بایگانی برای مهر ۱۳۸۸

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸

آدم ها هر وقت براشون اتفاق بدی میوفته کلی ناراحت مشن و غصه و اینها.امروز یک اتفاقی افتاد که دارم خدا رو شکر میکنم.یعنی اینقدر درجه یک هست عیار بندگی دوشیزه شین.امروز یکعدد گربه چنگ زد توی چشمم.دقیقا دستش توی چشمم رفت ولی چنگش توی چشمم کشیده نشد و زیر چشمم رو قلوه کن کرد.شاید شما بگید خیلی بده اما من میگم خوبه که کور نشدم.خوبه که اون زخمه زیر چشممه و توش نیست.خلاصه که دوستش داریم.

شوهر یابی و میکروکنتلر

جمعه ۱۷ مهر ۱۳۸۸

صبح زوده ، یعنی ساعت ۸:۳۰ صبح.استاد اومده به زور چشماش باز میشه.اصلا صداش درنمیاد.رو به دانشجو ها میگه برید میکروکنترلر۸۰۵۱ بخرید.دانشجو ها اعتراض میکنند.بعد رو به دختری که از اول کلاس سرتقی و زبان درازی میکند میگوید این همه پول به پنکیک و لوازم  آرایش میدید دلتون نمیسوره ، برو میکرو بخر بلکن جواب بده.شاید باعث آشنائی بشه. پنکیک که جواب نداد !

حال من دست خودم نیست

جمعه ۱۷ مهر ۱۳۸۸

یکی از مشکلات من اینه که نمیدونم حالم چطوریه.یکی باید بیاد بهم بگه که چمه.معمولا هم اون شخص وجود خارجی نداره.تازه اگر داشته باشه کی میتونه غیر از خود آدم بفهمه که چه مرگشه.میدونید از دیروز خیلی ناراحت و عصبانی ام.مرتب میام توی اتاقم تا به مادرم بد اخلاقی نکنم.مرتب مرور میکنم که مگه دیروز چی شده که ناراحت شدم.تک به تک یادمه که دیروز چه اتفاقاتی افتاد.اما خب هیچ کدوم منو ناراحت نمکیرن.

یادمه که مثل هر روز بلند شدم و صبحانه بیسکوئیت خوردم و با تاکسی رفتم داشنگاه.اولین جلسه بود.قبل از اینکه استاد بیاد فرشته رو دیدم.کسی که اولین روز دانشگاهم باهاش آشنا شدم و تا سال دوم نمیدونستم که ازدواج کرده.فرشته دو بار مرخصی گرفته و دو تا پسر داره.بهم گفت شین تو که خیلی بچه زرنگ بودی پس الان اینجا چکار میکنی.بعدم کلاس رو استاد پیچوند و رفتم سر کلاس بابک نشستم.بابک کلی داشت برای دانشچوهاش حرف میزد.حتی یکی از دانشجو ها در اومد بهش گفت که اخلاقش شبیهه رئس جمهوره و فکر میکنه همه باید همه چیز بلد باشن که از این حرف خیلی خندیدیم.بعدا کلاس بابک تمام شد و دنبالش راه افتادم و رفتم.تو این فاصله معصومه هم اومد و خوشحال بود که کار های طلاقش داره جور میشه.۱۹ سالگی شوهر کنی بعدم ۲۱ سالگی بخوای طلاق بگیری.درد اوره.از خوشحالی معصومه خیلی خوشحال شدم.بعدم با بابک صحبت کردیم و بابک از اینکه من پروژه میساختم و میفروختم کلی خوشش اومد و چشماش برق زد.گفت که برامون یک پروژه انتخاب میکنه که کار کنیم.بعدم زنگ زدم به فاطی اسفندی که ببینم برم آرایشگاهشون برای مدل شدن یا نه که فاطی گفت که نه دیر شده بهتره که نرم.بعدم اومدم خونه.شب هم رفتیم لواسون و اوشون.جاتون خالی.

کلا بعد از این اتفاقات که هیچ کدوم ناراحت کننده نبود بلکه دو سه موردشم خوب بود کلی دمق و ناراحت و عصبانی ام.مشکل سیکلیک هم ندارم.تا اینجا رو که نوشتم یک چیزی به ذهنم رسید.شاید ناراحتی ام به خاطر شادی باشه.شادی یکی از دوستامه که بابک در موردش حرف زد.حالا بعدا میام جریانشو میگم.

روز کودک مبارک

پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۸

- روزت مبارک.

-هه هه چه شوخی بی مزه ای

- نه به خدا شوخی نمیکنم روز کودک درونت مبارک

(ادامه…)

مجهولات سفر

چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۸

راستش شمال که رفته بودیم ، کلی ماجرا پیش اومد.البته کلی خوش گذشت و همه ماجرا ها و آشنائی های تازه برای من جالب بودن.حالا زیاد وارد جزئیات نمیشم.در کل اینکه اون پسره بود توی پست مامانم خب ، اون الان به این ماجرا ربط داره.

