چند روز پیش از طریق بچه های گودر مطلع شدم که سایت گودریدز را خدا آزاد کرده ! در این راستا تا قبل از اسارت دوباره این سایت به سرعت شتافتم و در این سایت عضو شدم و تا همین حالا هم داره کم کم یادم میاد که چه کتاب هائی خوندم و بهش اضافه میکنم.
نکته جالب سایت گودریدز وقتی شروع شد که اینجانب تصمیم گرفتم که دوستان موجود در اکانت گوگلم رو به این سایت دعوت کنم و یا اگر عضو هستند در این سایت فرند بشویم ! این شد که با کله و تمام میل رفته و پسوردم را وارد کردم و گوگل حدود چند صد نفر را نشان داد و گفت اینها دوستاتن و دعوتشون کن.خب طبیعیه که من هم که نرفتم کف دستم رو برای دعوت نامه فرستادن به تک تک این افراد بو کنم و اوکی را زدم و یک نامه فارسی نوشتم بدین مضمون که : سلام دوست عزیز ، ما در سایت های دیگر با هم دوست هستیم و خوشحال میشم که اینجا هم با هم دوست باشیم. یعنی بعد از این حرکت غیر حساب شده ، زندگی آنلاین من دست خوش تغییراتی شده.
گوگل محترم هر بنی بشری که یک بار به بنده ایمیل زده و من به ایشان ایمیل زدم یا مثلا توی گودرم هست و یا هر سوراخ دیگر در اینترنت را کانتکت من حساب کرده و این نامه ی فدایت شوم را برایش فرستاده و از آن روز من شاهد سیل خروشان جوانان مشتاق مطالعه هستم که مراتب علاقه و شماره تلفنشان را به بنده ابراز می دارند.
صفحه من در سایت گودریدز
پ.ن.در یک اقدام فرهنگی دوستان ادب دوست و با ادب را به کامنت دونی گوگل واقع در سمت چپ وبلاگ دوشیزه شین جهت مسابقه مشاعره دعوت میکنم.اینطور که یک بیت شعر نوشته میشود به صورت:
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را/دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
حتما هم بین دو مصرع علامت / قرار داده شود.
قوانین مسابقه:
شعر باید شعر باشد ، شعر نو و شعر ترانه ها مورد قبول نیست.مثلا شعر :
غریبه آشنا دوستت دارم بیا مورد قبول نیست.
هیچ کس نمیتواند جواب شعر خودش را بدهد و حتما باید یک شخص دیگر ادامه شعر را که با حرف آخر شعر قبلی شروع شده را بنویسد تا بشود جواب داد.
بدیهی است در پایان به شخصی که بیشترین فعالیت را داشته باشد جایزه ارزنده ای اهدا خواهد شد.
خدمت همه دوستانی که شم کاراگاهیشان گل کرده بود که بدانند فرد تلفن شکننده منزل ما کیست و تلفن ها بدست که ریز ریز میشوند برسانم که امروز بعد از ظهر یکی دیگر از تلفن های بیسیم منزل ما جلوی چشم بنده خرد شد و من توانستم چهره قاتل تلفن را به وضوح ببینم.
نکته جالب این بود که این بار تلفن به جای اینکه به زمین کوبیده شود و صد تکه شود به شانه مبارک بنده کوبیده شد و طرح و نقاشی ای مزین به رنگ های زیبای صورتی قرمز و بنفش شانه سفید بنده را آراسته فرمودند.اگر فکر میکنید بنده تمام بعد از ظهر داشتم از ناراحتی خون خون خودم را میخوردم سخت در اشتباهید ، من امروز بعد از ظهر خوشحال هم بودم حتی ! خوشحال بدین جهت که قاتل تلفن ها صورت بنده را هدف قرار نداده اند.و خدا را شکر کردم.به هر حال هوا اینجا بسیار سرد است و تا مدتی که نقاشی محو شود امکان رویتش وجود نخواهد داشت.
اصل ماجرا را در ادامه مطلب بخوانید:
ادامه مطلب …
غروب است.نه اینکه دلم گرفته باشد ها ، ولی شدیدا دوست دارم با کسی صحبت کنم.نیاز به حرف زدن مثل نیاز به حمام رفتن است ، اگر انجامش ندادی نمیمیری اما طوری میشوی که تحمل خودت را هم نداری.
عصری که خرید عصرانه برگشتم خانه دیدم که گوشی سینوسیه نازنینمان چهل تکه شده و کنار میز تحریر اتاقم روی زمین پخش شده.مطمئنم که قبل از رفتنم گوشی روی میز نبود و اگر هم بود آن طرف میز بوده نه این طرفش و حتی اگر گوشی مسافت میز تا زمین را طی کند اینطور چهل تکه نمیشود.
