تاکسی نوشت
باران ملایم و زیبائی در حال باریدن بود.از سه راه اقدسیه سوار یک ماشین به سمت تجریش شدم.اعصابم خورد است.کمی بالاتر یک خانوم مسن دست تکان میدهد.ماشین نگه میدارد و زن میگوید که دوست دارد جلو بنشیند.من جلو نشسته ام.بلند میگویم یعنی مرا ندید که دست تکان داد؟ و کمی بعد تر میگویم نخیر منظورش این بود که من پیاده میشدم و عقب مینشستم.مردی که عقب نشسته میگوید خب در قدیم جوان ها اینکار را میکردند.از ترس اینکه پر عصبانیت من بگیردش در ادامه جمله اش میگوید خب البته خودم را عرض میکنم ها.یکهو یادم می افتد که خب چرا من در ان لحظه به ذهنم نرسید که به خاطر پیرزن زیر باران برم عقب بنشینم.و به قاضی دادگاه وجدانم میگویم سخت نگیر، آن لحظه اصلا یادم نبود.مردی که عقب نشسته پیرو حرف مجری رادیو در ارتباط با آنفولانزا نوع A میگوید وقتی مردم برای حج به عربستان بروند وضع بدتر خواهد شد.راننده میگوید عربستان دستگاه هائی به قیمت گزاف از آمریکا خریده که به محض تشخیص ویروس مسافران را دیپورت میکند ! جلوی خنده ام را میگیرم و میگویم کلا این ویروس در عربستان وجود دارد الان ، حجاج از مردم آنجا میگیرند.مجری رادیو در مورد هدفمند سازی یارانه ها میگوید و افسار زبان من میبرد.راننده میگوید از ترفند برای این است که مردم طوری زیر بار معیشت خرد شوند که به فکر جنبش و غیره و ذالک نیافتند و کلا رمقی نداشته باشند.راننده همینطور میگوید و میگوید و ما هم که دلمان پر تائید میکنیم و درد و دل و هر چه در دلمان است و حرف هر ایرانی است به زبان می آوریم.نزدیک پل تجریش که میرسیم مردی که عقب نشسته میگوید که چند روز پیش به چشم خودش دیده یک مرد که از کامندان فلان وزارتخانه است کلت کمری اش را درون صندوق عقب تاکسی اش میگذارد و به عنوان راننده مسافر کشی میکند.این جمله که تمام میشود راننده میگوید اتفاقا من هم مامور نیروی انتظامی هستم.مردی که عقب نشسته به شدت از این حرف هول میشود و از من خواهش میکند که ماشین را زودتر ترک کنیم.
