کلا هر جا که میرم همه یکهو متوجه میشن که به به چه دختر با شخصیتی هستم و قصد ازدواج دارم یا نه.بعدم که من خیالشون رو راحت کردم که دوست پسری در صف کاندید های ازدواج ندارم و اگر مورد رو بپسندم قبول میکنم (شما جدی نگیرید اینطور نیست) و اینا میان یک صف از پسر های تازه سیبیل در آوارده تا الی ماشالا پسر های ترشیده برام ردیف میکنن و با شوق تو چشمام نگا میکنن و میگن شین میائی زن ایشون بشی؟!!! توی این لیست هم حتی یکی آدم درست درمون که شرایطش به من بخوره پیدا نمیشه.
دوباره رفته بودم مدل آرایش فاطی اسفندی شده بودم که موقع برگشتن دوست صمیمی اش مریم اصرار کرد که شب رو بریم خونه اونها.با کلی اجازه گرفتن از والدین محقق شد و مهمانشان شدیم.همون اول که رسیدیم اینجانب شین شروع کردم به هنر نمائی.مادر مریم شام پخته بودن و من هم یک تخته خواستم که سالاد درست کنم.با آنچنان مهارتی مواد سالاد رو خورد می کردم همشون دست از کار شسته بودن نشسته بودن تماشای من.کلا علاقه داشتم که روزی بتونم مثل آشپز های توی فیلم های آموزشی چیز خورد کنم که خب به آرزوم هم رسیدم.
بعد از این ماجرا مادر مریم اومد از من پرسید که قصد ازدواج ندارم.منم گفتم نه و کی ازدواج کرده خوشبخت شده که من دومیش باشمو.خلاصه به خیال خودم میخواستم چیزی بگم که سیل پسر های رو دست موندشون به حواله من نکنه.اما تیرم به سنگ خورد.مادرش اول اومد نیم ساعت توی گوش من خوند که ازدواج چیز خوبیه بعدم شروع کرد به معرفی کردن پسر های فامیلشون
نشون به اون نشون که توی این لیست یک پسری بود که ۳ سال از من کوچیکتر بود و خیلی شیطونی میکرد و ۱۰۰۰۰۰۰ تا دوست دختر داشت و اینا میخواستن که یک دختر عاقل براش بگیرن که جمعش کنه.
کلا این جور حرف ها و اینطور معرفی کردن ها برای من یک جور توهین محسوب میشه.جدیدا دارم توی افکارم برنامه ریزی میکنم که اصلا ازدواج نکنم.دارم فکر میکنم که بعدش چطوری کار کنم و کجا و چطور و بعدش چکار کنم.به نظرم ازدواج کار پر ریسکی هست.هندوانه نبریده ای که نمیدونی چطوری از آب درمیاد.اما نمیخوام این موضوع رو جائی عنوان کنم.آخه تا دختری عنوان میکنه که قصد ازدواج نداره همه یا فکر میکنن که میخواد با دوست پسرش ازدواج کنه یا اینکه اصلا خواستگار نداره.برای من هیچ کدوم از اینها نیست.
قبل از اینکه اصل مطلبم رو شروع کنم یک توضیح بدم و اون اینکه من آدم خیلی تمیزی هستم.همه چیز رو با دقت میشورم.درسته که خواننده های قدیمی میدونن که من از ظرف شستن بدم میاد ولی ظرف ها رو با مخلوط پودر لباسشوئی و مایع ظرفشوئی و پودر کف شور میشورم.به نظرم اینطوری تمیز تر میشه.
ظهر یک روز جمعه که با آرامش پشت لپتابم نشسته بودم صدای داد و فریاد مادرم بلند شد.بد جوری داشت میگفت که گندت بزنند شین با این خانه داری ات ! با این ظرف شستنت.حتما قابلمه را نشسته بودی که موقع پختن برنج ها اینقدر بوی بد میدهد.مادرم فکر میکرد که من بعد از پختن پای مرغ برای کیارش قابلمه را نشسته ام !!!! واقعا هم بوی بدی داشت.البته این بو برای من تکراری بود.بوی برنج هندی.برنج محسن !! که خیلی هم قد بلنده !!
