رنگ به رنگ

حوالی ظهر برای گرفتن ساعت تعمیر شده به ساعت فروشی رفته بودم.وقتی قیمت دستمزد را پرسیدم و پول هایم را شمردم تصمیم گرفتم که مبلغ را با کارت پرداخت کنم.پسر که به جای پدرش صبح ها مغازه را می چرخاند گفت که دستگاهشان خراب است و یک وقت دیگر مبلغ را حساب کنم.

در همان حال صاحب موبایل فروشی روبرو هم وارد مغازه شد.یادم آمد که پارسال که گوشی نو ای که برای تعمیر به وی سپرده بودیم را دزدیده بود و زیر همه چیز زده بود.از تصور ناراحتی مادرم برای دزده شدن گوشی اش از طرف مغازه ای که به آن اعتماد کرده و فحاشی های مرد صاحب مغازه دوباره همان حس ناراحتی پارسال به من دست داد.

دنیا پر از آدم ها متفاوت است.پر از رفتار های ضد و نقیضی که سر در گمت میکند که به چه کسی اعتماد کنی و به چه کسی نه

نوشته شده توسط shinkhin در دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۹ | در دستۀ جدی بگیرید | ( ۱۷ نظر ) |

زمانی برای کوچ پیتزا ها

ساعت نزدیک به دو است ولی بانک تعطیل است(سگ این بانک را بخورد).پسرک عطر فروش که سعی دارد با شیرین زبانی عطرهایش را به من قالب کند میگوید برو ۵ تا ۷ بعد از ظهر بیا که بانک باز است.رنگم پریده و توی دلم عروسی شده بروم به کله پاچه ای محبوبم.با اینکه تیپ و قیافه من با آن طباخی کوچک سنخیتی ندارد ولی شدیدا در آن مغازه کوچک با صاحب مهربان و مودبش احساس راحتی میکنم.روی نزدیک ترین صندلی به در مینشینم و مثل همیشه میگویم زبان و پیرمرد با لبخند میگوید تمام شده.چند ثانیه توی دلم میشمارم تا پیرمرد بپرسد آبگوشت میل دارید؟ بعد از دادن جواب مثبت پسر جوانی سراسیمه وارد میشود و میگوید حاجی ۱۰۰ تومن خورد دارید؟ حاجی سریع جواب منفی میدهد و یک آن توی دلم به خاطر می آوردم که من دارم.سریع به حاجی میگویم صدایش کند و از حاجی میپرسم که آدم مطمئنی است؟بدون اینکه عینک آفتابیم را در بیاورم دست توی کیفم میکنم و از میان انبوه تراول ها یک دسته دو هزار تومنی در می آورم و به جوانک میدهم.بعد از رفتن جوانک حاجی یک دقیقه خیره خیره نگاهم میکند و بعد میگوید دخترم این کار را نکن.و چند دلیل درست درمان می آورد.می پذیرم و پیرمرد ساکت میشود ولی همچنان سعی میکند خیره خیره و عصبانی به من نگاه نکند.آبگوشت توی کاسه چینی گل رز قرمز روبرویم است ، سنگک ها توی سینی ، گوشت ها توی بشقاب همان کاسه ی چینی ، من به شدت گرسنه هوا زیبا و آفتابی و در آخر بخت خندان و زمان رام …

نوشته شده توسط shinkhin در یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۹ | در دستۀ روزنوشت | ( ۲۴ نظر ) |

به دنبال خانه

مکان : توی ماشین در به در دنبال خونه اجاره ای    زمان: پریروز

دکتر: شین ببینم تو چرا با دوست پسرات نمیری بیرون؟

من: من دوست پسر ندارم

دکتر: همین دیگه ، تو مریضی، آدم سالم دوست پسر داره

من: [جویده جویده و تند تند]همینه دیگه ، بلاخره یه بهانه پیدا میکنی ، اگر دوست پسر داشتم به مادرم میگفتی برو این دخترتو جمع کن  حالام که ندارم میگی مریضم

مامانم: [خنده]

- – - – - – - -

دکتر: بریم سمت خونه ما براتون خونه پیدا کنم، شاید شین هم پاش باز بشه

شین: ها؟!! به کجا؟

دکتر: چنین شتابان گون از نسیم پرسید

پ.ن.دکتر از دوستان خانوادگی هست.۳۸ ساله ، متاهل ، قیافه اش چیزی مابین ساویر و شهاب حسینی با قد دو متر

نوشته شده توسط shinkhin در شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۹ | در دستۀ روزنوشت | ( ۲۷ نظر ) |

یادی از دوستان قدیمت بکن

آدم مدرسه میره ، دانشگاه میره ، باشگاه میره ، اردو و مسافرت میره و در هر مکانی که فکرش رو بکنید یک سری دوست پیدا میکنه که معمولا اگر آدم زیاد زرنگ نباشه عمر این دوستی ها به کوتاهی عمر حضور در همان مکان ها خواهد شد.

