بایگانی برای دی ۱۳۸۸

جدیدا فکر میکنم که بیمار(مرده) هستم

دوشنبه ۷ دی ۱۳۸۸

امروز خیلی ناراحت و آشفته بودم.رفته بودم دفتر امور مشترکین رسالت که سیم کارتم را که تصادفا در ابتدای تعطیلات چند روزه برای نیل حداکثری به آزار مشترک مورد نظر که من باشم سوزاده بودند را تعویض کنم.(نفسم بند اومد این جمله رو نوشتم :دی) نوبت از دستگاه نوبت بده (صف آرا خیلی اسم مسخره ایست.آدم را یاد تن آرا می اندازد و آن تبلیغ مسخره تلویزیونی) میگیرم شماره ام است ۲۴۳ و ۸۰ نفر قبل از من هستند.با خیال راحت شلوغی ها را رها میکنم و میروم نهار به بدن میزنم.نکته ای که هنوز برایم نا معلوم است اینست که شماره ۲۴۳ را ۲۶۳ میخوانم.و مدت بیست دقیقه ای که به برگه شماره نگاه میکنم متوجه اشتباهم نمیشوم.وقتی بلند گو داشت شماره ۲۴۳ را میخواند انگار یک چیزی بهم گفت که داره شماره روی برگه خوانده میشه.سریع دویدم، نوبتم گذشته بود.همهمه و شلوغی اثرش مانند صحنه های محو از ماشین در حال حرکت سریع شده بود.کمی با مسئول باجه صحبت کردم تا راضی شد قبولم کند.

جدیدا فکر میکنم که بیمار هستم.چرا یک نفر در ترم آخر مهندسی کامپیوتر نباید به درستی اعداد را بخواند؟ گاهی هم خودم رو دلداری میدم و میگم خب فشار زیادی را تحمل میکنم.فشار درس ، فشار زندگی ، اوضاع آشفته کشور ، بدون آینده بودن ، مشکلات خانوادگی ، مشکلات برادرم ، کار های مادرم ، مشکلات اقتصادی فشار های جامعه مردسالار همه اینها میتواند دلیل مشکل من باشد ولی برایم قابل قبول نیست.من نباید اینطوری باشم.

برای حکومت ما جان چندین هموطنی که دیروز کشته شدند با جان من و تو چه فرقی داشت؟ هیچی ! تا زمانی که ما شهروند این کشور هستیم جانمان اهمیتی ندارد.ما مرده هستیم.

عاشقانه های منو مامان ۳

جمعه ۴ دی ۱۳۸۸

-مامان، مریم ترشی موز گذاشته بود خراب شده بود.

-اینکه چیزی نیست ترشی تخم مرغ هم میذارن.فکر کن تخم مرغو ترشی میکنن.

-به اینکه چیزی نیست وقتی دخترو ترشی میکنن !! تخم مرغ که عددی نیست.

پ.ن.مامانم به شدت اعتقاد داره که باید همه خواستگار های منو رد کنه و منو برای خودش نگه داره ! چند وقت پیش بهش میگفتم که حتی اگر یکی از توی جوب بلند شد اومد بهت گفت دخترتو بده به من شما باید به من بگی و حق نداری از طرف خودت ردش کنی.اگر به شعور من اعتقاد داری که اتفاقی نمی افته.با هم ردش میکنیم یکمم میخندیم فوقش.

نوشته های مرتبط:

عاشقانه های منو مامانم

عاشقانه های منو مامانم دو

مملکت تنبل ها

پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸

این هفته روی پروژه ای که گرفته بودم کار میکردم.شنبه وسایلش رو خریدم، یکشنبه مدارش رو بستیم و چهارشنبه پروگرام و عیب یابی و اجرا و قرار بود امروز پنج شنبه برویم پروژه رو به دوستان تحویل بدم و اونا به استاد تحویل بدنو و پولمو بگیرمو بیام خونه.بعد چند روزه در اثر کار زیاد ! خستگی از تنم در نمیره.دیشب ساعت ۲ خوابیدم و خیلی دلم میخواست صبح نرم.این شد که یکی از بچه ها که براش پروژه ساخته بودم تماس گرفت و گفت که کجام و وقتی شنید خونه هستم خوشحال شد و ازم خواهش کرد که هفته دیگه بریم چون هر سه تاشون خیلی خیلی خوابشون میاد.اینکه الان دارم اینو مینویسمم یعنی که قبول کردم دیگه

