بایگانی برای دسته « روزنوشت »

عبور از موانع

پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۹

حتما شما قبلااین ضرب المثل را شنیدید که آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هیچی ، این الان شده حکایت من، چند سال است که میخواهم بروم باشگاه ، و از این پروسه باشگاه رفتن فقط لباس خریدنش را انجام می دهم.امروز ست لباس ورزشی آدیداسم رو با رنگ مشکی تکمیل کردم و این ست رو در کنار اون چند تای قبلی قرار دادم.رنگ های آبی ،سفید و یاسی و قهوه ای داشتم،فقط مشکی اش مانده بود که الان تکمیل شد و با خیال راحت می توانم بروم باشگاه ثبت نام کنم.

اگر این یک ماه اخیر را فاکتور بگیریم، در برنامه روزانه من ورزش گنجانده شده.از روی دی وی دی های ایروبیکی که خریدم یا ویدیو هائی که دانلود کردم ورزش میکنم و شب ها یا عصر ها پیاده روی میکنم.یک سایت خیلی خوب پیدا کرده بودم که کلی ویدیو آموزشی داشت.به نوعی رسانه و تلویزیون بود و چون چیز خوبی بود توسط برادر ها مسدود شد.آدرسش رو اینجا مینویسم که کسانی که به اینترنت آزاد دسترسی دارند حتما از این سایت دیدن کنند.این سایت ویدیو های ورزشی خیلی خوبی داره.آدرس سایت

خلاصه که غافل نباشید، به تغذیه تون دقت کنید و حتما حتما روزانه ورزش کنید.

کیت کت و بچه ها

یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۹

راستش را بخواهید از نوشتن در وبلاگ دوشیزه شین متنفر شده ام.اصلا دوست ندارم اینجا بنویسم.چون اینجا یک وبلاگ روزنوشت بوده، نوشتن مطالب تخصصی توش جواب نمیده و روز نوشت نویسی هم مشکلات خاص خودش را دارد.اگر زندگی ات مملو از اتفاقات باشد موضوع برای نوشتن زیاد است.ولی تجربه من این بوده که وقتی از مشکلاتم در وبلاگ نوشتم همه آمدند گفتند چقدر سخت میگیری، وقتی از خوشی ها نوشتم، دقیقا به محض اینکه نوشتم زندگی ام کاملا دگرگون شده و شعبه ی جدیدی از جهنم در زندگی ام افتتاح میشود.توی این فکرم که اینجا رو ول کنم و برم از نو پنهانی و با یک هویت جدید شروع کنم.

اولین بچه های کیت کت ، عکس مربوط به سال گذشته

بچه ها در مورد کیت کت به مشکل برخوردم.مشکل از آنجا شروع شد که صاحب قبلی اش گفته بود کیت کت گربه بد غذائی است.ولی کیت کت تا به منزل من آمد دور از جونش عین گاو غذا خورد.۴ برابر کیارش غذا می خورد.بعد شکمش شد عین توپ فوتبال قلمبه.اولش ذوق کردم و فکر کردم که آب و هواش شمیران بهش ساخته و تپل شده ، ولی الان این شک را دارم که دور از جونتون، روم به دیوار حامله باشه.

همه ی اینها در حالیه که نباید فعلا حامله میشده و براش ضرر داره و خطر تهدیدش میکنه.دوست دارم ببرمش دکتر، اما هنوز حقوق نگرفتم و از مادرمم نمیخوام پول بگیرم.کلا عزت نفسم بالاست و دوست ندارم از کسی پول بگیرم.مثل اینکه کیت کت در خانه قبلیش توری پنجره ها رو پاره کرده بود و رفته بوده توی حیاط و یک آقا گربه خوشتیپ از دیوار پریده و اومده و ما رو نوه دار کرده.بچه های یک گربه معمولی برای من فقط دردسر هستند.نمیشود فروختشان و با بدبختی باید واگذارشان کرد.خودتان دیدید که سر واگذاری کیارش چه دردسری کشیدم تا یکی پیدا شد به فرزندی قبولش کرد.بیشتر از همه اینها نگران کیت کت هستم.نکنه طفلکم طوریش بشه.خدا کنه اصلا حامله نباشه و فقط تپل شده باشه.دعا کنید.