طبق اصل بالا یک روز شروع کردم از اول دفترچه عریض و طویل گوشی تلفنم به گشتن دنبال دوستانی که رابطه مون با هم خوب بوده ولی خب مشمول مرور زمان شدیم و از هم بی خبر افتادیم.

تقریبا میشه گفت همه از اینکه یادشون کرده بودم بسیار خوشحال و شگفت زده شدند ، کلی حال و احوال میکردیم و خب از پیشرفت های زندگی دوستانم خوشحال میشدم و اصلا شک نکنید که این رکود خودم عینهو سیخ قلبم را شرحه شرحه میکرد.

از بزرگترین افتخاراتم در مورد خودم اینه که آدم حسودی نیستم.هیچ وقت چیزی که شخص دیگه ای داره باعث حسادت من نمیشه ولی خب اگر کسی با تلاش خودش چیزی رو بدست آوارده باشه حس حسرت رو در من بیدار میکنه که خب چرا من به خودم نجنبیدم و پیشرفت نکردم و قص علی هذا …

روزگار کار خودش را کرد و یک سیخ که به اندازه گرز رستم بود به دل ما فرو رفت. یعنی تا یک هفته به دیوار زل زده بودم و توی سر خودم میزدم که چرا من توی زندگی این قدر اهمال کار هستم.مامان عزیزم هم هر چقدر ازم میپرسید که چه شده من به روی مبارکم نمی آوردم و خودم را میزدم به کوچه علی راست !

پ.ن.اون کتاب هائی که شرحش در نوشته های قبل رفت سری کتاب های خانم استفانی مایر بود به نام های گرگ و میش ، ماه نو ، کسوف و سپیده دم که الان فصل یک کتال سپیده دم هستم و هر کدوم از اون سه تا کتاب خونده شده هم بالغ بر ۵۰۰ الی ۷۰۰ صفحه کلفتی ! داشتن.اصولا کلفتی یکی از بهترین معیار های اندازه گیری کتاب هست.این کتاب ها همگی در بازار موجود هستند ولی در اینترنت هم بدون سانسور یافت میشن که میتونید از اینجا دانلود کنید.البته زیاد توصیه نمیشه چون ممکنه مثل من از کار و زندگی ساقط بشید.

نوشته شده توسط shinkhin در پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۹ | در دستۀ روزنوشت | ( ۸ نظر ) |

جواب

وقتی کلمه جواب رو میشنوین به یاد چی می افتین؟ به یاد جواب دادن؟ به یاد  امتحان ؟ به یاد سوال؟ راستش دیروز یک چیزی شنیدم که بار مهنائی  این کلمه رو برام گشاد تر! کرد.بعله، صاحب خانه محترم ما رو جواب کرد.و ما باید تا خرداد ماه این خانه را تخلیه کنیم.

صرف نظر از این موضوع که پول ما برای اجاره خانه در حد خنده هست و هیچ سوراخ موشی رو دیگه نمیتونیم با این پول اجاره کنیم و از این بابت ناراحتیم باید بگم که به نظر من رفتن از این خونه یک اتفاق خوب هست.جدی میگم.خواننده های قدیمی من میدونن که من چقدر از این خونه متنفر هستم.از خونه ای که آفتاب گرما بخش نداره و تمام روز مثل قبر دلگیر و تاریکه و پنجره های شمالی اش رو به خیابانی باز میشه که دقیقا آن طرف خیابان کوه تراشیده شده قرار داره.

گزینه های احتمالی پیش روی ما اینها هستن: ۱-چادر زدن کنار خیابان ۲-سرایدار شدن ۳-مهاجرت از تهران به یک روستای ارزان قیمت  خلاصه هر چی باشه هر چی نباشه از این خونه بهتره، الانم از این وضع یک جور هائی ته دلم خوشحالم

خلاصه کلوم اینکه از این به بعد وقتی دارین تو خیابون راه میرین بیشتر به اطرافتون دقت کنید ، شاید خانواده ای رو که کنار خیابون چادر زدن رو دیدین یه گربه سیاه و سفید هم دارن و بدونید اون کسی نیست جز دوشیزه شین و بیائید ازم امضا بگیرید :)

اتفاقا چند روز پیش یک همچین چیزی تو گودر نوشته بودم ، حالا خدا جون میذاشتی جوهر نوشته ام خشک بشه بعد عملی اش میکردی.

