رابطه بین ممنوعیت ازدواج مجدد و فساد

وقتی کامنت های این مطلب را میخواندم برایم یک سوال اساسی ایجاد شد.مطلب در مورد ممنوع شدن چند همسری و ازدواج مجدد مران متاهل است که داد بسیاری از مردان غیور و دین دار ایرانی را در آورده که آی مجلس با این قانونی که تصویب کردی فساد در جامعه زیاد میشود.

همین یک جمله فساد در جامعه زیاد میشودش مرا به فکر وا داشته.یعنی یک مرد حتما باید اول ازدواج کند بعد همسر محترمه را بگذارد قاطی باقالی ها و برود همسر دوم اختیار کند تا زندگی جنسی درستی داشته باشد و اگر ازدواج دوم نتواند کند آن مرد مذکور که دارای یک همسر نیز هست باید برود توی خیابون بوق بوق کند و خانوم اونکاره سوار کند؟ یا مثلا منظور این مردان غیور ایران زمین این بوده که خانوم ها اگر نتوانند زن دوم سوم و حتی شونصدم یک مرد بشوند حتما باید بروند اونکاره بشوند و فساد زیاد بشود؟ من همین ها به ذهنم میرسد.از آنجائی که ۹۰ درصد خواننده های وبلاگ من ذکور هستند تقاضا دارم اگر میدانند، منظور آن دسته مردان مذکور را برای من روشن کنند.

خلاصه که ذهن من این مطلب رو پردازش نمیکنه.منظورشان را درک نمیکنم.از نظر من خانواده یعنی یک زن و یک مرد.اصلا جفت و زوج یعنی دو تا.واقعا سه چهار زن و یک مرد تشکیل خانواده میدهند؟ من با چشم خودم فروپاشی خانواده های زیادی را به خاطر این پدیده چند همسری مرد خانواده دیده ام و کودکانی که قربانی اصلی این ماجرا بودند.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۹ آذر | در دستۀ جدی بگیرید | ( ۱۷ نظر ) |

عدو شود سبب خیر

چند روز پیش داشتم فکر میکردم که این جمهوری اسلامی اگر هیچ خیری نداشت یک راه فراری برای خانوم های تنبل مثل من داشت.اونم اینکه اگر هر روز حال نداری بری حموم و موهاتو آرایش کنی و هزار جور مدل بدی خیلی خیلی راحت یک عدد پارچه به اسم حجاب میبندی به خودت و دیگه راحت.

پ.ن.اینقدر خسته ام که حال ندارم ۱۱ شب برم دوش بگیرم برای فردا که تربیت بدنی دارم.

پ.ن.۲٫این قالب جدید خوشگل و مامانی تا حال حاضر که همین الانه از ابزارک پشتیبانی نمیکنه و کد لینک ها و فید و گودر و اینا رفتن مرخصی.در مورد لینک ها اینقدر گیر ندید.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۷ آذر | در دستۀ روزنوشت | ( ۳۷ نظر ) |

از کجاست تا به کجا !!

فکر میکنم تا اینجا همه ما ایرانی ها در بد بودن مدیریت ایرانی اتفاق نظر داشته باشیم.ولی خب بین همین مدیران ایرانی هم میشه از نظر کیفیت کاری تفاوت های فاحشی را مشاهده کرد.

مثالش همین آقای قالیباف و آقای احمدی نژاد.در زمانی که قالیباف به عنوان شهردار شهر تهران سامانه امداد شهری ۱۳۷ رو راه اندازی کرد و پارک ها را مجهز به وسایل بازی مدرن برای کودکان و وسایل ورزش و بدن سازی برای بزرگسالان کرد، در همون زمان که قالیباف از اواسط پائیز کیسه های مخصوص شن رو در خیابان ها تعبیه کرد ، درست در چند سال مشابه اش که احمدی نژاد شهردار تهران بود برای رسیدگی به شهر تهران یک عدد بیل پشت ماشینشان گذاشته بودند و هر جا گرفتگی جوی آب و موارد مشابه مشاهده میکردند شخصا با همان بیل مذکور اقدام به باز کردن جوی مینمودند.