پ.ن.عکس مربوط به اولین بچه های کیت کت در سال گذشته هست.اون زمان من صاحبش نبودم و بابای بچه ها هم یک گربه پرشین بوده.

دریاچه نمک

یکشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۹

نمیدونم شما خواننده اینجا چقدر به چشم بد اعتقاد دارید ولی خب به نظر من واقعا وجود داره.حالا شما هی بیائید بگوئید شین خین خرافاتی است اصلا و ابدا در کت من نمی رود و همچنان با اعتقاد راسخ میگویم که چشم زخم صد در صد وجود دارد.حالا چند شب پیش یک سری ماجرا اتفاق افتاد که این فرضیه رو بیشتر برای شخص خودم اثبات میکنه.

اولش باید یک ماجرای دیگر را به عنوان پیشنیاز برایتان تعریف کنم.عرض شود که مادر بنده مجرد هستن، بزنم به تخته خانم با کمالاتی هم هستن.یکی از چندین خواستگار مادرم یک آقای دکتری است فوق العاده پولدار که همسرش چندین ساله فوت شده.اگر آقای دکتر را ول کنید عین پروانه دور مادرم می گردد.در مورد اینکه من چه حسی به این موضوع دارم حرفی نمیزنم چون نظر دخلی به قضایا ندارد.بعد چند شب پیش این آقای دکتر حلیم اعلا و رانی و اینها تهیه کرده بود و برای افطار مادر آورده بود.ماشاالله این قدر فکش هم گرم است که به بخاری گفته است زکی.

آن شب که دکتر آمده بود خانه ما من کیتکت را برده بودم در حیاط بگردانم،این بچه عشق حیاط است.از قضا خانم همسایه هم آمد در حیاط پیش من نشست و کلی از شیرین کاری های کیتکت تعریف کرد.بعد رفت در منزل و اتفاقا بنز آقای دکتر را هم دید و کلی از بنز کوپه  دکتر تعریف کرد.

بعدش چشمتان روز بد نبیند،کیتکت را که آواردم خانه، جلوی مهمان یک کاری کرد که هرگز نکرده بود.دیگر لازم نیست که بگویم دقیقا چکار کرد دیگه؟ لازمه؟ بعد دکتر خداحافظی کرد و رفت.هنوز لباسمان را عوض نکرده بودیم که دکتر دوباره زنگ زد.حدس بزنید چه شده بود؟ بنز خراب شده بود.پمپ بنزینش مشکل پیدا کرده بود.اصلا چشم این خانم همسایه ما چشم نیست که دریاچه نمک است.

ماجراهای سر کار

سه شنبه ۲ شهریور ۱۳۸۹

به صورت آزمایشی رفته ام سر کار.بعد همه ی همکار ها خانم ها میانسال تپل مپلی هستند که مامان چند تا بچه اند.تصورشان از مهندس کامپیوتر هم اینست که این بنده خدا مهندس کامپیوتر به طور دیفالت همه چیز بلد است.یک اشکلاتی معلوم نیست از کجای کامپیوترشان در می آورند و میگویند این را درست کن.امروز یکیشان اصرار اصرار که بیا این عکس های دوربین دیجیتال رو بریز روی کامپیوتر، کلی بقیه کار هایم را ول کرده ام و رفته ام کامپیوتری که نشان می دهد را روشن کرده ام، بعد می گویم خب پسوردش را بزنید تا عکس ها را بریزم، یک نگاه می کند و میگوید این کامپیوتر خانم فلانی است و خودش الان نیست که !! یعنی خانومه ته دلش یقین داشته که چون بنده مهندس کذائی کامپیوترم باید رمز کامپیوتر خانم فلانی را بدانم.

