بایگانی برای دسته « روزنوشت »

کوئیز فیس بوک

سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۹

یادش بخیر پارسال این موقع ها که فیس بوک را خدا آزاد کرده بود ! من مثل مجنون ها درس و کتاب رو پرت میکردم یک گوشه و تراکتوری فیس بوک رو شخم میزدم.روزی چند بار پروفایل دوستامو دید میزدم ، تمام چیز هائی که برای پسر/دختر ها نوشته بودند میخوندم بازی های فیس بوک رو استاد کرده بودم و این اواخر افتاده بودم به کوئیز زدن.

اصلا اگر روزی دو سه تا کوئیز مشت نمیزدم روزم شب نمیشد.تمام کوئیز های درست درمون فارسی رو تمام کردم و برای رو کم کنی اون دوستم که تافل داره و هی مهارت های زبانیک من رو مسخره میکنه رو آواردم به کوئیز های انگلیسی.انصافا کوئیز های انگلیسی کیفیت خوبی هم دارند.

یک روز دیگر این کوئیز زدن هم فیس بوک خونم رو اغنا نکرد و به سرم زد که یک کوئیز طراحی کنم.بله و چه سوژه ای برای این کار بهتر از استاد های دانشکده خودمون.تعدد سالهایی که در دانشکده بودم باعث شده بود نبض همه استاد ها توی دستم باشه.چنان کوئیزی تهیه کردم که ظرف مدت کمی بیش از هزار بار استفاده شد.راستش موقع طراحی گزینه ها حتی خودمم از چیز هائی که مینوشتم خنده ام گرفته بود.

بعد ها وقتی توی سلف و جاهای دیگه دانشکده از دهن بچه ها میشنویدم که دارند در مورد این کوئیز صحبت میکنند میرفتم جلو و میگفتم که کار من بوده و نظرشون رو میپرسیدم.واکنش همه در ابتدا ناباوری بود.یعنی اصلا به ریخت بنده نمیخوره از این شیطنت ها بکنم ولی بعد از یک مدت با دیده تحسین نگاهم میکردند و هر جا که میدیدنم بهم وی نشون میدادن و لبخند میزدن و به دوستاشون با پچ پچ من رو نشون میدادن.

از بزرگترین لذت های زندگی من اینه که چیزی رو بسازم یا طراحی کنم یا بنویسم و عده زیادی بخوننش یا ازش استفاده کنند.فکر میکنم که از جمله جاه طلبانه ترین لذت ها هست.فکر میکنم بهش میگن لذت خلق کردن یا یک همچین چیزی

ماجراهای آزمون استخدامی

دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۹

جمعه گذشته آزمون استخدامی آموزش و پرورش بود.منهم چون برای بدست آوردن شماره رمز ثبت نام یک روز تو تهران علاف شده بودم و تا خود ترمینال جنوب رفته بودم تصمیم گرفتم به این امتحان پیچ و تاب ندم و ظهر جمعه هلک و تلک برم شهر ری و چند تا تست زده و نزده برگردم.

(ادامه…)

خونه ی مادربزرگه

سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۸۹

او قد بلند بود و پوستی سفید و موهای بلوند  داشت.با بینی عروسکی و سر بالا که الان مشابه نه چندان زیبای همان بینی روی صورت من است.مادربزرگ من پر هیبت ترین زنی بود که در تمام عمرم دیده ام.زنی با عزت نفس بالا، قدرتمند و البته زیبا که به دلیل خرد و فرمایشات زیادش همیشه خودم را دور از چشمش نگه میداشتم.دیدن یک فرد بیکار مادربزرگم را اذیت میکرد.

(ادامه…)

ساعت شلوغی

دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۹

شمعدانی و رز گل داده اند ، یاس ها عطر افشانی میکنند ، بلبل روی سیم برق آواز سر میدهد ، هوا ملس است و بیشتر به سردی تمایل دارد تا گرمی ، هرزگاهی نم باران حال و هوا را بارانی میکند ، دستگاه دارد کنسرت ابی پخش میکند ، خاله دارد قلیه ماهی میپزد ، مادر دارد تمیز کاری میکند ، شین سردرگم و عصبی است ، جریانات و شلوغی های اخیر او را از درس و امتحانش انداخته ، کلا شین همیشه ساز مخالف است وقتی همه شاد خوشحالند او یک بهانه توی آستینش دارد.

خانه جدید

دوشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

خب ، در این مدت که نبودم اتفاقات زیادی افتاده و تقریبا میشه گفت روال زندگی  این موقع من با روان اون موقع کلی فرق داره.کلا زندگی دگرگون شده و البته من راضیم.و باید بگم اینطوری عوض شدن جو یکم به آدم شوک وارد میکنه.

