بایگانی برای آبان ۱۳۸۸

کمی از کیارش

شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۸

دیروز بعد از ظهر طبق روال این ۳ ماه اخیر جناب کیارش خان (گربه مون) رو برده بودم روی پشت بام تا هوائی تازه کند.البته نه اینکه فکر کنید این کار را از روی علاقه انجام میدهیم ها ، موضوع اینست که اگر نبریمش تکه بزرگمان شست پایمان است.

http://shinkhin2.files.wordpress.com/2009/11/p151009_17-5701.jpg

دیروز یکهو متوجه شدم که پشت بام یکم تغییر کرده.شما که از بی حواسی من اصلاع دارید ، این بود که جدی نگرفتم این حسم رو.یکم بعد چیزی رو که به چشم های خودم میدیدم باور نمیکردم.یعنی یک اتفاق نادر بود.عجیب.هراس انگیز.قابل ثبت در رکورد های گینس.متحیر العقول.خلاصه هر چیزی که فکرش را بکنید.حضرت والا کیارش خان در حال خوردن پشم شیشه بودند!!! عینهو قطاب پشم شیشه ها رو نوش جان میکردند.همه اینها در حالیست که ایشون گاهی کباب کوبیده رو رد صلاحیت میکنن و روش خاک میپاشن و نمیخورن.لازمه بگم که پشم شیشه حاوی شیشه خورده هست و اگر بهش دست بزنید تا مدتی زیادی از سوزش دستتون اسیر میشید! ایشون در طی این ۳ ماه اکثر پشم شیشه های دور منبع انبساط شوفاژ را خورده اند.

http://shinkhin2.files.wordpress.com/2009/09/p070909_01-3601.jpg

اتفاق جالب دیگه ای که اخیرا رخ داده اینه که کیارش حرف میزنه.بله.دو کلمه حرف میزنه.که از اون دو کلمه یکیش اسم صاحبش یعنی شین خین بانو هست و دیگری کلمه “نه” هست.اگر از چیزی خوشش بیاد و بخواهیم به زور ازش بگیریم خیلی بلند و واضح چند بار میگه نه.و وقتی بخواد منو خر کنه میاد اسممو صدا میکنه.

آنگاه آزاد شدم

پنجشنبه ۲۱ آبان ۱۳۸۸

مدتی بود تقلا میکردم که آزاد بشم.از قید همه قیودی که یک طرف و بی رحمانه بر خودم بسته بودم.همه قیودی که آگاهانه و بیهوده خار روحم کرده بودمشان.امروز یقینا آزاد شدم.از همه علایق یک طرفه ، از همه عشق های نافرجام و بیخودی.از شر این دل بازیگوش و شکنجه گرم.

از امروز دیگر عاشق هیچ مردی نیستم.دیگر در رویای من مردی زیست نمیکند.انداختمش بیرون، قبل از اینکه اصلا خودش بداند من دو سال عاشقش بودم.از امروز دیگر دلم برای دوستی بیرحمانه تهمت زد و رفت پرپر نمیزند.همانی که اینقدر برایش زحمت کشیدم، همانی که یکسال است هر وقت میبیندم چهره در هم میکشد.

از امروز دیگر خودم را دوست دارم.من هم مثل هر کس دیگری لایق بهترین ها هستم.هی تو ، تو که در یک رابطه کجکی مانده ای، ای تو که دوستت ندارد و فقط تو دوستش داری.رها شو، خودت را دوست بدار ، مگذار دلت شکنجه ات دهد.تو لایق رابطه ای بهتر هستی.تو لایق این هستی که به همان اندازه که دوستش داری دوستت بدارد.