دو تا گوشی دیگر هم داریم اما وضوح و کیفیت صدای این را ندارند.من هنوز جنازه این گوشی قدیمی را به آن دو تا گوشی جدید و نو ترجیح میدهم.اخلاق بدی دارم.سریع دلبسته کسی یا چیزی میشوم.برای من حتی یک گوشی تلفن هم روح و شخصیت دارد و میشود عاشقش شد.انگار هر چیزی که قدیمی شد بیشتر دوستش دارم.حتی گاهی دوست قدیمی گند اخلاقم را به دوست جدید خوش اخلاق و کول ترجیح میدهم.
پ.ن. این روز ها به شدت وانتد (Wanted)شده ام.گویی عکسم را چاپ کرده اند و زده اند روی در و دیفال نت که آییی این وبلاگنویس تحت تعقیب است.وبلاگش پیشرفت نمیکند ، کامنت نمیگذارد ، درست و حسابی آپدیت نمیکند هر کس وبلاگ نویس مذکور را دید به نزدیک ترین شعبه سایت گرداب تحویلش دهد.
پ.ن.۲٫باور کنید این روز ها روز های چیزیست (جای چیز هر چی دوست دارید بگذارید) یکم بهم فرصت بدید دوباره درست میشم و مثل تراکتور وبلاگ مینویسمو پیشرفت میکنمو و کامنت میذارمو
آن خطاط چهار گونه خط نوشتی
یکی او خود خواندی لاغیر
یکی را خود هم او خواندی هم غیر
یکی را نه او خواندی و نه غیر
یکی را همه کس خواندی و شییر کردی در گودر
آن خط چهارم منم
بازی جدیدی در وبلاگستان به راه افتاده با این مضمون که اگر تبدیل به جنس مخالف می شدی دوست داشتی چه کارهائی بکنی.سو تفاهم نشه من نمیخوام در این بازی شرکت کنم ، اصلا دوست ندارم پسر باشم. دختر بودنم رو دوست دارم و ازش لذت میبرم.ولی خب اگر این سوال را چند سال پیش از من میپرسیدید حتما جواب دیگری میدادم.این بازی من رو بیشتر به یاد مکالمه چند سال پیشم با یکی از پسر خاله هایم انداخت.بخوانید این مکالمه را:
پسرخاله: شین اگر تو پسر بودی چکار میکردی؟
شین: [راستش جوابام یادم نیست ولی خب خیلی راحت جواب دادم که چکار میکردم]
خب تو اگر دختر بودی چکار میکردی؟
پسرخاله: [با لحنی که منو ضایع بکنه و حرصمو دربیاره] خودمو میکشتم.
شین: !!!! چرا خودت رو میکشتی؟ مگه دختر بودن چه اشکالی داره؟
پسرخاله: یعنی نمیفهمی؟ شما دختر ها اصلا آدم نیستید.شما موجودات پستی هستید.من هیچ وقت به چشم انسان به شما نگاه نمیکنم.به نظرم همه شما موجودات خنگی هستید.من شما رو نصف خودمم حساب نمیکنم و …
خب مشخصه که بعدش دعوا شد ((: و خاله ام که جونش برای یکدونه پسرش در میره به طور استثنائی و برای اولین بار در تاریخ اومد از من جانب داری کرد و گفت ولش کن خودشم نمیفمه چی میگه و منو کشوند برد و ختم به خیر که نه ولی ختم به شر هم نشد.
بعد از اون مکالمه من یک قسمت از مغزم رو همیشه گوش به زنگ گذاشتم تا ببینم چند درصد مردان مثل پسرخاله فکر میکنن.چند درصد مردان فکر میکنند که زنان نه تنها آدم نیستند بلکه اشیا و طعمه های پست جنسی هستند.خب به نتایجی هم رسیدم که قصد ندارم به هیچ وجه اینجا عنوان کنم.
پ.ن. راستی ، این پسرخاله رو با اون یکی پسرخاله اشتباه نگیرید.کلا فامیل ما فامیل پسر خیزی هست و اندازه یک گردان پسر تولید کرده.دختر در فامیل ما خیلی خیلی کمه در این حد که یکی از خاله هام با کلی نذر و نیاز بعد از سه تا پسر ، دختر دار شده.
قدیم تر ها همیشه به یکی دو نفر طوری نزدیک میشدم که تا اتفاق ناگواری برایم رخ داد که از حد تحملم بیشتر بود، بتوانم سریع گوشی تلفن را بردارم و عریضه ی ناراحتی ام را تند تند به اون شخص به احتمال زیاد نگون بخت که از بد روزگار دوست من شده بود بگویم و تا حدودی خالی شوم.
این ماجرا ادامه داشت تا روزی که دو تا جمله را خواندم ، جمله اول میگفت:
نشان دادن درد و ناراحتی تان به دیگران باعث خار و حقیر شدنتان میشود
جمله دوم میگفت:
هیچ وقت ناراحتی خود را بر زبان نیاورید ، چرا که برای ۹۵ افراد ناراحتی شما هیچ اهمیتی ندارد و آن ۵ درصد باقیمانده از ناراحتی شما خوشحال هم میشوند.
