همیشه از پسر هائی که روش های احمقانه ای را برای جلب توجه دختر ها استفاده میکنند بدم میومده.پیش خودم میگم ببین پسره چقدر شاسکوله البته از شما چه پنهان که یکمم دلم براش میسوزه و همین دلسوزی باعث میشه خیلی بد باهاش برخورد نکنم و به قول معروف سنگ روی یخش نکنم.
خب الان منتظرید در این پاراگرف بخونید که کدوم بنی بشریه که رفته روی اعصاب من؟ تصمیم گرفتن یکم سخته چون بعضی از حرف ها کل یوم تف سر بالا هستن.هوم.من یک پسر خاله دارم که از قدیم الایام اینجانب در گلویش گیر کرده بودم.خوشبختانه سال به سال همدیگه رو نمیبینیم ولی خب همون موقع که ایشون چشمشون به من میوفته فیلش یاد هندستون میکنه و دوباره شیدا میشه.پسر ساکت و کم حرفیه و به نظرم یکم مالیخولیا هم باشه.مصداق بارز این ضرب المثله که میگه اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بدان عاشق شدست و گریه کرده.بله.ایشون همچین بد جور عاشق میشن که مرغ پخته توی دیس هم میفهمه ایشون چه دردشونه.
ایشون چند وقته تهران کار پیدا کردن و سر و کله شان منزل ما پیدا شده و سرشان را بزنی تهشان را بزنی خونه ماست.و مشغول عملیات ترید (تلیت) مخ.ترفند هاشون هم جالبه در نوع خودش.مثلا دیده من نگران عزیزدلم و دارم دق میکنم اومده از این باب وارد شده و میگه من درستش میکنم.نگران نباش.خودم تعطیلات را میام اینجا و از این اراذل جداش میکنم.بعدش رفته سراغ خاطرات قدیم که یادته بچه بودیم چی شد و اینا بعدش برام هدیه خریده قدم بعدیش دیگه خیلی شاهکار بود من تو اتاقم پشت میزم نشسته بودم درم بسته بودم عزیزدل هم مدرسه بود.اومده در زده میگه دختر خاله (یعنی حاضرم هر چی دارم بدم اما ایشون به من نگن دخترخاله !) شما قبلا نماز میخوندی این چند روزه من ندیدم نماز بخونی.یعنی خیلی جلوی خودم رو گرفتم که بهش نگم بچه پر رو خجالت بکش این چه سوالیه میکنی شاید عذر شرعی دارم.هه ! نگفتم که.گفتم خودت چرا نمیخونی.یعنی ملت باید بیان مخ زنی رو پیش استاد که ایشون باشن یاد بگیرن.
این چند وقته که بی خوابی گرفتم و سه چهار صبح بیدار میشم.خیلی اوضاع عذاب آور میشه.ایشون خوابش سبکه و وقتی میرم تو آشپزخونه تا یک چیزی بخورم از خواب میپره و با این حال خودش رو به خواب میزنه.بعد روشم بر میگردونه همون طرفی که من مثلا باید رد بشم برم.اصلا معلوم نیست که داره دید میزنه ((:
پ.ن.اعصابم شدید داغونه.معلومه نه؟ دارم چرت و پرت میگم.این ترم خیلی گند بود.کلا ترم های پائیز خوب نیستند چون فضای زمستون بی حال و دمقم میکنه و نمیتونم خوب بخونم.اون ساعاتی هم که میشینم پای درس حواسم همش به اره و عوره و شمسی کوره میره.
دیروز رفته بودم جائی و روی نیمکت نشسته بودیم و طبق معمول داشتن اینجانب رو نصیحت میکردند.گفتگوی زیر بین ما اتفاق افتاد
فلانی: [یک سری نصیحت]
شین:این گربهه چرا اینقدر لاغره.قبلا اینجا ندیده بودمش
فلانی: [بازم نصیحت]
شین: وای این گربه زرده که رد شد چقدر پشمالو و ناز بود
فلانی: [یک سری نصیحت های تکراری دیگه]
شین: کاش میشد این گربه زرده رو میبردم خونمون
فلانی :[ دوباره همون نصیحت ها از اولش]
شین: میدونی گربه ام باید از پیشمون بره
فلانی : ااااااااااه دو ساعته من دارم حرف میزنم ، حرف جدی، اون وقت تو هی از گربه ها میگی.من برات به اندازه گربه ها هم ارزش ندارم
شین: لبخند و سوت و در عین حال عروسی در دل بابت ذله کردن و کم کردن رو طرف مقابل
پ.ن.یک عمر در حسرت شعر شاعر که میگفت سحر خیز باش تا کامروا شوی تا لنگ ظهر میخوابیدیم فقط.الان چند وقته نمیدونم از چی واقعا !! دو ساعت قبل از خروس خون بیدار میشم و دیگه خوابم نمیبره.یعنی زور زورکی سحر خیز شدم.حالا از لج اون عوامل سحر خیزی اجباریمم که شده عمرا کامروا بشم.حالا میبینیم.
