پیوند نا مبارک برنج ایرانی و هندی

قبل از اینکه اصل مطلبم رو شروع کنم یک توضیح بدم و اون اینکه من آدم خیلی تمیزی هستم.همه چیز رو با دقت میشورم.درسته که خواننده های قدیمی میدونن که من از ظرف شستن بدم میاد ولی ظرف ها رو با مخلوط پودر لباسشوئی و مایع ظرفشوئی و پودر کف شور میشورم.به نظرم اینطوری تمیز تر میشه.

ظهر یک روز جمعه که با آرامش پشت لپتابم نشسته بودم صدای داد و فریاد مادرم بلند شد.بد جوری داشت میگفت که گندت بزنند شین با این خانه داری ات ! با این ظرف شستنت.حتما قابلمه را نشسته بودی که موقع پختن برنج ها اینقدر بوی بد میدهد.مادرم فکر میکرد که من بعد از پختن پای مرغ برای کیارش قابلمه را نشسته ام !!!! واقعا هم بوی بدی داشت.البته این بو برای من تکراری بود.بوی برنج هندی.برنج محسن !! که خیلی هم قد بلنده !!

اول با تقلب میان روی کار ، بعد برنج ایرانی را گران میکنند ، بعد به بستگانشان مجوز واردات انبود برنج هندی تا سر حد نابودی کامل برنج کاران ایرانی را میدهند ، بعد توی رسانه ها تبلیغات گسترده میکنند ، بعد گندش در می آید ، کشاورزان اعتراض میکنند ، در آخر هم برای اینکه اتهامات به سوی خودشان نباشد اعلام میکنند که برنج هندی آلوده است و سرب و اورانیوم دارد !! این اقدام آخر یعنی اینکه رسما ما غلط کردیم.

پ.ن.راستی امروز تولد آقای موسوی است.فکر مکنید اگر به سلامتی به پستش میرسید باز هم ما مردم سبز ! میدانستیم که امروز تولدش است؟ راستی تولد بقیه رئیس جمهور های ایران چه روزی بود؟

نوشته شده توسط shinkhin در سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۸ | در دستۀ جدی بگیرید | ( ۱۰ نظر ) |

بیا کتابِت ببینُم

الان تنها کاری که دلم میخواد انجام بدم اینه که یک کتاب بگیرم دستم و بخونم و بخونم و بخونم.اینقدر بخونم تا وقتی سرم رو بلند میکنم و ساعت رو نگاه میکنم متعجب بشم.دوست دارم یک کتاب رمان باشه.عامه پسند نباشه تلخ باشه ، جذاب ، از اون کتاب ها که اگر لباس بود و میپوشیدیش به خودت میگفتی اوه انگار اینو برای من دوختند.کتابی قبای تن ذهنم.

تا به حال فکر کردید که میشه آدم ها رو با نگاهی سطحی به کتاب خونه شون شناسائی کرد؟ کتابخونه یعضی ها مرتب فزونی فرهنگی پیدا میکنه ( آپگرید میشه) مال بعضی ها هم مثل یک مردابه ، همیشه ساکن یکنواخت و کسالت آور.

جدیدا کتاب های زیادی خوندم ولی خب هیچ کدومشون شاهکار نبودن.از خوندن هیچ کدوم احساس رضایت نمیکنم.هیچ کدوم رو با ولع نخوندم بلکه فقط خونونم که حوصله ام سر نره.مثل کسی که غذاهائی که باب میلش نیست رو میخوره تا زنده بمونه.

نوشته شده توسط shinkhin در یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت, کتاب | ( ۱۲ نظر ) |

انگار روز اول بود

امروز روز پنجم مهر ماه به روایت تقویم جلالی با حول و قوه الهی سال تحصیلی جدید رو شروع کردیم.احساسم این بود که ترم اول لیسانس هستم.یا ترم اول دبیرستان.خیلی حس خوبی داشتم.باورم نمیشه امروز روز اول همون ترمیه که به خاطر بودنش کلی خودم رو ناراحت کردم.کلی تابستون توی واحد تهران مرکز به مسئولینش رو زدم.که واحدام رو پاس کنم و این ترم دانشگاه رفتنم در کار نباشه.باورم نمیشه.شایدم همه اینها خواست خدا بوده که ترم سیزدهم رو شروع کنم.