خونه رو عوض کردیم و من از این خونه جدید راضی تر هستم.البته هنوز کاملا عادت نکردم.اینکه یک مدت چیزی ننوشتم هم به دلیل سرعت فوق العاده اینترنت دایل آپ کشورمون هست.مطلب سند نمیشد و در ثانی دیگه به نت وابسته نیستم.باورتون میشه؟

جوانان مشتاق مطالعه

پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

چند روز پیش از طریق بچه های گودر مطلع شدم که سایت گودریدز را خدا آزاد کرده ! در این راستا تا قبل از اسارت دوباره این سایت به سرعت شتافتم و در این سایت عضو شدم و تا همین حالا هم داره کم کم یادم میاد که چه کتاب هائی خوندم و بهش اضافه میکنم.

نکته جالب سایت گودریدز وقتی شروع شد که اینجانب تصمیم گرفتم که دوستان موجود در اکانت گوگلم رو به این سایت دعوت کنم و یا اگر عضو هستند در این سایت فرند بشویم ! این شد که با کله و تمام میل رفته و پسوردم را وارد کردم و گوگل حدود چند صد نفر را نشان داد و گفت اینها دوستاتن و دعوتشون کن.خب طبیعیه که من هم که نرفتم کف دستم رو برای دعوت نامه فرستادن به تک تک این افراد بو کنم و اوکی را زدم و یک نامه فارسی نوشتم بدین مضمون که : سلام دوست عزیز ، ما در سایت های دیگر با هم دوست هستیم و خوشحال میشم که اینجا هم با هم دوست باشیم. یعنی بعد از این حرکت غیر حساب شده ، زندگی آنلاین من دست خوش تغییراتی شده.

گوگل محترم هر بنی بشری که یک بار به بنده ایمیل زده و من به ایشان ایمیل زدم یا مثلا توی گودرم هست و یا هر سوراخ دیگر در اینترنت را کانتکت من حساب کرده و این نامه ی فدایت شوم را برایش فرستاده و از آن روز من شاهد سیل خروشان جوانان مشتاق مطالعه هستم که مراتب علاقه و شماره تلفنشان را به بنده ابراز می دارند.

صفحه من در سایت گودریدز

پ.ن.در یک اقدام فرهنگی دوستان ادب دوست و با ادب را به کامنت دونی گوگل واقع در سمت چپ وبلاگ دوشیزه شین جهت مسابقه مشاعره دعوت میکنم.اینطور که یک بیت شعر نوشته میشود به صورت:

دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را/دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

حتما هم بین دو مصرع علامت / قرار داده شود.

قوانین مسابقه:

شعر باید شعر باشد ، شعر نو و شعر ترانه ها مورد قبول نیست.مثلا شعر :

غریبه آشنا دوستت دارم بیا   مورد قبول نیست.

هیچ کس نمیتواند جواب شعر خودش را بدهد و حتما باید یک شخص دیگر ادامه شعر را که با حرف آخر شعر قبلی شروع شده را بنویسد تا بشود جواب داد.

بدیهی است در پایان به شخصی که بیشترین فعالیت را داشته باشد جایزه ارزنده ای اهدا خواهد شد.

تلفن ها برای که ریز ریز میشوند

یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

خدمت همه دوستانی که شم کاراگاهیشان گل کرده بود که بدانند فرد تلفن شکننده منزل ما کیست و تلفن ها بدست که ریز ریز میشوند برسانم که امروز بعد از ظهر یکی دیگر از تلفن های بیسیم منزل ما جلوی چشم بنده خرد شد و من توانستم چهره قاتل تلفن را به وضوح ببینم.

نکته جالب این بود که این بار تلفن به جای اینکه به زمین کوبیده شود و صد تکه شود به شانه مبارک بنده کوبیده شد و طرح و نقاشی ای مزین به رنگ های زیبای صورتی قرمز و بنفش شانه سفید بنده را آراسته فرمودند.اگر فکر میکنید بنده تمام بعد از ظهر داشتم از ناراحتی خون خون خودم را میخوردم سخت در اشتباهید ، من امروز بعد از ظهر خوشحال هم بودم حتی ! خوشحال بدین جهت که قاتل تلفن ها صورت بنده را هدف قرار نداده اند.و خدا را شکر کردم.به هر حال هوا اینجا بسیار سرد است و تا مدتی که نقاشی محو شود امکان رویتش وجود نخواهد داشت.

اصل ماجرا را در ادامه مطلب بخوانید:

(ادامه…)

این روز ها به شدت وانتد

شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹

غروب است.نه اینکه دلم گرفته باشد ها ، ولی شدیدا دوست دارم با کسی صحبت کنم.نیاز به حرف زدن مثل نیاز به حمام رفتن است ، اگر انجامش ندادی نمیمیری اما طوری میشوی که تحمل خودت را هم نداری.

عصری که خرید عصرانه برگشتم خانه دیدم که گوشی سینوسیه نازنینمان چهل تکه شده و کنار میز تحریر اتاقم روی زمین پخش شده.مطمئنم که قبل از رفتنم گوشی روی میز نبود و اگر هم بود آن طرف میز بوده نه این طرفش و حتی اگر گوشی مسافت میز تا زمین را طی کند اینطور چهل تکه نمیشود.