یکی از سرگرمی های ذهنی من اینه که ببینم پارسال در چنین روزی چکار میکردم و چه حس و حالی داشتم و با امروزم مقایسه اش کنم.اینهائی که مینویسم اتفاقات دیروز و پارسالش است:
در طی فشار های وارده مادر گرامی لباس میپوشم و پرسون پرسون به سمت مدرسه عزیزدل رهسپار میشم.آسمون شلنگش رو تا آخر باز کرده و شرت شرت داره همه جا آب میپاشه.رسما دیگه به این نمیشه گفت بارون تبدیل به آبپاشی شده.سیل از همه جا روانه و شلوارم تا زانو خیس شده.وقتی میرسم مدرسه عزیزدل مدیرشون کلی سر به سرم میگذارد.در کارنامه عزیزدل جز انضباظ و دفاعی هیچ نمره قبولی یافت نمیشود.از مدرسه پیاده تا سر خیابان نیاوران میام.تا زانو هام سیل هست ولی من هوس ذرت مکزیکی کرده ام.راهم رو کج میکنم و از میدون میگذرم و میرم پیش پت و مت (اسم یک مغازه اغذیه) شک ندارم سرنشینان ماشین های عبوری تصور میکنند که این دختر که اینطور جسورانه توی سیل راه میره یا خونه اش اینجاست یا هدف خیلی مهمی داره.خب باید اعتراف کنم که ذرت مکزیکی برای من هدف بزرگیست :دی وقتی برگشتم خونه عزیزدل زودتر از من رسیده بود و بخاری برقی رو تصاحب کرده بود و بهم نمیداد.شوفاژ های خونه خاموش بود.و من خیس خیس.
امسال باز هم تحت فشار های زیاد پا شدم رفتم کارنامه عزیزدل رو بگیرم.به محض اینکه رفتم اتاق معاون مدرسه دیدم عزیزدل هم اونجاست و داره چونه میزنه، یک لحظه سرش رو برگردوند و من رو دید،اصلا تعجب نکرد انگار که من رو سالها در اون اتاق میدیده.بعد پسرهای دور میز رو بیرون کرد و من رفتم کارنامه را گرفتم.امسال هیچ چیز قبول نشده بود.سرم را پائین انداختم و رفتم.در صد متری مدرسه عزیزدل تماس گرفت و گفت همان جا بایستم تا بیاید.بعد با پراید جوانک خوبروئی سوارم کردند و رفتیم.من چهارراه فرمانیه پیاده شدم و رفتم دنبال کار های بانکی و گرفتن فوتوکپی.وقتی کارم تمام شد باران گرفت.در منزل را که باز کردم دود همه جا را پر کرده بود و عزیزدل داشت سینی پلو را داخل ماکروفر میگذاشت.گفتم لابد برای من هم کباب درست کرده.ولی با کمال تعجب اینطور نبود.بسیار با وفا و حق شناس هستند ایشون!!
روی چشم های من یک عینک عزیزدل هست.به نظرم تمام مرد ها وقتی باهاشون زندگی کنی مثل برادرم خودخواه بد رفتار قدر نشناس و بی احساس هستند.محبت ها براشون یک سری وظیفه بیشتر نیست.مثل عزیزدل که فکر میکنه من وظیفه دارم که برایش غذا بپزم یا کارهایش را انجام دهم و اگر نکنم …
به هر حال زندگی برای من لذت بخش هست.کسی نمیتونه حس خوشبختی ام رو ازم بگیره.
دیدی؟ اینقدر این کتاب سلینجر رو نخوندم و پرت کردم این ور اون ور که بنده خدا مرحوم شد رفت.
میخوام کیارشو بفرستم بره.از این بابت هم خیلی ناراحتم.
