مهندسی کامپیوتر یعنی چی؟
جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸۹بزرگترین مشکلی که در رابطه با رشته ام مهندسی کامپیوتر در ایران دارم اینست که مردم اصلا درک درستی از این رشته ندارند.مردم فرقی بین یک اپراتور کامپیوتر و یک مهندس کامپیوتر قائل نیستند.همانطور که از یک اپراتور ساده که دوره مهارت های کار با کامپیوتر را گذرانده انتظار دارند که بلد باشد با نرم افزار های آفیس ماکروسافت به خوبی کار کند از مهندس کامپیوتر هم همین انتظار را دارند.
مردم ایران می دانند که مهندسی عمران چیست ولی هیچ اطلاعی از مهندسی کامپیوتر ندارند.مردم ایران می دانند که مهندس عمران کسی که نقشه بنا ها راه ها و ساختمان ها را می کشد و بر ساخت آن ها نظارت دارد.می دانند که مهندس عمران طراح است.هیچ کس از مهندس عمران انتظار ندارد که مثلا برود کار کارگر ساختمان را انجام بدهد.مهندس مکانیک هم یک طراح است که بسته به گرایشش در زمینه های گسترده ای کار میکند ولی خب به طور حتم طراحی خودرو کار مهندس مکانیک است.برای مثال مهندس مکانیک وسیله ای به نام خودرو طراحی می کند و به کسی که خودرو را می راند راننده می گویند.
ولی به ذهن هیچ کس خطور نمی کند که مهندس کامپیوتر هم یک طراح است.نمی دانند که طراحی دستگاه کامپیوتر شخصی PC ای که پشتش نشسته اند ممکن است کار یک مهندس کامپیوتر باشد.طراحی گوشی ها ی موبایل هم کار مهندسین کامپیوتر است.مانند مثال بالا کسی که از کامپیوتر شخصی استفاده می کند نامش می شود کاربر کامپیوتر یا اپراتور کامپیوتر ولی در ایران فکر می کنند که کار مهندس کامپیوتر هم همین است.همینطور مردم درک درستی از مهندسی برق ندارند و تا اسمش را می شنوند یاد برقکاری منزلشان می افتند.
من قبول دارم که خیلی از این تلقی های مردم به دلیل بی سوادی خود فارغ التحصیلان این رشته ها است.ولی تقصیر کار فقط به گردن درس خوانده های این رشته ها نیست.کشور ما بازار کاری مناسبی برای مهندسان کامپیوتر ندارد.کاری که مهندسان در ایران انجام می دهند آن قدر ها که باید حق این رشته را ادا نمی کند.ما در ایران شرکت های نرم افزاری زیادی داریم که نرم افزار تولید می کنند.ولی ما در ایران شرکت هائی مثل اپل و ماکروسافت نداریم.در ایران سیستم عامل تخصصی تولید نمی شود.در ایران شرکتی مثل IBM نداریم.عمده مهندسان نرم افزار ما به کارهائی مثل برنامه نویسی برای وب مشغولند و مهندسان سخت افزار به شبکه های کامپیوتری.خیلی ها حتی فکر می کنند که اسمبلر های کامپیوتر شخصی که اجزای کامپیوتر را جمع می کنند مهندسان کامپیوتر خوبی هستند.
پ.ن.این نوشته بیشتر بر اساس کار مهندسی کامپیوتر گرایش سخت افزار نوشته شده است.
اولین پست در بلاگها
یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹خب من همه جول و پلاس وبلاگمو جمع کردم و اومدم به بلاگها.به هزار و یک دلیل اومدم به بلاگها که ممکنه فقط به یک دلیل از بلاگها برم.اون دلیل رو هم فعلا نمی گم.البته قابل حدس هست.تا وقتی که دی ان اس ها روی این وبلاگ تنظیم بشه هیچ کس اینجا رو نمیخونه و من کماکان انگار دارم برای دیوار مینویسم.
راستش این روز ها اوضاع طوری نیست که خیلی دلم بخواد که وبلاگ بنویسم.البته اوضاع بد نیست ها.فقط حسش اصلا نیست.