مهندسی خانه داری

سه شنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۸

کلا از کودکی ام دخترِ دخترونه ای نبودم.علایقم دخترونه نبود.اسباب بازی های محبوبم توپ و تفنگ و تیله بود.همیشه هم داشتم با پسر های محل شیشه میشکوندیم و عملیات انهدام و دزد و پلیسو از این قبیل بازی ها.بزرگتر که شدم از همه کاردستی های دخترونه که به زور دستم میدادن عقم میگرفت.اون خیاطی ها و گلدوزی ها و گل سازی ها و بافتنی ها روی اعصابم بودن.تنها چیزی که منو یکم با علایق سایر دختر ها پیوند میده آشپزی هست.از ۱۳ سالگی کیک میپختم مامان.شیرینی درست میکردم باقلوا.

این چند وقته برای اینکه روحیه ام خوب بشه رفتم کلی ابزار آشپزی خریداری کردم.گنده لاتشون یکعدد نایسر دایسر هست.یعنی عشق منه این.عزیزدل هم بهش علاقمند شده و حتی میخواد باهاش ازدواج کنه ! یک چاقو سامورائی تیز خریدم که مو رو روی هوا به دو نیم میکنه.به این لیست اضافه کنید چند عدد پوست کن و چند عدد قالب شیرینی پزی.دبه و سرکه ترشی رو هم آماده کردم.

البته در همین چند وقت اخیر یک عدد پایه هویه، یک جعبه ابزار برای کار های الکترونیکی یک عدد رول سیم لحیم که به شکل خودکار هست و قبل ترش هم یک هویه گوت ژاپن خریده بودم.این ترم باید چند تا کاردستی با AVR  و این حرف ها درست کنیم.

آی آدم ها

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸

آی آدم ها که آن طرف آب نشسته شاد و خندانید، یک عده دارند اینجا میسپارند جان،یک عده دارند که دست و پای دائم میزنند روی این اینترنت کند و فسو که میدانید.آن زمان که مست هستید از اینترنت چند مگ کابلی، در چه هنگامی بگویم من

پ.ن.با کلی پیام و پسغام و اسکن کارت دانشجوئی و شناسنامه و پرینت انتخاب واحد از ترم یک !! شرکت به اینجانب اینترنت ۵۱۲ مگابایت داده مثلا.ای توی سرشون بخوره.ای الهی برن توی صف کوپن آخریش به نفر قبلیشون برسه، ای الهی برن آزمایشگاه جیششون نیاد.الان دیگه اصلا صفحه ام باز نمیکنه این اکانت من.همون ۱۲۸ سگش شرف داشت به این.

رشته منو پس بدید

جمعه ۱۵ آبان ۱۳۸۸

به مردی که مردی که عقب نشسته بود خندیدم و گفتم اونم یک کارمند ساده است.و راهم را از روی عابر پیاده کشیدم و برم آن طرف خیابان که یک تاکسی که راننده جوانی داشت گاز محکمی میدهد که له ام کند.می جهم و داد میکشم که هییی میخوای بکشی؟ دلم میخواهد با چترم بزنمش ولی میدانم این کار نه به نفعم است نه شایسته ام هست.مردم خسته و ناراحت اند و تند تند زیر باران در هم میلوند و به جلو میروند.

در صف اداره پست می ایستم، از اینکه دفترچه تمام نشده خوشحال میشوم.در اداره پست قبلی آخرین دفترچه را در حضور خودم فروختند و بسی حسرت به دلم گذاشته بودند.بعد از گرفتن دفترچه وقتی میبینم رشته مورد علاقه من به جمع کثیر گرایش های مهندسی برق پیوسته دنیا یک لحظه یک پیچ دور سرم میخورد.همان احساس فردای روز انتخابات را دارم.همان حس گرفته شدن حق به زور و عدم توانائی پس گرفتن آن.درس ها نه تنها زیاد شده بلکه سه درسی که پاس نکرده ام هم به آن اضافه شده.اگر فکر میکنید کسی میتواند از روی علاقه و به عشق قبولی در کنکور درس های الکترونیک دو و ماشین یک و دو را بخواند اشتباه میکنید.

راستش من از کامپیوتر خوشم نمی آید.اگر می آمد که درسم ۱۳ ترم به درازا نمیکشید.دوست داشتم این بار رباتیک بخوانم.رباتیک هم همانطور که میدانید رشته ای میانه و هیبریدی است.دورشته مهندسی کامپیوتر و مهندسی مکانیک آن را می سازند.حالا اینکه چطور سر از گرایش های برق در آورده را باید از علما و فضلای وزارت علوم پرسید.

پ.ن.در حالی که روی زمین نشسته ام و پایم را روی پایم انداخته ام و قهوه لذیذ را مزه مزه میکنم از اینکه امروز تو را عصبانی کرده ام توی دلم قند داغ میشود.همین امروز که قرار بود بیایم و نتیجه کارم را به تو تحویل بدهم، محلت نمیدهم و با دو عدد شاخه شمشاد نشسته بودم توی آزمایشگاه و کد های آزمایش را وارد میکردم.تو مرتب از جلوی در رد میشدی داخل را نگاه میکردی و اخم میکردی.این را پسرک شاخه شمشاد گفت.در حالی که فنجان قهوه را روی زمین میگذارم فکر میکنم کاش واقعا این اتفاقات غیر از ذهن من جای دیگری هم رخ داده بود.کاش اصلا تو مرا امروز دیده بودی.از همان آرزو ها که بر جوانان عیب نیست.:mrgreen:

تاکسی نوشت

سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۸

باران ملایم و زیبائی در حال باریدن بود.از سه راه اقدسیه سوار  یک ماشین به سمت تجریش شدم.اعصابم خورد است.کمی بالاتر یک خانوم مسن دست تکان میدهد.ماشین نگه میدارد و زن میگوید که دوست دارد جلو بنشیند.من جلو نشسته ام.بلند میگویم یعنی مرا ندید که دست تکان داد؟ و کمی بعد تر میگویم نخیر منظورش این بود که من پیاده میشدم و عقب مینشستم.مردی که عقب نشسته میگوید خب در قدیم جوان ها اینکار را میکردند.از ترس اینکه پر عصبانیت من بگیردش در ادامه جمله اش میگوید خب البته خودم را عرض میکنم ها.یکهو یادم می افتد که خب چرا من در ان لحظه به ذهنم نرسید که به خاطر پیرزن زیر باران برم عقب بنشینم.و به قاضی دادگاه  وجدانم میگویم سخت نگیر، آن لحظه اصلا یادم نبود.مردی که عقب نشسته پیرو حرف مجری رادیو در ارتباط با آنفولانزا نوع A  میگوید وقتی مردم برای حج به عربستان بروند وضع بدتر خواهد شد.راننده میگوید عربستان دستگاه هائی به قیمت گزاف از آمریکا خریده که به محض تشخیص ویروس مسافران را دیپورت میکند ! جلوی خنده ام را میگیرم و میگویم کلا این ویروس در عربستان وجود دارد الان ، حجاج از مردم آنجا میگیرند.مجری رادیو در مورد هدفمند سازی یارانه ها میگوید و افسار زبان من میبرد.راننده میگوید از ترفند برای این است که مردم طوری زیر بار معیشت خرد شوند که به فکر جنبش و غیره و ذالک نیافتند و کلا رمقی نداشته باشند.راننده همینطور میگوید و میگوید و ما هم که دلمان پر تائید میکنیم و درد و دل و هر چه در دلمان است و حرف هر ایرانی است به زبان می آوریم.نزدیک پل تجریش که میرسیم مردی که عقب نشسته میگوید که چند روز پیش به چشم خودش دیده  یک مرد که از کامندان فلان وزارتخانه است کلت کمری اش را درون صندوق عقب تاکسی اش میگذارد و به عنوان راننده مسافر کشی میکند.این جمله که تمام میشود راننده میگوید اتفاقا من هم مامور نیروی انتظامی هستم.مردی که عقب نشسته به شدت از این حرف هول میشود و از من خواهش میکند که ماشین را زودتر ترک کنیم.


  • Page 2 of 2
  • <
  • 1
  • 2