توی راه رو ها در تردد بودم که دو تا از این خانم تپل ها نگاهم میکنند و میگویند این را هم درست کن و اشاره می کنند به سقف، با تعجب میگم چی رو درست کنم میگن که همینو دیگه تابلو رو، تو چون خوش هیکلی باید بری اینو درست کنی.بعد از یکم نگاه کردن متوجه میشم که روی سخنشون به یک تابلو برد روان هست که باید بروی روی میز و کیبورد بهش وصل کنی و متنش را عوض کنی.بعد میپرسم که خب طرز کارش چیست؟ بعد اینها مثل اینکه من فحش داده باشم نگاهم می کنند که یعنی خودت بلد نیستی؟ یعنی نزدیک بود خونسردیم رو از دست بدم و بهشون بگم که آره ما جد و آبادمون تو کار برد روان بودن ، من یکی توشون ناخلف بودم یاد نگرفتم!!

میترسم فردا ازم توقع داشته باشند فلان سایت را برایشان هک کنم یا مثلا چون هیکلم خوب است برایشان بندری برقصم.

خواندن کتاب “راز فال ورق” اثر پوستین گوردر را تمام کردم.پیشنهاد میکنم که به هیچ وجه خواندش را از دست ندید.موقع خواندنش اینقدر جو گیر شده بودم که رفتم یک دست ورق خریدم.حالا بیشتر در موردش مینویسم.جای کار بیشتری داره.

فصل جدید زندگی کیارش

شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹

این آدمیزاد عجب موجود عجیبی هست.تا دیشب که کیارش و کیت کت داشتند توی سر و کول هم میزدن و دعوا می کردن و هیچ کس کیارش رو به فرزندی قبول نمی کرد داشتم از غصه دق می کردم.حالا امشبم که یک صاحب مهربون اومده کیارش رو برده یک جور دیگه دارم غصه میخورم.نه که فکر کنید آدم غصه خوری هستم ها، نه، کلا این پروسه واگذاری حیوان خانگی و کلا جدا شدن از عزیزان دردناک هست.

صاحب جدید کیارش همه جوره هوایش را دارد، امروز رفته است برایش یک دست جگر گوسفند خریده است.و کباب کرده به کیارش جان داده.از طرفی هم رفته ۱۷ هزار تومان داده خاک گربه برایش خریده.طفلک کیارش که از دستشوئی آدمیزاد! استفاده می کرده، این قدر از دیدن خاک آنتی باکتریال خارجی ذوق کرده که خاک ها رو خورده ! یعنی آبروی منو برد این پسر.

خلاصه همینطوری دارم گریه میکنم …

برای جلوگیری از بایر موندن بلاگ

شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۸۹

راستش این چند وقته این قدر اتفاقات جدید و مختلف افتاده که مجال نوشتن بهم نداده.اول از همه اینکه بعد از یک ماه دوندگی بلاخره اینترنت بنده وصل شد و به خیل ADSL  داران پیوستم.البته سرعت خط جدیدم نصف قبلی هم نیست.دومین اتفاق اینکه مادرم بلاخره بازنشسته شد و برگشت در آغوش خانواده.این یک هفته آخر هم من رفتم شهرستان محل خدمتش و پیشش موندم.کلی سکه و هدیه از پزشکان و پیراپزشکان بیمارستانشون دریافت کرد.همه با هم مسابقه گذاشته بودن که هدیه بهتری بدن

خبر بعدی اینکه اینجانب شین خین امروز صاحب یک فروند گربه پرشین شدم.فعلا که با کیارش دعوا دارن و خونمون محشر کبراست.مامانم که اولش خیلی مخالف بود که گربه پرشین بخرم الان راه به راه میگه عجب گربه ای عجب ابهتی داره،به این میگن گربه.

زندگی من الان به مغزش رسیده

دوشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۹

الان نزدیک هفت بعد از ظهر است و هوای تابستانی دارد گرمایش را از دست می دهد و کم کمک دم های بعد از ظهری اش را پس می دهد.اینجا سکوت مطلق است و فقط صدای موتور یخچال سکوت را خراش می دهد.کولر را خاموش کرده ام و حتی جوراب هم پوشیده ام.اصولا من قابلیت این را دارم که در گرمای تابستان نه تنها کولر روشن نکنم بلکه جوراب و آستین بلند هم بپوشم.جز چند روزی که زیر آفتاب ظهر توی شهر پرسه زدم به یاد ندارم در این تابستان گرمم شده باشد.گاهی حتی دستم را روی قلبم می گذارم تا مطمئن شوم که زنده هستم، چون آدم زنده باید گرمش شود ولی من با وجود زنده بودن خونسرد تر از این حرف ها هستم.

