بایگانی برای دسته « جدی نگیرید »

آن خط چهارم منم

پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

آن خطاط چهار گونه خط نوشتی

یکی او خود خواندی لاغیر

یکی را خود هم او خواندی هم غیر

یکی را نه او خواندی و نه غیر

یکی را همه کس خواندی و شییر کردی در گودر

آن خط چهارم منم

اندر باب تبدیل به جنس مخالف

چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۹

بازی جدیدی در وبلاگستان به راه افتاده با این مضمون که اگر تبدیل به جنس مخالف می شدی دوست داشتی چه کارهائی بکنی.سو تفاهم نشه من نمیخوام در این بازی شرکت کنم ، اصلا دوست ندارم پسر باشم. دختر بودنم رو دوست دارم و ازش لذت میبرم.ولی خب اگر این سوال را چند سال پیش از من میپرسیدید حتما جواب دیگری میدادم.این بازی من رو بیشتر به یاد مکالمه چند سال پیشم با یکی از پسر خاله هایم انداخت.بخوانید این مکالمه را:

پسرخاله: شین اگر تو پسر بودی چکار میکردی؟

شین: [راستش جوابام یادم نیست ولی خب خیلی راحت جواب دادم که چکار میکردم]

خب تو اگر دختر بودی چکار میکردی؟

پسرخاله: [با لحنی که منو ضایع بکنه و حرصمو دربیاره] خودمو میکشتم.

شین:  !!!!    چرا خودت رو میکشتی؟ مگه دختر بودن چه اشکالی داره؟

پسرخاله: یعنی نمیفهمی؟ شما دختر ها اصلا آدم نیستید.شما موجودات پستی هستید.من هیچ وقت به چشم انسان به شما نگاه نمیکنم.به نظرم همه شما موجودات خنگی هستید.من شما رو نصف خودمم حساب نمیکنم و …

خب مشخصه که بعدش دعوا شد ((: و خاله ام که جونش برای یکدونه پسرش در میره به طور استثنائی و برای اولین بار در تاریخ اومد از من جانب داری کرد و گفت ولش کن خودشم نمیفمه چی میگه و منو کشوند برد و ختم به خیر که نه ولی ختم به شر هم نشد.

بعد از اون مکالمه من یک قسمت از مغزم رو همیشه گوش به زنگ گذاشتم تا ببینم چند درصد مردان مثل پسرخاله فکر میکنن.چند درصد مردان فکر میکنند که زنان نه تنها آدم نیستند بلکه اشیا و طعمه های پست جنسی هستند.خب به نتایجی هم رسیدم که قصد ندارم به هیچ وجه اینجا عنوان کنم.

پ.ن. راستی ، این پسرخاله رو با اون یکی پسرخاله اشتباه نگیرید.کلا فامیل ما فامیل پسر خیزی هست و اندازه یک گردان پسر تولید کرده.دختر در فامیل ما خیلی خیلی کمه در این حد که یکی از خاله هام با کلی نذر و نیاز بعد از سه تا پسر ، دختر دار شده.

جنس نیکوکار

دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

گاهی اوقات که برنامه کلاس هام خیلی به هم میریخت، با استادم هماهنگ میکردم و سر کد دیگه همون درس حاضر میشدم.امان از وقتی که کلاسی که به برنامه ام میخورد کلاس منحصرا پسرانه بود.با دقت زیاد میرفتم گوشه و ته کلاس مینشستم که مثلا راحت باشم.اما هر چند دقیقه سر یکی از پسر ها مثل سر لاکپشت ۱۸۰ درجه برمیگشت و بهم نگاه میکرد.احتمالا میخواستن خاطرشون جمع بشه که من هنوز زنده هستم و در سلامت کامل به سر میبرم انشاالله

جواب

دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۹

وقتی کلمه جواب رو میشنوین به یاد چی می افتین؟ به یاد جواب دادن؟ به یاد  امتحان ؟ به یاد سوال؟ راستش دیروز یک چیزی شنیدم که بار مهنائی  این کلمه رو برام گشاد تر! کرد.بعله، صاحب خانه محترم ما رو جواب کرد.و ما باید تا خرداد ماه این خانه را تخلیه کنیم.

صرف نظر از این موضوع که پول ما برای اجاره خانه در حد خنده هست و هیچ سوراخ موشی رو دیگه نمیتونیم با این پول اجاره کنیم و از این بابت ناراحتیم باید بگم که به نظر من رفتن از این خونه یک اتفاق خوب هست.جدی میگم.خواننده های قدیمی من میدونن که من چقدر از این خونه متنفر هستم.از خونه ای که آفتاب گرما بخش نداره و تمام روز مثل قبر دلگیر و تاریکه و پنجره های شمالی اش رو به خیابانی باز میشه که دقیقا آن طرف خیابان کوه تراشیده شده قرار داره.

گزینه های احتمالی پیش روی ما اینها هستن: ۱-چادر زدن کنار خیابان ۲-سرایدار شدن ۳-مهاجرت از تهران به یک روستای ارزان قیمت  خلاصه هر چی باشه هر چی نباشه از این خونه بهتره، الانم از این وضع یک جور هائی ته دلم خوشحالم

خلاصه کلوم اینکه از این به بعد وقتی دارین تو خیابون راه میرین بیشتر به اطرافتون دقت کنید ، شاید خانواده ای رو که کنار خیابون چادر زدن رو دیدین یه گربه سیاه و سفید هم دارن و بدونید اون کسی نیست جز دوشیزه شین و بیائید ازم امضا بگیرید :)

اتفاقا چند روز پیش یک همچین چیزی تو گودر نوشته بودم ، حالا خدا جون میذاشتی جوهر نوشته ام خشک بشه بعد عملی اش میکردی.