کلا یک ترم سیزدهمی مقطع لیسانس متلک خورش ملسه :grin: البته خودمم یه بار وقتی ترم چهار بودم به یه ترم چهارهمی متلک انداختم که بد جوری ناراحت شد و آهش گرفتتم :mrgreen: کلا من در طول کشیدن دوره لیسانس افتخار وبلاگستانم که امیدوارم خدا منو از شما نگیره.کلا این طول کشیدن تحصیل خیلی بهم مزه کرده به طوری که تشویق شدم برم فوق لیسانس شرکت کنم و پنج ترم فوق لیسانس رو در ده ترم بخونم.

از پریروز بارها این صفحه نوشتن نوشته جدید رو باز کردم اما دست به دلم نیومده که بنویسم.این تم رو هم خودم دارم فارسی میکنم و هنوز یک ایراد کوچیک داره.در مورد هاستم هم قبلا گفتم که این آزمایشی هست، وقتی میزان مصرف باند دستم اومد عوضش میکنم.

هر کسی به من لینک داده بگه تا  لینکش رو قرار بدم.

نوشته شده توسط shinkhin در یکشنبه ۵ مهر ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۳ نظر ) |

ما رفتیم ۱

یک دو روزی نیستیم.نمیدونم آفتاب از کدوم ور در اومده که مامانم میخواد ما رو ببره مسافرت.فکر کن من تازه دفعه اولمه میخوام برم شمال کشور در حالی که سالیان سال خونمون نزدیک شمال بوده.یعنی حد اکثر ۴ ساعت فاصله داشته.

نوشته شده توسط shinkhin در سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۱۶ نظر ) |

بانک

شما به شانس اعتقاد داری؟ الان خیلی ها برای اینکه بی کلاس جلوه نکنن میان میگن که نه اوا این خرافات چیه.حالا از اینکه من به شانس اعتقاد دارم یا نه بگذریم ولی به طور حتم من به “بد شانسی ” اعتقاد دارم.الان باز یک عده بر میگردن میگن نه بابا بد شانسی کدوم بود زیر سر خودته.خودت یه کاری میکنی اینطوری میشه و اینا.خب من میکنم؟ این پائینو بخون ببین بازم تقصیر منه؟

احتمالا اینجا همه میدونن که محل کار مادر من شهرستانه و فقط آخر هفته ها میاد تهران.خب واضحه که تمام کار های خونه و بیرون از خونه به عهده منه.یک روز مادر تماس گرفتن و گفتن که شین برات ۷۵۰ هزار تومان به حساب عابر بانک کشاورزیت حواله کردم برو بگیر و قسط های اون یکی بانکو بده.منم صبح پاشدم رفتم و خیلی شیک و خوشحال بانک کشاورزی توی شعبه و مسئول حساب مهر گفتم که خانوم ۷۵۰ هزار تومان از حسابم میخواستم.خانوم هم خیلی ریلکس گفتم که شما توی حسابتون فقط ۸۰ هزار تومن دارید.منو میگید آآآآآآآه گفتم خانوم مگه ممکنه این حساب من خالی بوده و همین امروز صبح ۷۵۰ تومن حواله کردن بهش.گفت نه.گشتم نبود نگرد نیست.خلاصه بعد از کلی بالا و پائین شدن و تماس با والده گرام فهمیدیم که کارمند بانک توی شهرستان یک عدد صفر ناقابل رو یادشون رفته بنویسن و به جای ۷۵۰ تومن ۷۵ تومن ریختن به حساب من که گویا ۵ تومنم موجودی داشتم و شده ۸۰ تومن.به خاطر همین یک صفر و بی دقتی اون کارمند من دو روز توی گرمای ۴۰ درجه تابستون اسیر بودم و از این بانک به اون بانک میشدم.

