عاشقانه های منو مامان ۳

-مامان، مریم ترشی موز گذاشته بود خراب شده بود.

-اینکه چیزی نیست ترشی تخم مرغ هم میذارن.فکر کن تخم مرغو ترشی میکنن.

-به اینکه چیزی نیست وقتی دخترو ترشی میکنن !! تخم مرغ که عددی نیست.

پ.ن.مامانم به شدت اعتقاد داره که باید همه خواستگار های منو رد کنه و منو برای خودش نگه داره ! چند وقت پیش بهش میگفتم که حتی اگر یکی از توی جوب بلند شد اومد بهت گفت دخترتو بده به من شما باید به من بگی و حق نداری از طرف خودت ردش کنی.اگر به شعور من اعتقاد داری که اتفاقی نمی افته.با هم ردش میکنیم یکمم میخندیم فوقش.

نوشته های مرتبط:

عاشقانه های منو مامانم

عاشقانه های منو مامانم دو

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۴ دی | در دستۀ جدی نگیرید | ( ۴۵ نظر ) |

شما در آنصورت چه میکنید؟

اگر یک روز صبح از خواب بیدار بشی و ببینی خانواده ات نیستند.نگاهی به خیابان بیاندازی و ببینی در خیابان هم کسی نیست.لباس بپوشی و خانه های اطراف و خیابان های اطراف تر را بررسی کنی و ببینی واقعا هیچ کسی غیر از شما وجود خارجی ندارد.

چکار میکنی؟

حالا اگر در همون وضعیت مدتها تنها بگردی و تصادفا یک نفر از جنس مخالف خودت پیدا کنی که واقعا ازش بدت بیاد و اون غیر از شما تنها بازمانده نسل انسانها باشه،

اونوقت چکار میکنی؟

توی پست بعدی میام جواب خودمو مینویسم ، الان اگر بنویسم خلاقیت شما کور میشه.

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۰۱ آبان | در دستۀ جدی بگیرید, جدی نگیرید | ( ۱۹ نظر ) |

وبلاگانه

-این آدم ها که لینک نظرسنجی پرشین بلاگو میدن و به خواننده هاشون میگن برید به من رای بدید.

-این آدم ها که مطلب خودشونو تو گودر لایک میزنن.

پ.ن.اگر شما هم از این دست موارد سراغ دارید بنویسید :razz:

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۲۳ مهر | در دستۀ جدی نگیرید | ( ۱۴ نظر ) |

شوهر یابی و میکروکنتلر

صبح زوده ، یعنی ساعت ۸:۳۰ صبح.استاد اومده به زور چشماش باز میشه.اصلا صداش درنمیاد.رو به دانشجو ها میگه برید میکروکنترلر۸۰۵۱ بخرید.دانشجو ها اعتراض میکنند.بعد رو به دختری که از اول کلاس سرتقی و زبان درازی میکند میگوید این همه پول به پنکیک و لوازم  آرایش میدید دلتون نمیسوره ، برو میکرو بخر بلکن جواب بده.شاید باعث آشنائی بشه. پنکیک که جواب نداد !

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۱۷ مهر | در دستۀ جدی نگیرید | ( ۹ نظر ) |

روز کودک مبارک

- روزت مبارک.

-هه هه چه شوخی بی مزه ای

- نه به خدا شوخی نمیکنم روز کودک درونت مبارک

ادامه مطلب …

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۱۶ مهر | در دستۀ جدی نگیرید, روزنوشت | ( ۹ نظر ) |

عاشقانه های منو مامانم ۲

از شما دور باشه ، دیشب خیلی حالم بد بود.مادرم که تلفن کرد از صدام فهمید که حالم بده.تنها بودم.تا آخر شب به خاطر من دوبار دیگه هم تماس گرفت.ماجرای این تماس ها برای این اینقدر برای من مهم بود چون تماس های تلفنی مادرم همیشه به این صورته:

رینگ رینگ رینگ

شین-سلام مامانی حالت خوبه؟

مامان-سلام،تو خوبی؟ علی کجاست، علی چی خورده ، نمیدونی کی برمیگرده

شین-غذا بهش دادم.الانم نمیدونم کجاست.

مامان- [تق.صدای گذاشتن گوشی تلفن]

نوشته مرتبط : عاشقانه های منو مامانم

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۱۲ مهر | در دستۀ جدی نگیرید, روزنوشت | ( ۵ نظر ) |

عاشقانه های منو مامانم

مامان- آقای فلانی چقدر پسر خوبیه.کاش پسر من بود.

شین- هه اگر پسر شما بود اونم مثل عزیزدل لوس تربیت میکردید

مامان- [سکوت]

شین- اصلا ببینم چرا نگفتی کاش آقای فلانی دامادتون بود.ها؟

نوشته شده توسط دوشیزه شین در ۱۰ مهر | در دستۀ جدی نگیرید, روزنوشت | ( ۱۴ نظر ) |