بازی وبلاگی: انگیزه وبلاگ نویسی
چهارشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۸چند ماه قبل دوست خوبمون گیله مرد من به بازی وبلاگی دعوت کردند با این مضمون که انگیره شما از وبلاگ نویسی چیست یا چرا یک وبلاگ زدید؟ (یک همچین چیزی گیر ندهید)
راستش من خرداد سال ۸۷ وبلاگ دوشیزه شین را راه اندازی کردم.اون موقع وضعیت زندگی ام به یکباره عوض شده بود و هنوز با وضعیت جدید کنار نیامده بودم.مادرم از اسفند سال قبل به پست مدریتش برگشته بود تمام هفته در شهر محل کارش بود و البته الانم هست و من و عزیزدل باید تنها زندگی میکردیم.باور کنید آن اوایل خیلی خیلی سخت بود.
در همین راستا من به فکر ایجاد وبلاگی افتادم که بتوانم روزنوشت هایم را در آن ثبت کنم و طوری شخصیت های زندگی اطرافم را معرفی کنم که خواننده وبلاگ احساس کند دارد با آنها زندگی میکند.قصد داشتم با آنلاین کردن وقایع زندگی ام از رنج تنهائی بکاهم.البته الان انگیزه هایم عوض شده و میتوانم بگویم گاهی اوقات کاملا بدون انگیزه هستم.
در مورد اینکه چقدر موفق بودم صحبت نمیکنم و این قضاوت را به عهده خوانندگان قدیم وبلاگم میگذارم.خودم اعتراف میکنم که وبلاگ نویسی آن هم به این صورت روزنوشت تاثیر خوبی در زندگی ام گذاشته است.خیلی اوقات دوستان با همفکریشان به من کمک شایانی کردند.خیلی اوقات هم مرهم زخم هایم بودند.خلاصه که وبلاگ نویسی تاثیر مثبتی بر زندگی افراد دارد به شرطی که حدود را رعایت کنند.
یک نکته مهم: دوستانی که از سر کنجکاوی به دنبال اطلاعات ثبت دامنه اینجانب میروند و این قدر خوش خیالند که فکر میکنند که من اینقدر اوسکلم !! که با نام واقعی ام رفته ام دامنه ثبت کرده ام، من شادی خرم نیستم.صرفا چون این نام و فامیلی شین و خ داشت انتخابش کردم.موفق و موید باشید.
بازی های خفن
چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۸سلام.چون فصل امتحانات هست من باید بیام و تند تند مطلب بنویسم و تندی در برم.پس از دو بازی که دوستان دعوتم کردند هر دو را در یک پست لبیک میگم امیدوارم که مقبول بیوفته.
بازی اول که آقای ماهان دعوت فرمودن در مورد شرط ازدواج هست.پرسیدند که اگر کسی که میخواهید با او ازدواج کنید برای شما شرط گذاشت که باید از اینترنت و وبلاگ نویسی دست بشوئید آیا شما شرطش را قبول و با او ازدواج میکنید یا خیر؟
راستش الان نمیدونم باید به عنوان یک معتاد به اینترنت پاسخ بدم یا به عنوان کسی که تصمیم گرفته هیچ وقت ازدواج نکنه ، سردر گم شدم یکم.پاسخ من به چنین شخصی که چنین شرطی میگذاره اینست که :شما که اینقدر تعهد و وفاداری من اعتماد نداری که فکر میکنی با استفاده از اینترنت وفا داری من نسبت به تو از بین میره بیخود میکنی میخوای با من ازدواج کنی.کلا بیخود میکنی با تکنولوژی های جدید مقابله میکنی.مگه من زندانی تو ام؟ ها؟ (خب دیگه تا کار به زد و خورد نکشیده ختم بازی رو اعلام کنم).
بازی جنجالی دوم رو هدی بانو اختراع و بنده را هم دعوت کرده.اصلا نمیتونید تصور کنید که این بازی چقدر بی ناموسیه.اصلا! این بازی عقده و تمایلات پنهان ما رو دقیقا مثل یک دستگاه مکنده فاضلاب از ته اعماق قلبمون بیرون میکشه.شرح بازی :
شما اگر بتونید یه One Night Stand با ۵ تا آدم معروف دنیا داشته باشید، بدون اینکه به رابطه حال حاضرتون لطمه ای بخوره، کیا رو انتخاب می کنید؟
خب اینجانب با اینکه اصلا روم نمیشه و اینا دیگه مجبورم.تو محذوریت هدی قرار گرفتم.پس فردا هم اگر یکی پرسید بهش میگم مجبور بودم میفهمی؟
۱-خواننده محبوب الکساندر ریباک.