ماجرای بعدی مال پرداخت اینترنتی شهریه دانشگاهمه.که هر کاری کردم به دست خودم ریخته نشد.و بعد از اینکه ۳۰۰۰ تومن پول تاکسی دادم و نزدیک ۱۰ بار راه بین بانک ها اقدسیه و فرمانیه رو رفتم بلاخره کارت مبارک رضایت داد و به دست دوست عزیزم فرنوش مبلغ واریز شد.یعنی رسما این ماجرا میخواست بگه که شین کارت انجام میشه اما باید این قدر بدوی تا جونت دراد !!!

ماجرای آخری که خیلی عصبانیم کرده مال پرداخت اینترنتی به یکی از سایت های کله گنده اینترنتیه.با حساب اینترنتی بانک سامان مبلغو واریز کردم بعدا سایته میگه که بانک بملغو به ما نداده و برگردونده به حسابت و امروز رفتم دیدم که خیر مبلغ از حسابم کسر شده.دزدی به چی میگن؟ فقط باید از دیوار مردم بالا رفت؟ حالا نمیدونم که این کار بانکه یا اون سایته.به هر حال ما تا هفته دیگه نمیتونم برم مستقیما پیگیری کنم توی بانک سامان.بهم گفتن که باید بری خود شعبه.

تف به این زندگی ، تف به این بدشانسی ، تف به این مملکت ، تف به اون … تفم کم اومد تف برسونید

حالا من بد شانسم یا ایراد از خودمه؟

نوشته شده توسط shinkhin در سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۹ نظر ) |

اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنه

همونطور که کنار گذاشتن دیگران یکم بار منفی برای آدم داره کنار گذاشته شدن هم سخته.مثلا دلت پر بکشه برای یکی و وقتی میری دیدنش برخورد سردی رو ازش ببینی ، کسی که فکر میکردی بهترین دوستت بوده عروسیش دعوتت نکنه ، اس ام اس بزنی جوابتو ندن ، بری وبلاگ دوستت ببینی لینکتو پاک کرده و …

مثال فراوونه ، بیخیال باش.هر وقت به چنین مواردی برخوردی بگو فقط خودمو عشقه رفت که رفت لیاقتمو نداشت

نوشته شده توسط shinkhin در دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۱۲ نظر ) |

سلام جهان!

به وردپرس خوش آمدید.‌این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!

نوشته شده توسط shinkhin در شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۱ نظر ) |

گشتم نبود ، بگرد هست

برنامه ریزی کرده بودم که پول هامو جمع کنم.ریخت و پاش نکنم تا بتونم باهاش چیز هائی که میخوام رو بخرم.دیشب نشستم و چیز هائی رو که میخواستم نوشتم.دیدم من یک kindle میخوام یه  ساعت سواچ میخوام یه عینک آفتابی پلیس میخوام و یه گردن بند طلا میخوام.بعد نشستم یکم روی چیز هائی که میخوام فکر کردم.دیدم من با لپتاپم هم میتونم e-book  بخونم.ساعت یه مچی زیبا ایتالیائی هم دارم و عینک آفتابی هم دارم. گردنبند طلا هم چند تا دارم.

میدونی ما همیشه آرزوی چیز هائی رو داریم که خودمون یکیشو داریم.آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم.خوشبختی تو خونه خودمونه و بیرون دنبالش میگردیم.

همه ما یک گمشده داریم که در موردش  اشتباه فکر میکنیم، یک روز فکر میکنیم گمشده ما اون لباسه یک روز فکر میکنیم گمشده ما ماشینه یک روز فکر میکنیم گمشده ما فلان دختر یا پسره.گمشده ما هیچ کدوم از اینها نیست.اینها همه تظاهراتی از اون حس گمشده داشتن ما هست.ما تا زمانی که توی این دنیا هستیم گمشده رو اشتباه میگیریم.به محض اینکه مردیم میفهمیم گمشده ما چی بوده.