گاهی فکر میکنم زندگی مثل یک شکلات است که دختری که تاپ و شلوار صورتی و جوراب آبی پوشیده در بعد از ظهر تابستانی گرم دارد با چای می خورد.شکلات نرم و هوار است و دختر از آب شدن نرم نرمک شکلات در گرمای چای توی دهانش لذت می برد تا وقتی که در گاز بعدی از شکلات چیز سفتی زیر دندانش تاراق و توروق راه می اندازد.شکلات لامصب مغز دار است.اصولا توی کشوری که همه مغز ها فرار می کنند چرا باید شکلاتی مغز دار باشد و آرامش خورنده اش را بر هم بزند؟ این مغز که گویا مغز فندق هم هست چیز مزاحم و مزخرفیست اینجا.داشتم می گفتم زندگی مثل یک شکلات است که از نرمی اش لذت می بریم و فکر می کنیم تا ابد نرم و دلپذیر باقی می ماند اما ناگهان یک چیز سفت مثل مغز فندق این آرامش را بر هم می زند.

شکلات زندگی بعضی ها هموار و خرم است.بدون هیچ مغز یا کشمش لعنتی ای که اعصابشان را کشمشی کند.زندگی بعضی ها هم از فرط نا همواری شکلاتش به نازکی یک لایه ی لاتکس است که روی مغز فندقی بزرگ روکش شده است.

زندگی من الان به مغزش رسیده.مغزش هم یک فندق نیست، بادام است و لامصب بادام تلخی هم هست.هیچ چیز جور نیست.اصلا آخرین باری که به جاهای شکلاتی اش رسیده بودم را به یاد هم نمی آورم.سه واحد از لیسانسم مانده که هر چه امتحان می دهم رد می شوم.مهم نیست که چقدر خوب و درست بنویسم به هر حال استاد در نقش مغز بادام تلخ نمره ردی را حواله ام می کند.بقیه اوضاع را هم که گفته ام که چقدر خراب است.کار نیست ، پول نیست و …

برای اینکه در حس پوچی و بیهودگی غرق نشوم رو آورده ام به آشپزی.هر روز عصر یک بساط هست.یک روز بساط آش رشته است یک روز بساط کیک یک روز پای سیب یک روز سمبوسه.اینقدر دستم راه افتاده که سخت ترین غذا ها را هم در طرفه العینی ردیف می کنم.آش رشته ای که برای بعضی ها نصف روز کار دارد را در نیم ساعت جا افتاده تحویل می دهم.کیک و پای سیب هم همینطور که با احتساب ۲۵ دقیقه ماندن در فرو مدت پنج دقیقه تهیه خمیر نیم ساعته آماده می کنم.گرچه من فقط این آشپزی کردن هایم را در وبلاگم تعریف کرده ام و جز این تعریف چیزی به خوانندگانم نرسیده است ولی بروید خدا را شکر کنید که  اقلا همین هنر را دارم وگرنه از شدت بیهودگی خودم را دار زده بودم.و این وبلاگ دیگر به روز نمیشد.

پ.ن.این مطلب را چند روزیست نوشته ام، همان روز نوشتن سرور بلاگها مشکل پیدا کرده بود و الان این مطلب رو ارسال میکنم.

چرخه زندگی افراد بیکار و نسبتا بی عار

سه شنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۹

الان ممکن است به این حرف های من بخندید ولی اشکالی ندارد خود من هم روزی می خندیدم و با کمال اعتماد به نفس می گفتم “هه، مرتیکه/زنیکه/دختریکه/پسریکه بیکار، نگایش کن شب ها تا بوق سگ که چه عرض کنم تا قوقولی خروس بیدار می ماند و روز ها تا بعد از ظهر خواب است.دنبال کار هم نمیرود ذلیل مرده” بعد این شد که بعد از سالیان طولانی که درسم تمام شد خودم عینهو آن خیاط که توی کوزه افتاده بود داخل این حرف خودم افتادم.البته هنوز انگیزه های کمی در من باقی مانده که به مرور در این چرخه خور و خواب آن ها هم ناپدید خواهند شد.