اول با تقلب میان روی کار ، بعد برنج ایرانی را گران میکنند ، بعد به بستگانشان مجوز واردات انبود برنج هندی تا سر حد نابودی کامل برنج کاران ایرانی را میدهند ، بعد توی رسانه ها تبلیغات گسترده میکنند ، بعد گندش در می آید ، کشاورزان اعتراض میکنند ، در آخر هم برای اینکه اتهامات به سوی خودشان نباشد اعلام میکنند که برنج هندی آلوده است و سرب و اورانیوم دارد !! این اقدام آخر یعنی اینکه رسما ما غلط کردیم.
پ.ن.راستی امروز تولد آقای موسوی است.فکر مکنید اگر به سلامتی به پستش میرسید باز هم ما مردم سبز ! میدانستیم که امروز تولدش است؟ راستی تولد بقیه رئیس جمهور های ایران چه روزی بود؟
الان تنها کاری که دلم میخواد انجام بدم اینه که یک کتاب بگیرم دستم و بخونم و بخونم و بخونم.اینقدر بخونم تا وقتی سرم رو بلند میکنم و ساعت رو نگاه میکنم متعجب بشم.دوست دارم یک کتاب رمان باشه.عامه پسند نباشه تلخ باشه ، جذاب ، از اون کتاب ها که اگر لباس بود و میپوشیدیش به خودت میگفتی اوه انگار اینو برای من دوختند.کتابی قبای تن ذهنم.
تا به حال فکر کردید که میشه آدم ها رو با نگاهی سطحی به کتاب خونه شون شناسائی کرد؟ کتابخونه یعضی ها مرتب فزونی فرهنگی پیدا میکنه ( آپگرید میشه) مال بعضی ها هم مثل یک مردابه ، همیشه ساکن یکنواخت و کسالت آور.
جدیدا کتاب های زیادی خوندم ولی خب هیچ کدومشون شاهکار نبودن.از خوندن هیچ کدوم احساس رضایت نمیکنم.هیچ کدوم رو با ولع نخوندم بلکه فقط خونونم که حوصله ام سر نره.مثل کسی که غذاهائی که باب میلش نیست رو میخوره تا زنده بمونه.
امروز روز پنجم مهر ماه به روایت تقویم جلالی با حول و قوه الهی سال تحصیلی جدید رو شروع کردیم.احساسم این بود که ترم اول لیسانس هستم.یا ترم اول دبیرستان.خیلی حس خوبی داشتم.باورم نمیشه امروز روز اول همون ترمیه که به خاطر بودنش کلی خودم رو ناراحت کردم.کلی تابستون توی واحد تهران مرکز به مسئولینش رو زدم.که واحدام رو پاس کنم و این ترم دانشگاه رفتنم در کار نباشه.باورم نمیشه.شایدم همه اینها خواست خدا بوده که ترم سیزدهم رو شروع کنم.
کلا یک ترم سیزدهمی مقطع لیسانس متلک خورش ملسه
البته خودمم یه بار وقتی ترم چهار بودم به یه ترم چهارهمی متلک انداختم که بد جوری ناراحت شد و آهش گرفتتم
کلا من در طول کشیدن دوره لیسانس افتخار وبلاگستانم که امیدوارم خدا منو از شما نگیره.کلا این طول کشیدن تحصیل خیلی بهم مزه کرده به طوری که تشویق شدم برم فوق لیسانس شرکت کنم و پنج ترم فوق لیسانس رو در ده ترم بخونم.
از پریروز بارها این صفحه نوشتن نوشته جدید رو باز کردم اما دست به دلم نیومده که بنویسم.این تم رو هم خودم دارم فارسی میکنم و هنوز یک ایراد کوچیک داره.در مورد هاستم هم قبلا گفتم که این آزمایشی هست، وقتی میزان مصرف باند دستم اومد عوضش میکنم.
هر کسی به من لینک داده بگه تا لینکش رو قرار بدم.
یک دو روزی نیستیم.نمیدونم آفتاب از کدوم ور در اومده که مامانم میخواد ما رو ببره مسافرت.فکر کن من تازه دفعه اولمه میخوام برم شمال کشور در حالی که سالیان سال خونمون نزدیک شمال بوده.یعنی حد اکثر ۴ ساعت فاصله داشته.