نوشته شده توسط shinkhin در جمعه ۲۷ شهریور ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۲۱ نظر ) |

خوب بد شوخی

میدونستید که شوخی در واقع مظهری از خشونت هست؟ میدونستید که کسانی که شوخی میکنند اینطوری خشونت و حس کنترلشون بر دیگران رو بروز میدن.پس حتما به این نتیجه هم رسیدید که مردان بیشتر شوخ طبع هستند و این بستگی مستقیم با خشم و حس کنترلشون روی محیط و دیگران داره.

روانشناسان میگن که یک وقت هائی  کسی که دشمنی پنهانی با آدم داره این حس درونیش رو به یک شوخی خرکی و آزار دهنده بروز میده.مثل کسی که با تغییر صدا زنگ میزنه و خودش رو پلیس امنیت جا میزنه که مثلا یک وبلاگ نویس رو بترسونه.ایشون خشم و دشمنی خودش رو اینطوری نشون داده.اگرم شخصی که باهاش شوخی شده اعتراض کنه ،سریع با این دستاویز که بابا شوخی بود و شما جنبه شوخی ندارید خودشو توجیه میکنه.

اگر شوخی و خنده رو از آدم بگیرند زندگی رنگ و بوی خودش رو از دست میده.اما این شوخی هم حد داره.زمان داره ، مکان داره و خلاصه کلی شرایط داره.من شخصا دوست ندارم با شخصی که ازم خیلی بزرگتر هست شوخی کنم به این دلیل که ممکنه در این میان احترام اون شخص خدشه دار بشه.و همینطور با شخصی که خیلی ازم کوچکتره چون عواقب وقتی که روش بهم باز بشه آزار دهنده است.

و همینطور این اخلاق هم دارم که از شوخی های زننده ناراحت میشم.با خودم میگم که پشت هر شوخی یک جدی ای  هست.یادمه که یکی رو که خیلی دوستش داشم به خاطر یک شوخی زننده اش کلا کنار گذاشتم.از ماه رمضان دو سال پیش (۸۶) تا به حال دیگه حاضر نشدم ببینمش.شاید حرفش ساده بود اما، اما من فکر میکنم که ایشون اگر مدتها مینشست و فکر میکرد تا حرفی بزنه که منو تحقیر کنه باز هم جمله ای بهتر از اون جمله که اون موقع بهم گفت پیدا نمیکنه.

راستی موضوع ازدواج کردن یا نکردن من و یا هر مجرد دیگه ای دستاویز خوبی برای شوخی های خز نیست.که چی که یک پسر دبیرستانی دوستاشو به من معرفی کنه و به شوخی بگه که بهت اینا رو معرفی کردم که نترشی !!

نوشته شده توسط shinkhin در پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۸۸ | در دستۀ جدی بگیرید | ( ۱۰ نظر ) |

نرود میخ آهنین در سنگ

گاهی یک نفر هر کاری که بکند محبتش به دل آدم نمینشیند.کادو میدهد ، قربان صدقه میرود و هزار جور محبت میکند ولی در دل آدم اثری نمیکند که نمیکند.همه اینها به این خاطر هست که دل ما مطمئن شده که محبت اون شخص یک رشوه و یا یک باج است برای رسیدن به یک هدف خاصی.یا ماجرای دوست داشتن اون طرف مربوط به قبل بوده، قبل از اینکه آن شخص برای ما تمام شود.

پ.ن.اون طرف که میخواد خودشو بکشه فامیل نزدیک منه.خواستگارمن نیست.

پ.ن.۲٫راستی رفتم پیش فاطی اسفندی موهامو کوتاه کردم.قیافه ام خیلی عوض شده.خودم رو نمیشناسم.

نوشته شده توسط shinkhin در چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۸ | در دستۀ روزنوشت | ( ۸ نظر ) |