دیروز هم اومده بوده دفتر مامان بنده به همراه یک بسته شکلات و کلی حال منو عزیزدل را جویا شده بوده و خواسته بوده که دوباره با هم بریم سفر و اینا.کلا خوشحالم دیگه.میدونید مامان من اصلا اهل سفر نیستن ، حالا وجود این آقا موجب شده که بریم سفر و اینها.البته این آقا اول قرار بوده که راننده ما باشه فقط ولی خب بعدا که اومدن ویلا ما و غذا و اینها دیگه از ما هزینه نگرفتن.

http://www.barcodesinc.com/generator/image.php?code=shinkhin.com&style=165&type=C128B&width=200&height=50&xres=1&font=3

این لوگو هم به مناسبت هفتاد و پنجمین سالگرد اختراع بارکد.در این وب‌سایت هم برای خودتون لوگو بسازید.توصیه میشه خواندن این مطلب آقای عصیان :  گوگل به زبان بارکد

الان خوشحالم

سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۸

امشب دوستم تماس گرفت و گفت که امروز بابت اون کارآموزی *که بهش گفته بودم رفته اند با بابک صحبت کرده اند.بابک هم کلی تحویل گرفته و گفته دوستاتم بیار برای یک دوره برنامه نویسی میکروکنترلر و اینها.یعنی از این هفته کارمون شروع میشه.یعنی الان خیلی خوشحالم.

* جریان کاراموزی و کارگروه رو تیر ماه در وبلاگ پاک شده ام تعریف کرده بودم.بابک گفته بود که با دوستانت بیا و یک کارگروه تشکل بدید تا بهتون برنامه نویسی میکرو های صنعتی و این حرف ها یاد بدم.

آموزش گوگل ریدر به زبان آدمیزاد

سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۸

از وقتی تصمیم میگیرم که کاری را انجام بدم تا وقتی اون کار انجام بشه حدود ۳ روز طول میکشه.مثلا تصمیم میگیرم ظرف بشورم و در بهترین حالت این کار را در ۳ روز آینده اش انجام میدم.اومدم ریشه یابی کردم، روانکاوی کردم خلاصه کلی روی خودم کار کردم تا فهمیدم علت این امر کجاست.بله.همش زیر سر این استکبار جهانیه ، زیر سر این آمریکاست ، زیر سر گوگله اصلا زیر سر خود خود گوگل ریدره.خود گوگل ریدر که آمار من رو گرفته میگه:

From your 247 subscriptions, over the last 30 days you read 4,112 items, starred 21 items, shared 98 items, and emailed 0 items.

چهار هزار و صد و دوازده آیتم در یک ماه کم نیست ها.البته هستند کسانی که رکوردشون خیلی خفن تر از اینجانب هست.با این تفاسیر باید هم از کار و زندگی بیوفتم.

آموزش گوگل ریدر به زبان آدمیزاد

مواد لازم:

وبلاگ خوان یا سایت خوان حرفه ای      یکعدد

اکانت گوگل (جیمیل)                             یکعدد

فید                                                  به مقدار لازم

وقت و حوصله                                هر چی بیشتر بهتر

طرز تهیه: اگر اکانت گوگل (مثلا جیمیل) ندارید، اشکال ندارد ، غصه نخورید به این آدرس: http://www.google.com/reader تشریف فرما شده و روی  Create an account  کلیک کرده و ثبت نام کنید.اگر هم  اکانت دارید که چه بهتر یوزر نیم و پسورد خوردتان را وارد کنید.پس از این مرحله شما وارد صفحه ای آبی رنگ خواهید شد.تبریک میگم.حالا شما هم گوگل ریدر دار شدید.مرحله بعدی کار اضافه کردن فید برای خواندن است.به سرعت دست به کار شوید و از هر وبلاگ یا سایتی که خوشتان می آید و توش  یکی از این شکل ها که این زیر میبید داره رو به گوگل ریدرتون اضافه کنید.اضافه کردنش هم کاری نداره.دو راه داره : ۱-اینکه روی اون شکله کلیک کنید و بعد از اینکه صفحه جدید باز شد از توی منوش گوگل ریدر رو انتخاب کنید و در صفحه جدید باز شده Add to google reader  رو انتخاب کنید. ۲- روی اون شکله راست کلیک کنید و اگر از فایرفاکس استفاده میکند گزینه Copy link location  و اگر از اینترنت اکسپرور استفاده میکند گزینه Copy shortcut  رو انتخاب کنید، در مرحله بعد به صفحه گوگل ریدر بیائید و حرف A  رو از کیبورد فشار بدید و آدرس فیدی که کپی کردید رو توش Paste کنید.

http://khabgard.com/images/ets/rssiconcollection.gif

به همین راحتی وبلاگ مورد علاقه شما به گوگل ریدرتون افزوده شد.حالا هر بار که اون وبلاگ آپدیت بشه اسمش توی گوگل ریدر شما پر رنگ میشه و شما با کلیک بر روی اسمش میتونید آخرین نوشته اش را مطالعه کنید.آدرس فید من هم که همه میدونید http://feeds.feedburner.com/Shinkhin

منبع عکس  از وبلاگ خوابگرد http://www.khabgard.com

سیستم های کنترل

دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸

از دغدغه های این ترم من پاس کردن درس کنترل خطی است.دیروز اولین جلسه این درس بود.دیروز یاد گرفتم که به هر مجموعه ای که داره یک کاری رو انجام میده سیستم میگن.طبیعت یک سیستم هست.بدن ما یک سیستم هست.اجتماع هم همینطور.نکته جالبی که یاد گرفتیم این بود که از عوامل نا پایداری سیستم اینه که در ازای ورودی محدود به اون خروجی نامحدود داشته باشیم یا خروجی ما از یک حدی بیشتر باشه.برای مثال یک سلول سرطانی نمونه بازر یک سیستم ناپادرار هست و به ازای تغذیه ای که دریافت میکنه رشد مضاعف داره.

استاد ما در ادامه از سیستم اقتصادی مثال زد.گفت که مثلا تورم هم نشانه ناپایدار بودن سیستم هست.یعنی در ازای ورودی های غلطی که به سیستم اقتصادی داده شده تورم  داره به سرعت رشد میکنه.بعد اومد عوامل به وجود اومدن تورم رو توی یک نمودار نشون داد.داشت مثال میزد مثلا میگفت افزایش نقدینگی ، رکود جهانی و … بعد من اون وسط ها میخواستم بگم استاد استاد “احمدی نژاد” رو یادتون رفت بنویسید.

فکر میکنید این حرفو گفتم؟ خیر ! یک عده عاشقان و ذوب شدگان در کلاس حضور داشتند که در اسرع وقت اینجانب را برای هدایت به دانشگاه اوین معرفی میکردند.

عاشقانه های منو مامانم ۲

یکشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۸

از شما دور باشه ، دیشب خیلی حالم بد بود.مادرم که تلفن کرد از صدام فهمید که حالم بده.تنها بودم.تا آخر شب به خاطر من دوبار دیگه هم تماس گرفت.ماجرای این تماس ها برای این اینقدر برای من مهم بود چون تماس های تلفنی مادرم همیشه به این صورته:

رینگ رینگ رینگ

شین-سلام مامانی حالت خوبه؟

مامان-سلام،تو خوبی؟ علی کجاست، علی چی خورده ، نمیدونی کی برمیگرده

شین-غذا بهش دادم.الانم نمیدونم کجاست.

مامان- [تق.صدای گذاشتن گوشی تلفن]

نوشته مرتبط : عاشقانه های منو مامانم

منو امید

یکشنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۸

امروز محض فوضولی رفتم توی کلاسی که دانشجو ها منتظر استادشون نشسته بودن و طبعا جلسه اولشون هم بود و استاد رو نمیشناختن.نکته اینه که فکر کردن من استادشونم.اولش که گفتن شما استاد مائی؟ من گفتم بله :دی همچینم زور میزدم که خنده ام نترکه.یه تشر اومدم که چرا اینقدر کمید.بیچاره ها سفید شدن ، تا اینکه دیگه نتونستم خنده ام رو کنترل کنم و بهشون گفتم که نه بابا من استادتون نیستم.

خودمونیم ها ، اگر من مثل آدم درس خونده بودم الان باید دانشجوی دکتری میبوده باشم.حالا دکتری هم پیشکش اگر ترم پیش اون VLSI  رو نیوفتاده بودم الان دانشجوی ارشد بودم.فعلا که قیافه مون به استادی میاد تا حالا بعد از ۱۰ سال همت کنم و برم ارشد و دکتری بگیرم.خلاصه امروز روحیه گرفتم.

رفتم یک کتابفروشی ، میپرسم آقا “ناتور دشت” رو دارید.فروشندهه طوری که تا به حال اسم این کتاب رو نشنیده میگه ناتور دشت … ولی انگاری فهمید که کتاب درست و درمونیه و خجالت کشید که نداردش.یکم توی مغازه اش گشتم و دیدم چند تا سی دی هم داره.ازش پرسیدم ببخشید آقا بازی playstation  دارید؟ در حالی که خنده شون گرفته بود گفتن که ندارن.لابد پیش خودشون گفتن نه به اون سلینجر خوندش نه به پلی استیشن بازی کردنش.

یک فلش هشت گیگ گم کردم.همچنین در طی یک عملیات غرور آفرین مرغ خریدم و توی تاکسی جا گذاشتم.قبلا هم خیلی از بی حواسیم اینجا نوشته بودم.به نظرتون من باید برم دکتر؟