http://www.britfilms.tv/images/news/monster_house_ver2.jpg

عزیزدل از وقتی که دنیا اومد جز بخش تاریک و ناراحت کننده زندگی من بوده.الان چند وقتیه که حال نمیکنه هر روز بره مدرسه و صبح ها نیم ساعتی بالای سرش میشینم تا بیدارش کنم و بره و ایشون ترجیح میده تا یک بعد از ظهر بخوابه.نمیتونم ناراحتی صبح ها رو براتون شرح بدم چون این حس من از طریق کلمات منتقل نمیشه.دیروز مامان کلی باهاش صحبت کرده که ایشون شب ها قبل از یک نصفه شب بیان خونه و صبح بتونن برن مدرسه، دیشب بلاخره این اتفاق افتاد و عزیزدل به مکتب رفت و همونطور که انتظار دارید مدرسه پسش فرستاده و بهش گفته برو فردا بیا.

پ.ن.وقتی میام یک قسمت ناراحت کننده زندگی ام را توی وبلاگم مینویسم انتظار ندارم که کسی از پشت اینترنت بتونه مشکل من رو حل کنه.همینطور انتظارم ندارم که کسی از پشت اینترنت ناراحتی ام رو کم اهمیت بدونه و بهم بگه که زیادی سخت میگیرم و غیره.وقتی در کامنتی یکی میاد بهم فحش میده خیلی راحت با خنده پاکش میکنم ولی وقتی دوستان بهم میگن سخت نگیر جدی جدی دلم میشکنه.چکار کنیم دیگه ، دوشیزه شینم زیاد چیزیم به آدمیزاد نرفته :دی

یلدا و این حرف ها

سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸

- شین شب یلدا کی هست؟

-دوشنبه شب

-پس سه شنبه مدرسه ها و ادارات ساعت ۱۰ صبح باز میشن؟

-نه عزیزدل اونی که شما میگی شب احیا هست نه شب یلدا

پ.ن. یادمه که پارسال مامان شب یلدا خونه نبود و ما به ناچار شب قبلش رو یلدا اعلام کردیم و مراسم یلدا داشتیم.فردایش آمدم در وبلاگم تیتر زدم دیشب یلدا و دوستان شوخی شب یلدا در عربستان را کردند و خندیدیم و دور هم به طور مجازی خوش بودیم و تنهائی رو فراموش کردیم.چقدر یک سال زود میگذرد و چقدر عمر کوتاه است.

اینا رو تا یه جائی برسونید

دوشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۸

آدم هائی که هیچ وقت به هیچ جا نمیرسن به دو دسته تقسیم میشن: یکی ما تنبل ها که اصلا حال نداریم به جائی برسیم یکی هم اونهائی که اصلا از مخشان استفاده نمیکنند که به جائی برسند.دسته دوم مثل قورباغه ای که آروم نشسته و زبان دراز و چسب ناکش رو آماده کرده تا یک پشه را شکار کنه ، چشماشون رو باز کردن و کرکره مغر رو کشیدن پائین تا ببینن دیگران چکار میکنن بپرن مثل میمون تقلید کنن.

حالم از وبلاگ هائی که بدل یک وبلاگ دیگر هستند به هم میخورد.طرف از خودش فکر و شخصیت ندارد ! دوست دارد شبیه شخص دیگری بنویسد تا دوستش داشته باشند در این راستا یکی میخواهد یک پزشک شود ، یکی الیزه یکی هم گیلاس خانومی.یعنی خودشان اینقدر در چشم خودشان کوچک هستند که فکر میکنند اگر خود واقعی شان باشند کسی دوستشان نخواهد داشت.

نقد اصولی سریال لاست !!!

شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۸

داشتم در رجا نیوز نقد سریال لاست را میخواندم.یعنی اگر یک مدت هست که دچار خنده شدید نشدید یا کلا دلتان برای استدلالات منبری تنگ شده بروید بخوانید حالش را ببرید.البته در متن به نظر من به نکات جالبی هم اشاره شده که دور از حقیقت نیست اما تمام متن از دید غربی ها دارند توطئه میکنند نوشته شده است.چند جا سوتی دارد در حد ماست سیاه است.یک جا می گوید جنازه جک شپرد ، یک جا میگوید دختر روسو الکس از بن است.یک جا میگوید دنیل فارادی امام زمان لاست است.خلاصه بروید بخوانید حالش را ببرید و دعا به جان ما کنید.این هم یک بریده از متن گهربار:

عشق دَنیله، این فرانسوی قبلاً زن بنجامین بوده و از او دختری دارد به نام “الکس” (Alex). پیامی که در این فیلم القا می‌کند این است: اولاً تمام آدمهای این فیلم حرامزاده است، یعنی در هر قسمت، گذشته این افراد جزیره را بررسی می‌کند، تمام آدمهای این فیلم حرامزاده هستند از جمله این بچه‌ای که در این جزیره به دنیا می‌آید. یعنی به کلیر می‌گویند این بچه پدرش کیست؟ می‌گوید من اوپن (Open) هستم، فکرم باز است. خیلی امروزی هستم. یعنی چی پدرش کیست؟ یعنی تمدن حرامزاده. تمام کاراکترهای این فیلم همه حرامزاده هستند. زندگی آنها را نشان می‌دهد.

پ.ن.لینک مطلب شکسته شده.برای اینکه رنک وبلاگم یه زیر صفر سقوط نکنه برش داشتم.گویا رجا نیوز دیده خیلی مطلبش باعث تفریح شده برش داشته.

ساقی

جمعه ۲۷ آذر ۱۳۸۸

دیروز عصبانی بودم.سوار یک تاکسی پیکان شدیم که اصلا جا نداشت.عقب نشسته بودیم و رسما زانو های من توی بغلم بود و به سقف داشت میچسبید.به راننده اعتراض کردم که آقا چه وضعشه آخه.بعد همونطور که عصبانی بودم و داشتم پشت سر هم بحث میکردم راننده که مرد خیلی ریلکس و خوش اخلاقی بود با ملایمت جوابم رو داد و گفت دخترم ایراد از ماشینه استاندارد نیست و تقصیر ایناست و منم دیدم ماجرا تقصیر ایناست آروم شدم.بعد از تموم شدن بحث تازه یادم افتاده که به راننده چی گفتم و خنده ام گرفته بود.تو اوج عصبانیت به راننده گفتم ” آقا چه وضعشه پا نیست جامون رو بذاریم” اصلا من وقتی عصبانی میشم و داد بیداد میکنم یک سوتی هائی وسطش میدم که در عرض دو ثانیه مجلس دعوا به مجلس کرکر خنده تبدیل میشه.

فاطی دوشنبه به من قول داده که پنج شنبه بریم کفشی که من بیعانه کردم رو بگیریم بعد سه ساعت قبل از رفتن میگه که شین میشه یکی رو پیدا کنی که تنها نباشی؟ میگم خب تو مگه نمیائی میگه که چرا من میام اما میرم پیش پسر عموم.یکی رو پیدا کن که من رفتم تنها نباشی.میگم خب اگر من میخواستم تنها برم که دیروز که تو مهمانی بودی میرفتم که.بعد ناراحت میشم و تصمیم میگیرم که اصلا نرم.مامانم که از سر کار برگشت دید من ناراحتم گفت خودم میبرمت.من قبلش از فاطی پرسیده بودم که اگر مامانم اومد باهام میائی بریم خودش گفته بود نه نمیخوام مامانت بفهمه.بعدا که فهمید من با مامانم رفتم خیلی عصبانی شد و هر چی دوست داشت بار من کرد.بعدم براش یک کادو خریدم که از دلش دربیاد.دنیا دو روزه ارزش نداره.فقط من از توقعات این فاطی در عجبم.نمیدونم چرا فکر میکنه که من وظیفه دارم سر مادرش رو کلاه بگذارم و اونو پنهانی به پسر عموش برسونم.خودمم این وسط کشکم لابد.وقتی یکی اینطوری رفتار میکنه غیر مستقیم داره میگه که تو براش هیچ ارزشی نداری و فقط در نقش گول زنک  و ساقی هستی.بیخیال.