۲-دیود بکهام البته با عرض معذرت از بانو ویکتوریا
۳-” Ian Somerhalder ” نقش بون در سریال لاست که از شانس بد من زودی زدن کشتنش.
۴-شهاب حسینی عزیز.کلا نقص نداره این بشر.قیافه شرقی زیبائی داره.
۵-ایرج نوذری کسی پیدا میشه که بگه ایرج نوذری خوش تیپ نیست؟
پ.ن.بازی آقا علیرضا رو هم به زودی لبیک میگم.
پ.ن.۲٫هر کسی دوست داره این بازی ها رو ادامه بده.من اصلا حوصله و وقت لینک گذاشتن و ناز کشیدن ندارم :دی
اگر دوباره دوازده ساله میشدم
دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۸پرستو خانوم گل منو به این بازی دعوت کردن که اگر دوازده ساله میشدید چکار میکردید یا یک همیچین چیز هائی :دی قبلش بگم که من یادم نرفته که آقا سیناک و آقا صابر(وبلاگچی) و آقا میثم(گیله مرد) هم منو به بازی دعوت کرده بودند.چشم.به زودی شرکت میکنم.تازه یک مدته که به بازی آقا صابر (وبلاگچی ) فکر میکنم و ایده خوبی به ذهنم رسیده.
راستش من وقتی دوازده ساله بودم توی زندگی خانوادگی ام کلی بحران وجود داشت.چندیدن بحران خانمان بر انداز.کار به جائی رسیده بود که ما حتی حس میکردیم که بحران رو به شکل آدم میبینیم که داره تو خونمون راه میره ! دیگه از اینکه توی خونه چه مشکلاتی بود فاکتور میگیرم، مجلس روضه نیست که وبلاگه !
با تغییر مقطع تحصیلی خیلی مسائل آزار دهنده برام شروع شده بود.اول اینکه درس های راهنمائی خیلی با ابتدائی فرق داشت و کلی معلم داشتیم وکنار اومدن با این قضیه برای اکثر بچه ها یکم مشکله.یکی دیگه از مشکلاتم این بود که حتما باید چادر سر میکردم :( فکرش رو بکنید یک بچه ی پر شر و شور که تا دیروز دوچرخه سوار میشد و توی سر و کله پسر های همسایه میزد و دزد و پلیس و فوتبال بازی میکردن الان باید نقش یک خانوم محجبه و سنگین و رنگین ۴۰ ساله رو بازی میکرد !! به معنای واقعی این چادر منو له کرد.همه شور کودکی ام رو زنده زنده خاک کرد.
نکته بعدی که توی ذهنم خیلی برام بزرگ بود و دوست نداشتم اتفاق بیوفته بلوغ بود.فکر اینکه یک خونریزی پر دردسر و مادام العمر میوفته گردنم آزارم میداد.من از همه زن ها منتفر شده بودم از مرد ها بیشتر.از همکلاسی های بالغم متنفربودم.ولی خب در یک بیست یکم آبان ماهی ما هم در این چرخه خون – درد – کثافت – آزاد افتادیم.
دوازده سالگی سنی بود که شین اینقدر غم و غصه داشت موهای سرش سفید شدن.البته از برزگترین غصه هاشم همین برزگ شدن بود و اینکه مقامت میکرد که یک آدم بزرگ و بالغ بشه.الان سیزده سال از اون روز ها میگذره و دلم میسوزه برای اون روزام.اگر من میدونستم که وقتی بزرگ میشم مهندس میشم ، خانوم میشم ، ملت برام سر و دست میشکونن ، مستقل میشم و از استقلالم احساس غرور و شعف میکنم و در خیلی جاها آزادم و هر کاری دلم خواست میتونم کنم، اون بخش از غصه ها رو نمیخوردم.همون موقع میرفتم باشگاه و ورزش مورد علاقه ام رو دنبال میکردم.من توی رشته خودم استعداد زیادی داشتم و مطمئنم که میتونستم عضو تیم ملی بشم.همونطور که مادرم عضو تیم ملی بود.