داشتم میگفتم ، تا اینکه دو جمله بالا را خوندم و بعد از آن سعی کردم روی رفتارم کنترل بیشتری داشته باشم و کمتر ناراحتی ام را بروز دهم (البته به استثنای پزشک) و اعتراف میکنم که این کار مانند جان کندن سخت است.حتی مدتی خودم را گول زدم و وبلاگی ساختم و در آن فراوان درد و دل تحویل خوانندگانم دادم ولی خب آن هم موقتی بود و سرانجام این کار را تا حدود ۷۰ درصد کنار گذاشتم.هنوز هم میگم که راه درازی در پیش دارم.
آغاز راه کمال جائیه که بفهمیم چقدر ناقص هستیم.بزرگ ترین کشف ما اینه که بفهمیم برای کاری جز اصلاح خودمون روی زمین نیومدیم.اگر آدم و حوا موجودات کاملی بودند هیچ وقت روی زمین فرستاده نمیشدند.
گاهی اوقات که برنامه کلاس هام خیلی به هم میریخت، با استادم هماهنگ میکردم و سر کد دیگه همون درس حاضر میشدم.امان از وقتی که کلاسی که به برنامه ام میخورد کلاس منحصرا پسرانه بود.با دقت زیاد میرفتم گوشه و ته کلاس مینشستم که مثلا راحت باشم.اما هر چند دقیقه سر یکی از پسر ها مثل سر لاکپشت ۱۸۰ درجه برمیگشت و بهم نگاه میکرد.احتمالا میخواستن خاطرشون جمع بشه که من هنوز زنده هستم و در سلامت کامل به سر میبرم انشاالله
از بهمن ماه دیگه به دانشگاه نرفته بودم.در تمام این چند سال این بزرگترین رکورد دوری من از دانشگاه محسوب میشه و امروز که رفتم دقیقا حس افراد کهف رو داشتم.به نظرم همه چیز عوض شده بود.جای گروه ، امور مالی ، دایره امتحانات عوض شده بود و من مثل این تازه وارد ها مرتب سوال میپرسیدم.
به خودم گفته بودم که شین دیگه هیش کی تو رو اینجا نمیشناسه و با اولین ورودم به ساختمان سریع یکی باهام احوال پرسی کرد و تو دلم پیش خودم ضایع شدم.حتی مسئول گروهمون فامیل سخت و عجیب من یادش بود و خیلی گرم باهام احوال پرسی کرد.بر خلاف چیزی که خودم فکر میکنم گویا من زیادی آدم تو چشم هستم و همه میشناسنم.
همه کار های ثبت نام سه واحدم رو تا ظهر نشده انجام دادم و الان باید برای ۲/۱۳ و امتحان معرفی به استاد آماده باشم.از استادمم که به فضاحت و نامردی منو و خیلی دیگه از بچه ها رو انداخته بود امضا گرفتم.نمیدونم چطوری روش میشد تو صورتم نگاه کنه و اینطور آرام و مودب و متین لبخند بزنه.با اون امتحانش که یک سوال رو یادش رفته بود بده ، محاسبات یک سوال دیگرش اشتباه بود ، یک سوالش به قدری سخت بود که خودش هم نمیتوانست حل کند و با تمام اینها همیشه حق به جانب است که هیچ کس باسواد تر از او نیست.گاهی فکر میکنم که استادمون به خدا اعتقاد داره؟ به روز جزا فکر میکنه؟
پ.ن.دوستان خواهش میکنم سو تفاهم نشه.من همیشه به معلم خودم احترام میگذارم و خیلی اندیشه های تاثیر گذار زندگی ام را از معلمان و استاتیدم یاد گرفتم.با این همه نمیشه منکر چهره تاریک بعضی معلمان شد.
سلام
مدت ها بود به تاسیس یک وبلاگ عکس گربه فکر میکردم.و امروز موفق شدم کار راه اندازیش رو تمام کنم.خب نظرتون چیه؟

حوالی ظهر برای گرفتن ساعت تعمیر شده به ساعت فروشی رفته بودم.وقتی قیمت دستمزد را پرسیدم و پول هایم را شمردم تصمیم گرفتم که مبلغ را با کارت پرداخت کنم.پسر که به جای پدرش صبح ها مغازه را می چرخاند گفت که دستگاهشان خراب است و یک وقت دیگر مبلغ را حساب کنم.
در همان حال صاحب موبایل فروشی روبرو هم وارد مغازه شد.یادم آمد که پارسال که گوشی نو ای که برای تعمیر به وی سپرده بودیم را دزدیده بود و زیر همه چیز زده بود.از تصور ناراحتی مادرم برای دزده شدن گوشی اش از طرف مغازه ای که به آن اعتماد کرده و فحاشی های مرد صاحب مغازه دوباره همان حس ناراحتی پارسال به من دست داد.
دنیا پر از آدم ها متفاوت است.پر از رفتار های ضد و نقیضی که سر در گمت میکند که به چه کسی اعتماد کنی و به چه کسی نه