دیروز به سرمان زده بود یکم برنامه دنبال کار گشتنمان را تنوع دهیم و با دوستان مثل خودمان به کوه بزنیم بلکن چاره ای بر این درد بی درمانمان بیابیم.خدا به سر شاهد است که تا خود نیمه شب تلفن را برداشته بودم و ناز اینها را میکشیدم که ول کنید آن متکا و بالش را و بیائید برویم کوه کله مان باد بخورد.شب همه شان راضی شدند و شین خین خوشحال وسایل را آماده کرد و ساعت ۲ رفت خوابید.ساعت ۷ به همه شان زنگ زدم که بیدار باشند و یک وقت خواب نمانند.جالب است که همه شان بیدار بودند ولی هیچ کدام حس نداشتند بیایند.از بین همه آخر سر یکی راضی شد و از جمعمان ماندیم دو نفر که خودم این بار زدم زیرش و گفتم که بیا نرویم.اصلا این روحیه شاداب جوانان من را هم با خودش برده بود.این شد که گرفتم خوابیدم و تا چند ساعت بعد فقط خواب دیدم که رفتم کوه و در کوه گم شده ام و دوستانم در کوه ترکم می کنند و خلاصه تنوعی در کابوس هایم ایجاد شد.اقلا تو خواب رفتم کوه!

میدانید، بدن آدمیزاد یک نوع ساعت مخصوص خودش را دارد.علاوه بر آن ساعت یک سیستمی دارد که با شرایط فعلی کنار می آید و باعث می شود که بتوانیم کار های روزمره را به خوبی انجام بدهیم.اگر آدم مدتی در یک نوع شیوه زندگی باشد سیستم بدنش به همان شیوه عادت می کند و تغییر آن بسیار سخت می شود.کسانی که عادت دارند صبح زود بیدار بشوند و سر کار بروند سیستم بدنشان با همان شیوه سازگار شده و زندگی را برایشان ممکن می کند.بر عکسش هم ممکن است.کسی که عادت دارد شب ها دیر بخوابد و تا ظهر خواب باشد به سختی می تواند این برنامه را عوض کند.

اینگونه افراد بیکار که ذکرش در بالا آمد خوشان هم از نوع زندگیشان بیزارند و هر شب به خودشان قول می دهند که از فردا دیگر زود بیدار میشود و فردا شب زود می خوابم و دنیال کار می روم یا به فلان کلاس می روم.اما بعد از مدتی دادن این گونه قول ها هم به جزئی جدائی نا پذیر از چرخه زندگی شان تبدیل میشود و مرتب به خودشان از این قول ها می دهند.

فال چای توسط مهندس کامپیوتر

شنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۹

خب اگر امروز را که به خاطر دیر آمدن دیشب عزیزدل (۴ صبح اومد خونه) خواب موندم رو کنار بگذاریم تقریبا کار این روز های من شده دنبال کار گشتن و سر زدن به این طرف و آن طرف و ظهر خسته و گرما زده و برنزه برگشتن به منزل.بقیه روز رو هم استراحت و درس و ماهواره که خب به دلیل نداشتن اینترنت مجبورم به ماهواده قناعت کنم.چون کلا از رسانه های یک سویه خوشم نمیاد.تلویزیون همه چیز را جویده شده توی دهان آدم می گذارد و فرصت فکر کردن و تصور کردن را از آدم می گیرد.

از هر ۱۰ تا زنگ تلفن منزل ما ۶ تایش مال من است که دوستان یا فامیل مثلا برایم موقعیت کاری پیدا کرده اند.اکثرا هم از این شرکت های طرف هفت تیر و مطهری است که حدود سه ساعت با منزل ما فاصله دارند و ساعت کاریشان از ۸ صبح تا ۵ -۶ بعد از ظهر است و با منت ماهی ۲۰۰ – ۳۰۰ هم تقدیم می کنند.اکثرا هم کار ها برنامه نویسی تحت وب است که مورد تنفر ترین کار دنیا برای من است.اصلا کد که میبینم صورتم شبیه آن  آیکون سبزه یاهو میشه.

