم و ازش تشکر کردم که معلم سخت گیری بوده و باعث شده که من همچین از درس خوشم بیاد که دانشگاهم رو هفت ساله تمام کنم.نه این جمله ی آخرم نگفتم.همش معذب بودم و هی اظهار خوشحالی پرت میکردم از خودم.

پ.ن.راستی چند روزه از تهران زدم بیرون و اومدم پیش مامان.همین شهره که توش بزرگ شدم.وقتی اومدم عزیزدل نبود و براش نامه نوشتم که از بس تنهام گذاشتی منم گذاشتمت رفتم.کیارشم با خودم آواردم.نشون به اون نشون که از دوشنبه تا الان سر جمع یک ساعتم خونه نبوده و همش دنبال دختر بازی بیرون بوده.

پ.ن.۲٫صبح خواب میدیدم که یکی از دوستان وبلاگی که توی آمریکا درس میخونه رو با یکی از همدانشگاهی هام آشنا کردم.توی دلم هم میگفتم آره این از همون دختراس که پسره خوشش میاد.مادر دختره هم میخواست منو بکشه.از خواب که پریدم یادم افتاده که پسره دوست دختر میخواد و دوستم شوهر میخواد.پس من چرا این دوتا رو به هم معرفی کردم تو خواب؟ ها؟

پ.ن.۲٫یکشنبه میرم تهران و دوباره سه شنبه میزنم بیرون.میرم سفر.هر چی تو اون ساختمون کوفتی نباشم بهتره.فاطی کمتر زندگی بهتر

نوشته شده توسط shinkhin در جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۲۷ نظر ) |