خاطرات در گذر تاریخ

راستش را بخواهید من هیچ وقت نمیدانم امروز چندم است.فقط زمانهائی که امتحان داشته باشم چندم بودن امروز ها برایم مهم میشوند.از نظر من هر روز یک روز قشنگ خدا است که ما آن را با بر چسب تاریخ نامگذاری کرده ایم.

برای خیلی ها این تاریخ ۸۸/۸/۸ تاریخ خیلی زیبا و کولی بود.برای من اینطور نبود.بیشتر به فکر افتادم که مثلا در تاریخ ۷۷/۷/۷ مشغول انجام چه کاری بودم.به سراغ دفتری که اون سال مینوشتم رفتم و دیدم که از آبان شروع شده و اون تاریخ رو دقیق ننوشتم.تنها چیزی هم که به یاد دارم این بوده که اون روز دانش آموز اول دبیرستان بودم و صبحش مدرسه رفته بودم و عصرش در حال انجام تکالیف نیم نگاهی به برنامه نیم رخ که فه فه (حسین رفیعی) و مو قشنگ (امیرحسین مدرس) اجرا می کردند و فه فه در ستایش این تاریخ زیبا داشت خودش را پاره میکرد.

دیروز هم یک روز معمولی و زیبا بود.مادرم منزل بود.با هم قهوه خوردیم و من لپ تاپش را کاستومایز ! میکردم.بعد از ظهرش هم سه تائی ورق بازی کردیم و کلی خندیدیم.عصرش هم فاطی ها و جشن رو پیچوندم و تنهائی رفتم بازار و وسیله دلخواهم رو با کارت خریدم و از فروشنده به علت خرابی عابر بانک ها پول نقد هم گرفتم و زیر بارون خوش خندون برگشتم منزل.قسمت زیر بارانش خیلی خوش گذشت.

این تاریخ خوشگلا میان و میرن.مهم دل خوشه ، خاطره خوبه.وگرنه کسانی که این تاریخ رو ابداع کردن میتونستن یکم پس و پیشش کنن.یا حتی زمانی شاه ایران میومد و تاریخ ایران رو قمری میکرد(این اتفاق داشته رخ میداده واقعا) و نکرد و ما امروز این اعداد رو پشت سر هم داریم.

پ.ن.به به ، زندگی گل و بلبله و شین خین دات کامم که Down  شده.الان این حرف ها رو برای خودم نوشتم :) بررسی کردم دیدم این خرابی مربوط به قالب بوده.بلاخره این قالب بازی کار دستم داد.

پ.ن.۲٫فردا امتحان دارم.تا همین الان که نزدیک ساعت ده شبه ۴ صفحه خوندم.خودم میدونم که مایه افتخارم لطفا یاداوری نکنید :)

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۹ آبان | در دستۀ روزنوشت | ( ۱۸ نظر ) |

ماجرای عجیب گره ها و یارانه ها

دیروز صبح خوش و خندون به زور و مصیبت از خواب بیدار شدم که به کلاس ۷:۳۰ برسم.همینطور که ساعت ۷:۱۰ روی گلیم آشپزخونه نشسته بودم و اون روفرشی آبی صورتی ها پام بود احساس کردم که باید به انگشت پام که چند روزه به شدت درد میکنه نگاه کنم.این بیچاره ، انگشتمو میگم لاغر و ظریفه و معمولا بهش توجهی ندارم.از اون درد انتظار میرفت که مثلا مفصل کوچیکش شکسته باشه.بلاخره نگاهش کردم و دیدم که سالمه سالمه.حتی در این چند وقته به جائی هم برخورد نکرده.رفتم جلو تر و با دقت نگاه کردم.دیدم این انگشت من ۳ تا دونه مو داره که اینقدر ظریفن که با چشم غیر مسلح دیده نمیشن.بعد این ۳ تا مو به شدت توی هم گره خوردن و دلیل درد انگشتم این گره هست.

هدفم از نقل کردن این ماجرا این بود که بگم توی زندگی ما گاهی مشکلاتی پیش میاد که ما رو بد جوری آزار میده و دلیلش رو هم پیدا نمیکنیم و دلیلی به کوچیکی همون گره موهای انگشت داره که تا به موضوع دقیق نشیم نمیتونیم ببینیمش.گاهی هم هرگز نمیفهمیم که دلیل مشکلاتمون چیه.اکثر اوقات سر به هوا و بی دقت خودمون رو به دست پر شتاب زمان میدیم و حتی فرصت فکر کردن در مورد اعمالمون رو هم از خودمون میگیریم.

پ.ن.دیروز رفتیم برای مامان یک لپ تاپ خریدیم.مامان میخواست که این خرید کم هزینه باشه.بنابراین از طبقه اول یک لپ تاپ خریدیم ۶۰۰ تومن بعد رفتیم از طبقه چهارم یک کیف چرم براش خریدیم ۱۸۰ تومن !!! کلا خیلی قیمت این دو تا به هم میاد ((:

پ.ن.۲٫دیروز وقتی دیدم یارانه ها هدف مند شده از خوشحالی اشک توی چشام جمع شده بود.اینقدررررر خواهر و مادر احمدی نژاد و دعا کردم ، اینقدددر دعا کردم که نگو.حتی میخواستم برم دعای کمیل هم یک سر براشون دعا کنم که دیگه درگیر خرید بودم.واقعا چرا هیش کی قبل از احمدی به ذهنش نرسیده بوده که حقوقو ثابت نگه داره و قیمت اجناس رو دو برابر کنه.ها؟

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۸ آبان | در دستۀ روزنوشت | ( ۱۲ نظر ) |

حالش را داری بریم جشنواره بانوان وبلاگنویس؟

حالش را داری بریم جشنواره بانوان وبلاگنویس؟ اگر حال داری و می آیی منم بیام.تنهائی اصلا حسش نیست.

زمان :‌ پنجشنبه ٧ آبان ١٣٨٨ ، از ساعت ١۶ الی ١٨

مکان : خیابان استاد نجات الهی (ویلا)، نبش ورشو، آمفی تئاتر خانه شهریاران جوان

خودشون گفتن حضور کلیه وبلاگ نویسان و علاقه مندان به حوزه وبلاگ نویسی به این مراسم آزاد بوده و سبب رونق هر چه بیشتر این مراسم خواهد بود.
بعد نوشت: دوستان خودم نشستم فکر کردم دیدم اصلا حسش نیست برم :) توی جمع های اینطوری زیاد بهم خوش نمیگذره.ولی بازم میگم شرکت برای عموم آزاده حتی آقایونم میتونن برن.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۶ آبان | در دستۀ روزنوشت | ( ۸ نظر ) |

جرات فرهنگی ادبی

تا به حال شده وقتی نتیجه امتحانی که از موفقیت در آن مطمئن نیستی رو با ترس و لرز نگاه کنی و یا حتی دوست داشته باشی که یکی دیگه به جای تو اون رو نگاه کنه؟ حس کردی استرس اون لحظه رو؟ من الان یک چنین حالتی دارم.رفته ام یک کتاب خریده ام ، کتابی که خیلی وقت بود آرزوی خواندنش را داشتم و باید بگم که الان نه تنها جرات خواندش را ندارم بلکه حتی از خواندش ترس هم دارم.ترس از اینکه مطالب این کتاب قبلا به تاراج رفته باشه و بار ها خوانده باشم و با کتابی سلاخی شده و بیات روبرو بشم.