شما به شانس اعتقاد داری؟ الان خیلی ها برای اینکه بی کلاس جلوه نکنن میان میگن که نه اوا این خرافات چیه.حالا از اینکه من به شانس اعتقاد دارم یا نه بگذریم ولی به طور حتم من به “بد شانسی ” اعتقاد دارم.الان باز یک عده بر میگردن میگن نه بابا بد شانسی کدوم بود زیر سر خودته.خودت یه کاری میکنی اینطوری میشه و اینا.خب من میکنم؟ این پائینو بخون ببین بازم تقصیر منه؟
احتمالا اینجا همه میدونن که محل کار مادر من شهرستانه و فقط آخر هفته ها میاد تهران.خب واضحه که تمام کار های خونه و بیرون از خونه به عهده منه.یک روز مادر تماس گرفتن و گفتن که شین برات ۷۵۰ هزار تومان به حساب عابر بانک کشاورزیت حواله کردم برو بگیر و قسط های اون یکی بانکو بده.منم صبح پاشدم رفتم و خیلی شیک و خوشحال بانک کشاورزی توی شعبه و مسئول حساب مهر گفتم که خانوم ۷۵۰ هزار تومان از حسابم میخواستم.خانوم هم خیلی ریلکس گفتم که شما توی حسابتون فقط ۸۰ هزار تومن دارید.منو میگید آآآآآآآه گفتم خانوم مگه ممکنه این حساب من خالی بوده و همین امروز صبح ۷۵۰ تومن حواله کردن بهش.گفت نه.گشتم نبود نگرد نیست.خلاصه بعد از کلی بالا و پائین شدن و تماس با والده گرام فهمیدیم که کارمند بانک توی شهرستان یک عدد صفر ناقابل رو یادشون رفته بنویسن و به جای ۷۵۰ تومن ۷۵ تومن ریختن به حساب من که گویا ۵ تومنم موجودی داشتم و شده ۸۰ تومن.به خاطر همین یک صفر و بی دقتی اون کارمند من دو روز توی گرمای ۴۰ درجه تابستون اسیر بودم و از این بانک به اون بانک میشدم.
ماجرای بعدی مال پرداخت اینترنتی شهریه دانشگاهمه.که هر کاری کردم به دست خودم ریخته نشد.و بعد از اینکه ۳۰۰۰ تومن پول تاکسی دادم و نزدیک ۱۰ بار راه بین بانک ها اقدسیه و فرمانیه رو رفتم بلاخره کارت مبارک رضایت داد و به دست دوست عزیزم فرنوش مبلغ واریز شد.یعنی رسما این ماجرا میخواست بگه که شین کارت انجام میشه اما باید این قدر بدوی تا جونت دراد !!!
ماجرای آخری که خیلی عصبانیم کرده مال پرداخت اینترنتی به یکی از سایت های کله گنده اینترنتیه.با حساب اینترنتی بانک سامان مبلغو واریز کردم بعدا سایته میگه که بانک بملغو به ما نداده و برگردونده به حسابت و امروز رفتم دیدم که خیر مبلغ از حسابم کسر شده.دزدی به چی میگن؟ فقط باید از دیوار مردم بالا رفت؟ حالا نمیدونم که این کار بانکه یا اون سایته.به هر حال ما تا هفته دیگه نمیتونم برم مستقیما پیگیری کنم توی بانک سامان.بهم گفتن که باید بری خود شعبه.
تف به این زندگی ، تف به این بدشانسی ، تف به این مملکت ، تف به اون … تفم کم اومد تف برسونید
حالا من بد شانسم یا ایراد از خودمه؟
همونطور که کنار گذاشتن دیگران یکم بار منفی برای آدم داره کنار گذاشته شدن هم سخته.مثلا دلت پر بکشه برای یکی و وقتی میری دیدنش برخورد سردی رو ازش ببینی ، کسی که فکر میکردی بهترین دوستت بوده عروسیش دعوتت نکنه ، اس ام اس بزنی جوابتو ندن ، بری وبلاگ دوستت ببینی لینکتو پاک کرده و …
مثال فراوونه ، بیخیال باش.هر وقت به چنین مواردی برخوردی بگو فقط خودمو عشقه رفت که رفت لیاقتمو نداشت