دو تا گوشی دیگر هم داریم اما وضوح و کیفیت صدای این را ندارند.من هنوز جنازه این گوشی قدیمی را به آن دو تا گوشی جدید و نو ترجیح میدهم.اخلاق بدی دارم.سریع دلبسته کسی یا چیزی میشوم.برای من حتی یک گوشی تلفن هم روح و شخصیت دارد و میشود عاشقش شد.انگار هر چیزی که قدیمی شد بیشتر دوستش دارم.حتی گاهی دوست قدیمی گند اخلاقم را به دوست جدید خوش اخلاق و کول ترجیح میدهم.

پ.ن. این روز ها به شدت وانتد (Wanted)شده ام.گویی عکسم را چاپ کرده اند و زده اند روی در و دیفال نت که آییی این وبلاگنویس تحت تعقیب است.وبلاگش پیشرفت نمیکند ، کامنت نمیگذارد ، درست و حسابی آپدیت نمیکند هر کس وبلاگ نویس مذکور را دید به نزدیک ترین شعبه سایت گرداب تحویلش دهد.

پ.ن.۲٫باور کنید این روز ها روز های چیزیست (جای چیز هر چی دوست دارید بگذارید) یکم بهم فرصت بدید دوباره درست میشم و مثل تراکتور وبلاگ مینویسمو پیشرفت میکنمو و کامنت میذارمو

اندر باب تبدیل به جنس مخالف

چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

بازی جدیدی در وبلاگستان به راه افتاده با این مضمون که اگر تبدیل به جنس مخالف می شدی دوست داشتی چه کارهائی بکنی.سو تفاهم نشه من نمیخوام در این بازی شرکت کنم ، اصلا دوست ندارم پسر باشم. دختر بودنم رو دوست دارم و ازش لذت میبرم.ولی خب اگر این سوال را چند سال پیش از من میپرسیدید حتما جواب دیگری میدادم.این بازی من رو بیشتر به یاد مکالمه چند سال پیشم با یکی از پسر خاله هایم انداخت.بخوانید این مکالمه را:

پسرخاله: شین اگر تو پسر بودی چکار میکردی؟

شین: [راستش جوابام یادم نیست ولی خب خیلی راحت جواب دادم که چکار میکردم]

خب تو اگر دختر بودی چکار میکردی؟

پسرخاله: [با لحنی که منو ضایع بکنه و حرصمو دربیاره] خودمو میکشتم.

شین:  !!!!    چرا خودت رو میکشتی؟ مگه دختر بودن چه اشکالی داره؟

پسرخاله: یعنی نمیفهمی؟ شما دختر ها اصلا آدم نیستید.شما موجودات پستی هستید.من هیچ وقت به چشم انسان به شما نگاه نمیکنم.به نظرم همه شما موجودات خنگی هستید.من شما رو نصف خودمم حساب نمیکنم و …

خب مشخصه که بعدش دعوا شد ((: و خاله ام که جونش برای یکدونه پسرش در میره به طور استثنائی و برای اولین بار در تاریخ اومد از من جانب داری کرد و گفت ولش کن خودشم نمیفمه چی میگه و منو کشوند برد و ختم به خیر که نه ولی ختم به شر هم نشد.

بعد از اون مکالمه من یک قسمت از مغزم رو همیشه گوش به زنگ گذاشتم تا ببینم چند درصد مردان مثل پسرخاله فکر میکنن.چند درصد مردان فکر میکنند که زنان نه تنها آدم نیستند بلکه اشیا و طعمه های پست جنسی هستند.خب به نتایجی هم رسیدم که قصد ندارم به هیچ وجه اینجا عنوان کنم.

پ.ن. راستی ، این پسرخاله رو با اون یکی پسرخاله اشتباه نگیرید.کلا فامیل ما فامیل پسر خیزی هست و اندازه یک گردان پسر تولید کرده.دختر در فامیل ما خیلی خیلی کمه در این حد که یکی از خاله هام با کلی نذر و نیاز بعد از سه تا پسر ، دختر دار شده.

جنس نیکوکار

دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

گاهی اوقات که برنامه کلاس هام خیلی به هم میریخت، با استادم هماهنگ میکردم و سر کد دیگه همون درس حاضر میشدم.امان از وقتی که کلاسی که به برنامه ام میخورد کلاس منحصرا پسرانه بود.با دقت زیاد میرفتم گوشه و ته کلاس مینشستم که مثلا راحت باشم.اما هر چند دقیقه سر یکی از پسر ها مثل سر لاکپشت ۱۸۰ درجه برمیگشت و بهم نگاه میکرد.احتمالا میخواستن خاطرشون جمع بشه که من هنوز زنده هستم و در سلامت کامل به سر میبرم انشاالله