پ.ن.دیروز به همراه عزیزدل رفتیم خیابون نادری(جمهوری) و برای عزیزدل یک عدد گوشی w995 خریداری کردیم به همراه یک کاپشن زیبا.راستش را بخواهید سلیقه انتخاب لباس مردانه و پسرانه من خیلی بهتر از لباس دخترانه و زنانه هست.عزیز دل خیلی شیک شد دیروز ، حیف که شبش دوباره رفت پیش اون اراذل بی همه چیز فلان بهمان شده.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۶ آبان | در دستۀ روزنوشت, کتاب | ( ۹ نظر ) |

از احوالات یک روان پریش

انگار همین دیروز بود ، نه این خواب دیشبم بود ، نمیدونم شایدم یک هفته پیش بوده.شایدم فقط فکر کردم که این اتفاق افتاده و واقعا رخ نداده.این حال این روز های منه.حالت گیجی ای رو دارم که وقتی بین روز خوابیده باشی و بعدش که از خواب بیدار میشی یادت نباشه که اینجا کجاست و روزه یا شب ! همش همین حس رو دارم.احساس میکنم در هوا معلقم.زمان برام مفهومی نداره.

یکشنبه عصر رفته بودم برای دوستم که اولین بار است میخواهم بعد از ازدواجش به منزلش بروم کادو بخرم.موقع حساب کردن دیدم کارت اعتباری ام نیست.فکر کردم که دیروز توی سوپر مارکت جا گذاشته ام.حدود یک ساعت فکر کردم تا فهمیدم دیروز نبوده و هفته پیش بوده.

خیلی دلم تنگ شده.برای خیلی ها.برای آنها که دیگر نیستند ، برای مکان هائی که دیگر نمیتوانم بروم.برای دوستی هائی که تمام شد رفت.برای کودکی ، برای خودم زمانی که بهتر از این بودم.دلتنگی را تا به حال مثل یک حس سیاه چنگال دار احساس نکرده بودم.خیلی اوقات هم فکر میکنم که این حس دلتنگی مثل یک خرس چند صد کیلوئی تنبل روی دلم نشسته و نمیگذارد جوم بخورم.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۵ آبان | در دستۀ روزنوشت | ( ۹ نظر ) |

ایده های لهیده

در کتاب فروشی به سرم زد که کتاب “عقاید یک دلقک” را تهیه کنم و این کتاب را از لیست طولانی انتظار برای خواندنش خارج کنم و همین کار را هم کردم و امروز عصر این کتاب را به اتمام رساندم.خب وقتی یک اثر مورد کپی برداری وسیع قرار می گیرد،پس از اینکه خوانده شد احساس می کنید که این کتاب و این سبک نوشتار را بار ها و بار ها خوانده اید و چیز جدید برای گفتن ندارد.مثلا در مورد این کتاب می توانم بگویم که کتاب ” کافه پیانو” و فیلم “سنتوری” جز فرزندان ادبی این کتاب محسوب میشوند.مخصوصا صحنه دیدار پدر علی در فیلم سنتوری کپی برداری ناشیانه ای از دیدار  هانس و پدرش  بود.

دنیایم شده :دنیای کوچک دنیای تکراری،حرف های زده شده،عقاید رنگ و رو رفته و کپی وحشت آور آثار ادبی.همه اینها شما را از دنیای ادبیات ایران نا امید می کند.به نظر می رسد که تمام شاعران بزرگ مدت ها پیش زیسته اند و امروز جای شاعر و نویسنده ایرانی که به مقبولیت و شهرت جهانی برسد خالیست.یک نویسنده و شاعر زنده ! یا اگر اینطور است من بی خبر هستم.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۵ آبان | در دستۀ روزنوشت | ( ۸ نظر ) |

مضمون وبلاگی

مضمون بیشتر مطالبی که میشه در وبلاگ ها خواند بدین شرح است:

من چقدر خوبم دیگران چقدر بدن.

کشور ما چقدر عقب افتاده است و دیگر کشور ها چقدر خوبند.

من آدم خیلی متفاوتی هستم و با همه فرق دارم.(برای مثال شست پام فلانه)

من چقدر آدم بدبخت/خوشبختی هستم خلایق به من توجه کنید.

به من توجه کنید.

من.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۴ آبان | در دستۀ روزنوشت | ( ۱۲ نظر ) |