فصل ب های بد بو

سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۹

الان دیگه مد شده که همه میان میگن که از نوروز خوششون نمیاد.اصلا یکی از شروط روشن فکر خوش نیامدن از تعطیلات نوروز شده است.همین هم شده مصیبت من که الان اگه از خوش نیومدنم بنویسم همه میگن ها ببین ، این شینم با اون وبلاگش میخواد خودش را در رسته روشن فکر ها بچپاند.عرض شود که نه برادر من ، نه خواهر من ، این حس ما ریشه در کودکی دارد.

به نظر من بهار فصل ب ها است.خودش که اولش ب دارد.بعد با خودش بی پولی می آورد بعد از بی پولی بی حوصلگی بعدش بیکاری خلاصه قطار ب های بد بو راه می اندازد لامصب و هیچ عین خیالش هم نیست.تازه این جای ماجرا آدم را میسوزاند که همه عاشق بهارند و شاعران از عهد دایناسور ها داشتن برای این بهار کذائی شعر میسرودند.

ماجرای نوروز ما هر سال اینطوری است ، کور بشوم اگر یک سال یک صدم سانتی متر این ور آن ور تر شود و تنوع کفر آمیزی در نوروز ما رخ دهد.قبل از عید که مامان رسما میاد اعلام میکنن که پول ندارن و ما به فکر خرید عید نباشیم.بعد هم که ما را ور میدارند میبرند آن شهر خراب شده محل کارشان چون که نتوانسته اند سال تحویل مرخصی بگیرند.آجیل به مقدار کم که آن هم در طرفه العینی با دستگاه گوارش عزیزدل احوال پرسی میکند و روز دوم به فنا میرود.بعدش هم که مامان کل تعطیلات را جلوی تلویزیون میگذرانند.از شما چه پنهان که سال های گذشته یکی دو جا عید دیدنی میرفتیم که الان نسل آن هم منقرض شده.خلاصه که عید برای من یعنی بی پولی ، و بی حوصله شدن تا سر حد فکر به خودکشی.باز لا اقل روز های عادی دوستانمان هستند و با هم یک بیرونی میرویم توی این عید خراب شده همه شان در معیت خانواده به سفر و خوشگذرانی مشغولند.حتی سیزده به در هم به نظر مادر من قرتی بازی است و بشین بینیم بابا حال نداریم.

امسال به مادرم گفتم که آخر این چه وضعش است؟ این چه تعطیلاتی است؟ البته اینطوری نگفتم ها خیلی ملایم و اینها ، ولی خب مادر جان قهر کردن و اصلا تا یک هفته محل هاپو هم به ما نگذاشتند.اصلا دختر را چه به این حرف ها ، عید میخواهید چکار ! والا !

عاشقانه های منو مامان ۳

جمعه ۴ دی ۱۳۸۸

-مامان، مریم ترشی موز گذاشته بود خراب شده بود.

-اینکه چیزی نیست ترشی تخم مرغ هم میذارن.فکر کن تخم مرغو ترشی میکنن.

-به اینکه چیزی نیست وقتی دخترو ترشی میکنن !! تخم مرغ که عددی نیست.

پ.ن.مامانم به شدت اعتقاد داره که باید همه خواستگار های منو رد کنه و منو برای خودش نگه داره ! چند وقت پیش بهش میگفتم که حتی اگر یکی از توی جوب بلند شد اومد بهت گفت دخترتو بده به من شما باید به من بگی و حق نداری از طرف خودت ردش کنی.اگر به شعور من اعتقاد داری که اتفاقی نمی افته.با هم ردش میکنیم یکمم میخندیم فوقش.

نوشته های مرتبط:

عاشقانه های منو مامانم

عاشقانه های منو مامانم دو

شما در آنصورت چه میکنید؟

جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸

اگر یک روز صبح از خواب بیدار بشی و ببینی خانواده ات نیستند.نگاهی به خیابان بیاندازی و ببینی در خیابان هم کسی نیست.لباس بپوشی و خانه های اطراف و خیابان های اطراف تر را بررسی کنی و ببینی واقعا هیچ کسی غیر از شما وجود خارجی ندارد.

چکار میکنی؟

حالا اگر در همون وضعیت مدتها تنها بگردی و تصادفا یک نفر از جنس مخالف خودت پیدا کنی که واقعا ازش بدت بیاد و اون غیر از شما تنها بازمانده نسل انسانها باشه،

اونوقت چکار میکنی؟

توی پست بعدی میام جواب خودمو مینویسم ، الان اگر بنویسم خلاقیت شما کور میشه.

وبلاگانه

پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸

-این آدم ها که لینک نظرسنجی پرشین بلاگو میدن و به خواننده هاشون میگن برید به من رای بدید.

-این آدم ها که مطلب خودشونو تو گودر لایک میزنن.

پ.ن.اگر شما هم از این دست موارد سراغ دارید بنویسید :razz:

شوهر یابی و میکروکنتلر

جمعه ۱۷ مهر ۱۳۸۸

صبح زوده ، یعنی ساعت ۸:۳۰ صبح.استاد اومده به زور چشماش باز میشه.اصلا صداش درنمیاد.رو به دانشجو ها میگه برید میکروکنترلر۸۰۵۱ بخرید.دانشجو ها اعتراض میکنند.بعد رو به دختری که از اول کلاس سرتقی و زبان درازی میکند میگوید این همه پول به پنکیک و لوازم  آرایش میدید دلتون نمیسوره ، برو میکرو بخر بلکن جواب بده.شاید باعث آشنائی بشه. پنکیک که جواب نداد !

روز کودک مبارک

پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۸

- روزت مبارک.

-هه هه چه شوخی بی مزه ای

- نه به خدا شوخی نمیکنم روز کودک درونت مبارک

(ادامه…)


  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >