روز های به یاد ماندنی
جمعه ۲۰ آذر ۱۳۸۸توی ذهن من روز ها به چند دسته تقسیم میشوند.اولی روز های به یاد ماندنی که خودش دو دسته روز های خوب به یاد ماندی و روز های بد به یاد ماندنی دارد.دومی روز های عادی که هیچ خاطره خاصی در ذهن بر جای نمیگذارند و ممکن است چند سالش را با هم جمع ببندیم و مثلا بگوئیم آن سال ها چنین و چنان بود.اصلا روز بینش گم است.دسته سوم روز هائی هستند که تا در آن ها هستی و کمی قبلش برایت اهمیت دارند و بعدا به کل از ذهنت پاک میشود.مثل روز امتحان مثلا فارسی.برایت مهم است که بیستم امتحان فارسی داری و درس میخوانی و امتحان را میدهی و خلاص.

اکثر اوقات با خودم فکر میکنم که کیفیت زندگی به روز های به یاد ماندنی اش است.به این سن که رسیدم چند روز از هزاران روز زندگی ام را به یاد دارم و به یاد ماندنی شان کرده ام؟ چند روز را با عشق و خوشحالی به سر کردم و خاطره محو و زیبائی از یک سری مجموعه روز دارم؟
پ.ن.عکس از packphour.wordpress.com
جسیکا
چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸یک وقت هائی هست که افکار بدی به ذهن آدم میرسد و لامصب عین کک به تنبان آدم می افتد.هر چه هم که میخواهی این کک را بیرون کنی نمیشود.
خوبی اش اینست که کاملا از احساسی بودن کارت و غیر منطقی بودنش اطلاع داری ولی همینطوری فوران احساس است شما را زمین گیر میکند.واقعا بدا به حال کسی که این کک احساسی به تنبانش بیوفتد و بخواهد از روی این احساس نیش زننده و ککی ازدواج کند.
همه اینها را گفتم که بگم رفته ام توی این فروم و دل در گرو عشق جسی نهاده ام.جسی هم خیلی ناز و خوشگله و هم اینکه توان خریدش رو دارم.ولی امان از این شرایط بد.اول اینکه آقا کیارش خان ، دوم مستاجری و سوم و دردسر های یک گربه دیگه که کمر شکن هست.یعنی به هیچ وجه نمیشه دو تا گربه رو نگه داشت.هزینه اش به کنار دردسرش زیاد است.آآآآآآآآه
بعد نوشت: بعد از نوشتن این مطلب واقعا آروم شدم و فهمیدم همین کیارش بهترین گربه روی زمین برای منه.جسی هم ایشالا خوشبحت بشه.
بسیار مجردی
چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸با احتساب امروز چهارشنبه ، سه روز است که به کل تنها هستم.فقط من و پیشی کیارش.جایتان خالی بسیار خوش میگذرد.باقیمانده تنقلات عید دیروز تمام شد.دیروز عصر در حالی که هوا مه گرفته و زیبا بود رفتم پیاده روی و بعد هم کلی تنقلات دیگر خریدم.الان دیگه دارم ده بیست سی چهل میکنم که کدومو بخورم.
انتهای سریالی که دیدیدم دو تا سی دی هدیه داشت که محتوی آن فیلم هائی به غایت آب دوغ خیاری بود.جایتان خالی شب ها با ولع کامل همان ها را نگاه کردم و خندیدم.
هدف این چند روز این بوده که مقداری از بار سنگین درس کنترل خطی که تلنبارش کرده بودم را بکاهم که همانطور که حدس زدید پیشرفتم بسیار کند بوده.یعنی نه اینکه نخواهم بخوانم ها، تا می آیم درس بخوانم کیارش میاد میگه با من بازی کن.دیگه مجبور میشم که هی توپو پرت کنم ایشون برن بیارن.به هر حال یگانه مونس ماست باید هوایش را داشت.