همینطوری خواستم بگویم تفاوت آدم ها و طرح و سطح فکرشان از کجاست تا به کجا !!!

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۵ آذر | در دستۀ روزنوشت | ( ۴۶ نظر ) |

رودخانه تغییرات رفتاری

به شدت به این موضوع اعتقاد دارم که افراد در دوره های مختلف زندگی در قالب شخصیت های مختلفی فرو میروند.این تغییر قالب اکثرا به دلیل تغییرات محیط هست و مقداری اش هم به دلیل مکاشفات درونی ! به نظرم افراد یک تم شخصیتی دارند که کمتر تغییر میکنه و یک شخصیت دیگه که مرتب در حال تغییر هست.

شناخت ما از افراد دقیقا بستگی به این داره که ما در چه زمانی اونها رو ملاقات میکنیم.دلیل اینکه گاهی با کسی بسیار دوست و صمیمی میشویم و بعد از مثلا چند وقت یا چند سال احساس میکنیم که دیگر هیچ ! نقطه مشترکی با ایشان نداریم هم از همین سر چشمه میگیره.

مثلا اینجانب شین خین قبل از اینکه به این منزل مراحعت کنیم یک دختر خیلی شاد و سرزنده بودم که به قول اطرافیان زیادی می خندیدم و الکی خوش تشریف داشتم.صدای بینگ بینگ موبایلم قطع نمیشد.مرتب با دوستانم دور و اطراف دور همی پلاس بودیم.حتی برای خودم هم مشکله که باور کنم من الان شخصی ام که از آدم ها زده شدم و هفته ای یک بار هم صدای موبایلم در نمیاد و فقط با دو گروه از دوستانم بیرون میرم.اونم گاهی.

واقعیت اینه که ما هیچ کدوم از اینها نیستیم.رفتار دو سال پیش من ناشی از جو شاد و دلپذیر اطرافم بود و رفتار امروزم ناشی از بار سنگین مسئولیت و فشار ! و مقداری هم … بگذریم.همین ها هست که شناخت آدم ها رو مشکل میکنه.

پ.ن.راستی یک مدته که دارم بهتر میشم.روحیه ام رو میگم.دارم متمایل میشم به سمت شین خین شاد و الکی خوش.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۳ آذر | در دستۀ روزنوشت | ( ۳۰ نظر ) |

مجبور بودم ،میفهمی؟

وقتی در خونه رو باز میکنم میبینم که تمام خانوم های همسایه دارند دل نگرون بهم نگاه میکنن و منتظرن که بدون گفتن هیچ حرفی براشون توضیح بدم که ماجرا چی بوده.منم که قرمز شدم و اصلا نفس ندارم که حرف بزنم.احساس میکنم که دلشون میخواد منو با یک چوب بزنن چون فکر نمیکردن که صحیح و سالم باشم.
فلاش بک میزنیم به پنج دقیقه قبل از این جریان:

عزیزدل: شین شام چی داریم؟
شین:عدس پلو و کله گنجشکی
عزیزدل:حالا اینقدر قلقلکت میدم تا بگی شام چی داریم!
شین: خنده زیاد به همراه جیغغغغغغ بنفش [این صدا ها به مدت ۵ دقیقه]
عزیزدل:حالا بگو ببینم شام چی داریم؟
شین:کباب اصلا.شام کبابه.
عزیزدل:پاشو زنگ بزن بیارن
شین: دروغ گفتم همون عدس پلو

و شکنجه دوباره توسط عزیزدل و جیغ و داد و در آخر شین تسلیم میشود که از بیرون برای عزیزدل غذا بگیرد.خب وقتی یکی تا سر حد اینکه نفستون بند بیاد قلقلکتون بده نباید جیغ بزنید؟ مجبور بودم دیگه مجبور.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۳۰ آبان | در دستۀ روزنوشت | ( ۴۷ نظر ) |