نوشته شده توسط shinkhin در دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۹ | در دستۀ جدی بگیرید, جدی نگیرید | ( ۲۵ نظر ) |

اعتیاد فرهنگی

چند شب پیش یک اتفاقی افتاد که خیلی دوست داشتم بیام بنویسم.اما خب میدونستم واکنش چطوری خواهد بود و صرف نظر کردم.ولی خب برای خودم جالب بود.شاید در موردش جای دیگه نوشتم و بهش لینک دادم که بخونید.

راستش را بخواهید درگیر یک اعتیاد جدید شدم و دوز این اعتیاد اینقدر بالاست که اعتیاد قبلی ام یعنی اینترنت در مقابلش مثل جغجغه کودکان است.امیدوارم قبل از اینکه هستی ام رو به فنا بدم زودتر از شرش خلاص بشم.البته این اعتیاد از نوع مواد نیست، اعتیادیست فرهنگی ولی با این حال قیافه ام دقیقا مثل معتادین به مواد مخدر و اینها شده و جرات ندارم خودم را توی آینه نگاه کنم.

پ.ن. : ((: ماشالا چقدر اطلاعات دادم و واضح حرف زدم.چشم نخوردم یک وقت.

نوشته شده توسط shinkhin در یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۹ | در دستۀ روزنوشت | ( ۲۶ نظر ) |

روز خود را چگونه گذراندید

عرض شود که این روز ها اینقدر بیکار و بی عار (آر) شده ام که نگو.مثلا امروز رو مثال بزنم تا گوشی بیاد دستتون.

ادامه مطلب …

نوشته شده توسط shinkhin در پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹ | در دستۀ روزنوشت | ( ۳۴ نظر ) |

فصل ب های بد بو

الان دیگه مد شده که همه میان میگن که از نوروز خوششون نمیاد.اصلا یکی از شروط روشن فکر خوش نیامدن از تعطیلات نوروز شده است.همین هم شده مصیبت من که الان اگه از خوش نیومدنم بنویسم همه میگن ها ببین ، این شینم با اون وبلاگش میخواد خودش را در رسته روشن فکر ها بچپاند.عرض شود که نه برادر من ، نه خواهر من ، این حس ما ریشه در کودکی دارد.

به نظر من بهار فصل ب ها است.خودش که اولش ب دارد.بعد با خودش بی پولی می آورد بعد از بی پولی بی حوصلگی بعدش بیکاری خلاصه قطار ب های بد بو راه می اندازد لامصب و هیچ عین خیالش هم نیست.تازه این جای ماجرا آدم را میسوزاند که همه عاشق بهارند و شاعران از عهد دایناسور ها داشتن برای این بهار کذائی شعر میسرودند.

ماجرای نوروز ما هر سال اینطوری است ، کور بشوم اگر یک سال یک صدم سانتی متر این ور آن ور تر شود و تنوع کفر آمیزی در نوروز ما رخ دهد.قبل از عید که مامان رسما میاد اعلام میکنن که پول ندارن و ما به فکر خرید عید نباشیم.بعد هم که ما را ور میدارند میبرند آن شهر خراب شده محل کارشان چون که نتوانسته اند سال تحویل مرخصی بگیرند.آجیل به مقدار کم که آن هم در طرفه العینی با دستگاه گوارش عزیزدل احوال پرسی میکند و روز دوم به فنا میرود.بعدش هم که مامان کل تعطیلات را جلوی تلویزیون میگذرانند.از شما چه پنهان که سال های گذشته یکی دو جا عید دیدنی میرفتیم که الان نسل آن هم منقرض شده.خلاصه که عید برای من یعنی بی پولی ، و بی حوصله شدن تا سر حد فکر به خودکشی.باز لا اقل روز های عادی دوستانمان هستند و با هم یک بیرونی میرویم توی این عید خراب شده همه شان در معیت خانواده به سفر و خوشگذرانی مشغولند.حتی سیزده به در هم به نظر مادر من قرتی بازی است و بشین بینیم بابا حال نداریم.