توی فکر که در بازی هائی که دوستان دعوتم کردند شرکت کنم.
اصلا حوصله وبلاگ نویسی ندارم.نه اینکه حالم بد باشد ها، اتفاقا حالم خیلی هم خوب است و ملالی نیست جز بیم و امید پاس کردن امتحان های سراسر قهوه ای.
نمیدونم بعضی چیز ها رو دارم خواب میبینم یا بیدارم.چیز هائی که مدت ها منتظرشان بودم و الان که دارند اتفاق می افتند من را خوشحال نمیکنند.شاید چون هنوز باور نکردم.مثلا باور نمیکنم که حتی اگر یکی دو درس را هم بیوفتم بلاخره از شر دانشگاه رفتن خلاص شدم.باور نمیکنم که کار مورد علاقه ام دارد درست میشود.
به هر حال اگر این اتفاقات رخ بدهند اسم وبلاگ را عوض میکنم.لطفا نام مورد حدس خود را اعلام نمیائید.
خوانندگان این وبلاگ دیگه حتما مادر من رو میشناسند و میدونند که از دم تمام خواستگاران من رو رد میکنه.نکته جالب و خنده دار این اواخر اینه که مادرم از یک آقا پسری خوشش اومده و عکس منم به پسرک نشون داده و پسره از من خوشش اومده و راه به راه مامان پسره رو دامادم صدا میزنه.دامادی که هنوز توسط عروس !! روئت نشده بوده.
عرض شود که پنج شنبه قرار بود یک سند بزنیم و مامان به داماد !! هم گفته بودند همراه یک وکیل بیان که به کار ها نظارت داشته باشند.خب طبیعی است که داماد توسط اینجانب روئت شدند.(هیچی دیگه دیدمش تموم شد.چیکارش قرار بود بکنم؟)
خب این پسر خیلی خیلی کیس توپیست.از هر نظر.ولی به نظر من مبارک مادرش و دوست دخترش و همسر آینده اش (که من نباشم) باشه.من از چیز های اجباری بدم میاد.مادرم فکر میکنه که همونطور که برای من به سلیقه خودش لباس میخره باید همسر هم انتخاب کنه و به زور بیاد بگه د یالا اینم از شوهرت.از تمام امورات اجباری بدم می آید.
جمعه شب پسرک قرار بود که بیائد یک سری اسناد به مادر که رئیسش باشد تحویل دهد.مادر هم رفته بود بیرون و موبایلش آنتن نداشت.از این رو شماره منزل رو گرفته بود و من هم چون نزدیک منزل بود و آن همه راه را کوبیده بود آمده بود و مادر هم نبود گفتم اشکالی ندارد من مدارک را از شما میگیرم.پسرک وقتی فهمید قرار است مرا ببیند همچین هول شد.اینقدر صدایش تته پته شد.کلا سوژه را داد دست من که برای انتقام کار های مادرم اذیتش کنم.حالا وایسین تماشا کنید چه بلاها که سر مادر و پسرک نمیارم.منتظر اخبار و ماجرا ها باشید.
هر بیاد بگه مبارکه و با این عروسی کن خره
یکی از دغدغه های من توی زندگی فعلیم اینه که اگر این پیشی ام بره من چجوری دوریش رو تحمل کنم؟ملت نون ندارن بخورن، دغدغه های من ماشالا فلسفیه!! در حال حاضر تنها موجود زنده ای که در طول هفته بهم محبت میکنه همین کیارش خان گربه ام هست.هر جا که برم دنبالم میاد و گاهی ساعت ها بهم نگاه میکنه.مثلا سرم تو درسامه یکهو که سرم رو بلند میکنم میبینم که این پیشی معلوم نیست از کی داشته نگاهم میکرده.بعدم که نگاهمون تلاقی میکنه بهم چشمک میزنه که یعنی دوستم داره.

این چند وقته کلی براش اسباب بازی و گردنبند خریدم.خانوم همسایمون اومده دیده به شوخی میگه این گردنبند های کیارشو به ما قرض بده باهاش بریم مهمونی.درس خوندن ما هم که برنامه ایه برای خودش.کیارش خان حتما باید بیان سر در بیارن که توی این کاغذا چی نوشته که صاحاب به جای بازی با پیشی به اینا زل زده.این یکی درس رو دیگه عمرا بتونید حدس بزنید چیه.دور قبل پت و مت برنده شدن و درس قبلی هوش مصنوعی بود.