از یک طرف هم دکتر هی می آید می گوید شین کار پیدا کردی؟ سر کار رفتی؟ چند روز پیش که آمده بود منزل ما برایش فال چای گرفتم.کلا فال گرفتن من یک چیز غریزی است و کسی یادم نداده.مثل حس هائی مانند بینائی و شنوائی و لامسه و اینها من یک حس دارم به اسم فالبینی.دکتر هی تشویشم می کند که تو خوب فال میگیری و برو برای خودت کارت چاپ کن و این کاره بشو.من هم به شوخی می گویم آره روی کارتم هم قید می کنم که فال چای توسط مهندس کامپیوتر

این فالبینی یک استعداد ذاتی است که همه افراد خانواده مادری من دارند و وقتی دور هم جمع میشویم حتما بساط فال راه می اندازیم.هیچ کداممان هم شغلمان این نیست و فقط این کار را بلدیم.مثل هزاران زنی که آشپزی بلدند و فقط برای خانواده شان غذا می پزند و به عنوان حرفه از آشپزیشان استفاده نمی کنند.مامان می گوید پولی که از طریق فال به دست بیاید حلال نیست یا اگر هم باشد برکت ندارد.با خودم فکر میکنم که مثلا اگر من برای کسی پولی فال گرفتم و با آن پول یک کفش خریدم حتما با آن کفش به زمین می خورم یا سریع کفشه دهن باز می کند.با مثلا اگر با آن پول مانتو بخرم حتما توسط گشت ارشاد دستگیر می شوم.یا مثلا اگر با آن پول بیرون غذا بخرم حتما مسموم خواهم شد.

خب مثال زیاده.بیشتر خواستم بگم که اوضاع به شدت مزخرف اقتصادی نوگلان این سرزمین را به چه راه هائی که نمی کشاند.نوگلان مجبور میشوند که به استفاده از بعضی مهارت هایشان فکر کنند.حالا مهارت من فال گرفتن است شاید مهارت یکی دیگر جلب اعتماد سایرین و سپس سفر با یک چمدان پر پول باید یا مثلا یکی خیلی خوب از در و دیوار بالا برود و موارد مشابه که در روزنامه ها نتیجه شومشان را می خوانیم.

آدم ها وبلاگشان نیستند

چهارشنبه ۹ تیر ۱۳۸۹

از وقتی توی قسمت شیر آیتم های گوگل ریدرم مطلب مینویسم روز به روز تعداد دنبال کنندگانم بیشتر میشود.گاهی دو سه نفر و گاهی ۲۰ سی نفر آمده اند درخواست دنبال کنندگی داده اند.همین چند روز پیش بود که از بین خیل کثیر دنبال کنندگان جدید که خیلی ها را نمی شناسم یک پسر آشنا در آمد.با این پسره همکلاسی بودم.وقتی هر دو دانشجو بابک اون استادمون بودیم که من ازش خوشم میومد.بعد یادم افتاد که یک بار با این پسره رفته بودیم از بابک شرح پروژه بگیریم و بابک هی به من و این پسره اشاره کرده بود که انگار ما با همیم و دوست ایم.بعد از اینها یکهو ترسیدم، نکند اصلا این پسره خواننده اینجاست و مدت هاست اینجا را میخواند و من نمیدانم.بعد به خودم خندیدم که آخه دیوانه اگر هم از اولین پست اینجا را خوانده باشد عمرا بفهمد این دوشیزه شین من هستم.بله عمرا بفهمد.هر کدامتان که از اولین پست اینجا را خوانده اید اگر مرا از نزدیک ببینید عمرا بتوانید بشناسید که من نویسنده اینجا هستم.آدم ها با وبلاگشان فرق دارند.آدم ها وبلاگشان نیستند.