عزیزدل هم رفته یک جائی اتراق کرده و به منزل بر نمیگیره که نمیگرده ، خلاصه که اگر احیانا توی خیابون دیدینش به اولین صندوق پست بندازینش.
اینجا از اواسط آبان ماه برف میبارد.الان هم حسابی برف نشسته.خیلی زیبا شده خیلی.آدم همینجوری هوس میکنه با یکی بره تو برف ها قدم بزنه.
شما اعصاب داری؟
سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸احساس حماقت شدیدی دارم.برای تمام آن دفعاتی که دوست داشتم عین آدم بزرگ ها بروم رای بدهم.برای تمام آن لحظاتی که این کار به من حس بزرگ شدن میداد.
امروز که میبینم نمایندگانی که به مثلا مجلس فرستادم، نه تنها مفید نبودند بلکه روز به روز قوانین بد تر ،گند تر و به درد نخور تری تصویب میکنند.آنهائی که از نردبان ما مردم ساده به جاهائی رسیدند که آرزویش را داشتند.
وقتی برای یک تغییر نام مجبور باشی ۷۰ میلیون خرج کنی و این اتفاق مبارک را نمایندگان همین یک ماه اخیر به آب داده باشن همینطوری مثل من ناراحت و پکر میشی.
چند ماهیست به فکر رفتن از ایرانم.نه اینکه اینجا را دوست نداشته باشم، نه.صرفا اینجا جای زندگی نیست.ایرانی ها منتظرند که از دوش هم بالا بروند و به جائی برسند تا با قدرت هر چه تمام تر همان زیری ها که برایشان قلاب گرفته بودند را له کنند.
خواهش میکنم
سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸قدیم ها که توی وبلاگ دوستان بسیار پر طرفدار وبلاگستان میخواندم که از خوانندگانشان تقاضا میکنند که از بقیه فید های وبلاگشون به فید ِ فید برنر وبلاگشون مهاجرت کنند توی دلم میگفتم واه واه چقدر این دوستمان مرفه بی درد است سه هزار نفر فید برنرش را ساب کردن اونوقت گیر داده به اون سیصد نفر که فید اصلی بلاگش را ساب کردن !!!
همه اینها گذشت تا اینکه از روی بی حواسی وبلاگ وردپرسم پاک شد و دوستانی که از طریق فید اصلی وبلاگم میخوندنم کلا گمم کردن و این در حالی بود که به راحتی فید برنر رو جابه جا کردم و سایر دوستان پیدام کردن.
الانم ازتون میخوام که فقط فید برنرم رو دنبال کنید ، میدونید که هاست ناقصی دارم ، یکهو دیدید همین فردا عمرش را داد به شما.خلاصه که خواهشم اینه که فقط این فید رو دنبال کنید: http://feeds.feedburner.com/Shinkhin
مهمونی بازی
یکشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۸امروز جایتان خالی بود.همه منزل ما جمع بودند.فاطی ها و مادر هاشون ، اون خانومه که اومده مامان من شده و چند تا از همسایه ها و مهمانهاشون.همه آمدند و عیدی امسالشان را گرفتند.این وسط ها هم کیارش میومد عرض ادب میکرد و میرفت و فاطی اسفندی که جیغ میکشید دل من خنک میشد.
پ.ن.همین دیگه.سه خط و نیم مطلب نوشتم.به همین منوال پیش بره مینیمال نویس میشم ((:
عزیزدل کتاب خوان میشود
شنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۸مدت مدیدی بود که درباره عزیزدل ننوشته بودم و این امر یقینا قلب طرفداران ایشان را آزرده بود.عرض کنم که از اونجائی که همه چیز به همه چیز میاد کتاب خوندن عزیزدل هم مشخصا به شخصیتش میاد.