شفا

چهارشنبه ۲۵ آذر ۱۳۸۸

میگن سخت ترین مرحله هر کاری آغاز اون هست.من میگم هر کاری یک اینرسی شروع داره و … مسئله اینه که نمیتونم این درس کنترل خطی رو بخونم.اصلا هر روز صبح میخوام برم شروع کنم بخونم اما ناخود آگاه کلی کار برای خودم درست میکنم که نرم درس بخونم ! همه اینها هم مال اینه که از استادش میترسم.معمولا مشکلات اینچنینی ام رو که اینجا مینویسم حل میشه.وبلاگم امامزاده است :دی شمام مشکلاتتونو بدید اینجا بنویسم حل بشه

گاهی اوقات آدم فکر میکنه که اصلا راه فراری نداره.ساعت یک دیشب دوست پسر سابقم اس ام اس زد،نمیدونم چرا بعد این همه کم محلی جوابشو دادم.پرسید ازدواج کردم یا نه و آخرشم از حرف های من نتیجه گرفت که من نه ازدواج کردم نه با کسی دوستم و هنوزم خودشو دوست دارم.حالا من هی میگم بابا من بابکو دوست دارم میگه نه دروغ میگی ((:

استاد شین خین

دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۸

نیست که شش ساله داریم لیسانس میگیریم هی به شوخی به خودمون میگفتیم دکترای لیسانس و این حرف ها و دور همی خوش بودیم.تا اینکه دیروز یک اتفاق با مزه افتاد.یعنی برای خودم بامزه بود.دیروز رفته بودم از انتشارات جزوه بخرم و داشتم نام اساتید رو نگاه میکردم تا نام استاد خودم رو پیدا کنم که یکهو دیدم نوشته جزوه استاد شین خین!!! هیچی دیگه استاد هم شدیم تازه اگر یکم دیگه درسم طول بکشه رئیس دانشگاه هم میشم ((:

جریان جزوه هم این بود که از اونجائی که من جزوه نمینویسم و خطمم که رو به فنا ! از جزوه فائزه کپی گرفته بودم و اسمم بالاش خوش خط نوشته بودم.این جزوه رو به انتشارات دادم که توی آرشیوش نگه داره چون جزوه خوب و خوش خطی بود.گفتم اسمم بالاشه معروف میشیم دیگه.بعد این انتشارات خنگول فکر کرده بوده که شین خین به راستی استاد این درس بوده.البته در استادی من که شکی نیست :دی اصلا شما جرات داری بگی هست ؟!

چند روزه با فاطی عجیب افتاده ایم تو خط خرید و ددر.امروز هم رفته بودیم باغ سپه سالار و من که اصلا قصد خرید نداشتم دو تا بوت خریدم.تازه چند تا کیف و مانتو هم نشون کردیم که بریم بخریم.یک سری چیز های دیگه هم هست که دلمون خواست بخریم که دیگه روم نمیشه اینجا بگم.خلاصه که تو خط خرید نرید.بد اعتیادیه.لامصب اگه جنس هم خوب باشه که به اعتیاد دامن میزنه.

تا اونجائی که من دقت کردم عموم پسر ها و مرد ها کلا مذکرات ! اینطوری مثل ما اهل خرید لباس و تیپ زدن نیستن بلکه هر کدومشون یک جنس خاص دارن که معتاد خرید و تعویض اون هستن.یک پسری میره گوشی باز میشه.یکی ماشین باز یکی کلکسون باز یکی کامپیوتر باز و حتی بعضی ها هم دختر باز

پ.ن.البته عزیزدل جز نسلی هست که خیلی به ظاهرش اهمیت میده.ماهی ۱۰۰ هزار تومن از مامی پول میگیره خرج لباس و قر و فرش میکنه.مرتب لباس میخره ابرو بر میداره تافت میزنه به موهاش و غیره.من هم که کوزت.همون لباس های بچگی ام را میپوشم.والا

حرکتی برای شگفت زده شدن

شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۸

من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.تا اینجا کار در مورد مسائلی که داره رخ میده چیزی ننوشته بودم و به به اشتراک گذاری لینک وقایع اکتفا کرده بودم ولی این بار مردان ایرانی کاری کردند که طلسم شکسته شد.واقعا دور از انتظار ترین چیزی که فکر میکردم رخ بده این بوده که مردان ایران چادر سر کنند ! فرهنگ ایرانی از مردسالاترین فرهنگ های جهان هست.همین موضوع باعث شده که شگفت زده بشوم از حجاب هزاران مرد ایرانی.کلا دمتان گرم

http://i48.tinypic.com/2j5awsy.jpg

لینک عکس ها در بخش اشتراکات گودری موجود میباشد.


  • Page 1 of 2
  • 1
  • 2
  • >