امسال به مادرم گفتم که آخر این چه وضعش است؟ این چه تعطیلاتی است؟ البته اینطوری نگفتم ها خیلی ملایم و اینها ، ولی خب مادر جان قهر کردن و اصلا تا یک هفته محل هاپو هم به ما نگذاشتند.اصلا دختر را چه به این حرف ها ، عید میخواهید چکار ! والا !

نوشته شده توسط shinkhin در سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۹ | در دستۀ جدی نگیرید, روزنوشت | ( ۲۵ نظر ) |

کتاب میرا

این روز ها اصلا حوصله درس خواندن ندارم عوضش حسابی حوصله کتاب خواندن دارم.بعد از ظهر و آخر شب ها به کتاب خواندن میگذرد.

بلاخره توانستم رمان تلخ “میرا” را تمام کنم.نویسنده این کریستوفر فرانک است و توسط خانم لیلی گلستان به فارسی ترجمه شده.سایت کتابناک درباره این کتاب اینطور نوشته:

راوی داستان میرا «Mortelle» خصوصیات و ویژگی زندگی‌اش و انسان‌هایی را بیان می‌کند که توسط دولت اصلاح شده‌اند. آن‌گاه که اصلاح شوی، «به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبخت‌ها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاق‌ها، با لاغرها، با جوان‌ها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم می‌ریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصی‌ات بترسی، برای این‌که از چیزهای مورد علاقه‌ات استفراغت بگیرد.

راستش را بخواهید خواندن این کتاب برای من دشوار بود چرا که صحنه های تلخش روحیه شکننده ام را خراش میداد.توصیف فضای تلخ حاکم بر داستان ، توصیف شکنجه ها  و در آخر دستگیری و اصلاح آدم ها از قسمت های تلخ این کتاب است.در کل در این کتاب جامعه ای را توصیف کرده که ارزش های فعلی جامعه بشری در آن به ضد ارزش تبدیل شده.در این جامعه هیچ کس نمیتواند با دیگران رقابت کند و پیروز شود.شاگر ممتاز شدن یک جرم محسوب میشود.وفادار بودن به زوج و همسر یک گناه است و هر کس باید لاقید و بی بند و بار باشد.راستی این کتاب چیزی شبیهه به کتاب ۱۹۸۴ جورج اوول است.

صفحه دانلود این کتاب : دانلود

نوشته شده توسط shinkhin در چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۹ | در دستۀ کتاب | ( ۲۷ نظر ) |

خیاط

میروم بازار چیزی میبینم که به اصلاح قدیمی ها چشمم را میگیرد و میخواهم بخرمش ، میروم بازار کامپیوتر و تصمیم میگیرم دستی به سر و گوش سیستم منزل بکشم ، میرم صفحات فروشگاه های اینترنتی را مرور میکنم تصمیم میگیرم فلان چیز ها را سفارش بدهم و بعد از همه این اتفاق ها توی دلم میگویم که خب وقتی رفتم سر کار برای خودم میخرم بعدش با خودم فکر میکنم که مثلا اگر حقوقم چقدر باشد میتوانم تا چه مدت اینا را که لازم دارم بخرم.

وقتی با دوستانم میرویم بازار بعد از اینکه از یک چیزی خیلی خوشمان آمد دوستان مجردم میگویند خب فلانی (همسر آینده) را که پیدا کردم می آورمش این را برایم بخرد.من هم سکوت میکنم.یکهو در چنین لحظاتی متوجه میشوم که من یک فرقی دارم و آن اینکه من برای کسی کیسه ندوخته ام.انتظار ندارم که پس فردا کیف پولی به نام شوهر داشته باشم.نه اینکه بدم بیاید یکی برایم چیزی بخرد ها، نه ، کلا چنین امری جز محاسبات ذهنی من نیست.

کلا ایرانی ها دخترانشان را طوری تربیت میکنند که از عنفوان نوجوانی منتظر یک کیف پول به اسم شوهر باشند.من فکر میکنم این طرز فکرم را مدیون مادرم هستم.مادر من زن مدبر و مستقلیست.همیشه دوست داشته که من روی پای خودم باشم.نه خیلی مایل است که من ازدواج بکنم و نه این اواخر برایم مایه میگذارد.همه ی روش ها را به کار میبندد که من مستقل شوم.

نوشته شده توسط shinkhin در دوشنبه ۹ فروردین ۱۳۸۹ | در دستۀ روزنوشت | ( ۵۴ نظر ) |