یک روز تحت تاثیر اراذل و اوباش آمد گفت من فلان کتاب را میخواهم.سر راهت از دانشگاه برایم بخر بیار ! ما هم گشتیم و نبود.بعد مادر که آن هفته آمد عزیزدل ۱۲ هزار تومان ! بابت خرید کتاب از مادر گرفتن.فکر میکنید کتاب رو خریدن؟ زهی خیال باطل.رفته بوده بوک سیتی نیاوران اما نداشتن.بعد یک مدت اومد به من گیر داد که برو از اینترنت برام دانلود کن این کتاب رو ! توی اینترنت هم اثری ازش نبود.آخر سر هم عین بچه آدم رفت کتاب رو از اراذل قرض گرفت الانم داره میخونه و کلا اگر فکر میکنید این ماجرا ها برای این بوده که ما رو اذیت کنه دقیقا درست فکر میکنید.بعله.اینست عزیزدل
پ.ن.کتابی که عزیزدل میخواست کتاب “سفر به دشت ستارگان” اثر پائولو کوئلیو بود.
وبلاگ خوانی
چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸دوست دارم وبلاگ کسی را بخوانم که او مرا نشناسد.صبح به صبح بیایم گوگل ریدر را چک کنم و از آپدیت شدن وبلاگش ذوق کنم و از غم هایش غمگین و با خوشحالی هایش خوشحال شوم و او هیج وقت نداند که من اینقدر دوستش داشتم.هیچ وقت وبلاگش نروم که حتی اسمم به گوشش خورده باشد.
پ.ن.دوباره برگشتم سر قالب گنجشکی خودم.حالا اگر ایرادات قالب قبلی برطرف شد دوباره ازش استفاده میکنم.بازم تشکر میکنم از زحمات آقا ایلیا و تولدش رو تبریک میگم.
اصلا همون بهتر
سه شنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۸امروز عصر با مامان تماس گرفتم و بعد از ۱۰ دقیقه حال و احوال گفت که یک اتفاقی افتاده ! منم نگران شدم گفتم چی؟ گفت که دیشب دکتر فلانی تماس گرفته بود که حالم رو بپرسه به خاطر تصادف (مامان هفته پیش تصادف کرده بود) و بعدش سر درد و دلش باز شده که آره خانوم من چرا دو سال پیش با شما آشنا نشدم و افسوس میخورد و از زندگی به هم ریخته اش میگفت.از زن سابقش که ۸ سال پیش فوت شده از ۳ تا بچه هایش از خاله بچه هایش که رفتار بدی باهاش داره و مراقب بچه هایش هست از زنی که دو ساله باهاش ازدواج کرده و بعد از ازدواج فهمیده اسکیزوفرنی (نوعی بیماری روانی حاد) داره و زندگی نا به سامان.خانومش توی خونه هیچ کاری انجام نمیده و مرتب میره خارج پیش مادرش تا ویزاش باطل نشه و غیره
یه دو سه ثانیه داشتم فکر میکردم که اگر واقعا این اتفاق می افتاد الان زندگی منو عزیزدل و مامان چطوری بود؟ یعنی الان ما بابا دار شده بودیم و اون بچه ها مامان دار و زندگی راحت و خوشی داشتیم؟ خب در رویا ها معمولا آدم بهترین شرایط را در نظر میگیره و به احتمالات بد فکر نمیکنه.بعدش به خودم گفتم اصلا همون بهتر ! اونطوری معلوم نبود چی میشد و شاید اوضاع خیلی بد تر از الانی که هست میشد.مشابهش سریال دردسر های والدین !
پ.ن.مامان من زن شایسته و خوبیه.مدیر و مدبر و خوش فکر تحصیل کرده.از در و دیوار براش خواستگار می باره.و همه اینها یکم منو عصبی میکنه.فکر اینکه مادرم ازدواج کنه هم خوشحالم میکنه و هم ناراحت.توضیحش سخته.خود شما چه حسی پیدا میکنید که مادرتون بخواد ازدواج بکنه؟
پ.ن.راستی به سرم زده که به بلاگر مهاجرت کنم.نظرتون چیه؟