شباهت اخلاقی افراد شبیه به هم

یک جائی میخواندم که به انسانی که میخواهد متولد بشود چهره ای متناسب با روحش داده میشود.نه از نظر زیبائی ، بلکه هر خصوصیت چهره نماینده یک خصوصیت اخلاقی است.در همین خصوص یک علم در دانشگاه تدریس میشود به نام چهره شناسی.که تا مقطع دکترا میتوان در آن پیشرفت کرد.

استارت نوشتن این مطلب دیدن دختر یکی از همکاران مامان بود.همان اول که دیدمش با خودم گفتم اوه این دختر شبیه کیست؟ یکم که گذشت از اخلاق دختر فهمیدم که شبیه یکی از همدوره ای هایم بوده.با همان حالت صورت ، همان لب ها ، همان بینی و همان بی توجهی به اطراف و گس بودن شخصیتی.

پ.ن.هنگام نوشتن این نوشته از نظر ذهنی کاملا تعطیل بودم.دیگه به بزرگی خودتون ببخشید که متن خیلی گهر باری نبود !!

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۳۰ آبان | در دستۀ روزنوشت | ( ۲۱ نظر ) |

نمود بازی ها

من در بازی های رایانه ای سلیقه خاصی دارم.مثلا وقتی همه از مکس پین و متال و هاف لایف خوششون میاد من بازی هایئی شبیه سیمز رو میپسندم.یک اتفاق جالب افتاده که هر بازی رو که بازی میکنم به نوعی در زندگی شخصی ام نمود پیدا میکنه.مثلا قبل از اینکه کیارشی رو بیاریم من توی فیس بوک بازی پت سوسایتی رو بازی میکردم و عجیب دلم میخواست که یک عدد پیشی داشته باشم.و یک روز عزیزدل پیشی به بغل اومد خونه.

یک مدت مدیدی بود که خانواده ما رستوران نرفته بود.خیلی مدید.بعد من رفته بودم ایضا دوباره در سایت فیس بوک و بازی رستورت سیتی رو بازی میکردم.یک رستوران برای خودم راه انداخته بودم مامان.کیفی میکردم.تا اینکه بلاخره این طلسم شکست و دیشب همکار های قدیم مامان دعوتمون کرده بودن رستوران سندباد هتل پارس.آخرین باری که همکار های مامان رو دیده بودم ۵ سالم بود و فقط اسمشان یادم بود و اینکه هر روز عصر میرفتم درب خونشون و میگفتم خوراکی بدید ! خلاصه دیشب خیلی خجالت میکشیدم :دی

خب حتما دلیل اینکه مکس پین و مافیا و بازی های اینچنینی بازی نمیکنم که معلوم شد دیگه.میرم قاتل میشم .بله.

خب تا اینجا عمرم بهترین رستورانی که رفته بودم همین رستوران سندباد بود.نه اینکه قشنگ باشه.شاد بود.بقیه رستوران هائی که تا به حال رفته بودم به درد زوج های عاشق میخورد که در سکوت بشینن حرف هائی که طرف خوشش باید بزنن.

دو چیزی که هیچ وقت پایانی نداره یکی آرزو های مادر ها برای فرزندانشونه و دیگری غرغر هاشون.این هفته برای اینکه مامان دیگه غر نزنه اینقدر خونه رو سابیدم که کف دستام تاول زده.فکر میکنید غر نشنیدم؟ زهی خیال باطل.

پ.ن.این شبکه اجتماعی گوگل رو خودم و بعضی دوستان مشاهده میکنم.عجیبه که میگید لود نمیشه.بازم بررسی میکنم.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۲۹ آبان | در دستۀ روزنوشت | ( ۲۷ نظر ) |