بایگانی برای مهر ۱۳۸۸

ارتباط دختر و بخاری گازی

چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۸۸

بیخود انگشت تو چشم و چارتون نکنید ، گیرنده ایرادی نداره.واقعا میخواستم در مورد ارتباط دختر و بخاری گازی بنویسم.اگر تا دیروز فکر میکردید که دختر و بخاری گازی هیچ ارتباطی با هم ندارند کاملا در اشتباه بودید.مامان من دیشب این دو تا رو به هم ربط داد.دیشب زنگ زده میگه شین برات هدیه روز دختر خریدم ،  با ذوق میپرسم چی؟ میگه بخاری گازی !! میگم بخاری گازی چه ربطی داره به هدیه من؟ میگه خودت گفته بودی اگر این هفته بخاری گازی نخریدم دیگه خونه نیام.

دوستانی که روز دختر رو بهم تبریک گفته بودن (دقیقا هیچ کس) و دوستانی که نگران حالم بودن (تقریبا هیچ کس) خواستم بگم نگرانم نباشید.اصلا مسئله ای نیست.یکم فقط دارم میمیرم.فاتحه مع الصلوات

کمی در مورد آنفولانزای خوکی

سه شنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۸

ویروس H1N1 چیست؟
این ویروس از آنفولانزای تیپ A می باشد که اولین بار در سال ۱۹۱۸ میلادی در آمریکا شناخته شد و پس از یک دوره طولانی در آوریل ۲۰۰۹ (سال جاری) مجدداً این بیماری به نام Swine flu یا آنفولانزای خوکی با شکل، قدرت و توانایی بیماریزایی متفاوت از گذشته در ایالات کالیفرنیای جنوبی از کشور آمریکا گزارش گردید و پس از آن به سرعت کشورهای مکزیک، کانادا و کشورهای اروپایی نیز مواردی از ابتلا به این بیماری را گزارش نمودند. اگر چه Swine flu آنفولانزای خوکی نام گرفته، اما این به آن معنی نیست که این بیماری از خوک به انسان انتقال می یابد بلکه در آزمایشات بعمل آمده از این ویروس مشخص شده که تعدادی از ژن های آن شبیه به آنفولانزای ویروسی می باشد که در خوک های شمال آمریکا یافته اند. در عین حال بدلیل شباهت بروز این آنفولانزا در خوک های اروپا و آسیا و مرغان و انسان ها، دانشمندان آنرا یک آنفولانزای ویروسی چهارگانه نام نهاده اند.
نشانه ها و علامت بیماری انفولانزای خوکی چیست؟
علائم این بیماری مشابه آنفولانزای فصلی همانند تب، سرفه، گلودرد، آب ریزش بینی، کوفتگی و درد بدن، سر درد، لرز و خستگی و در موارد مشخص اسهال، تهوع و استفراغ می باشد و در مواردی ممکن است این بیماری ویروسی پیشرفت نموده و ایجاد عفونت های شدید ریوی، گوشی و سینوسی نماید.

برای مطالعه بیشتر به آدرس http://fardanews.com/fa/pages/?cid=86585 مراجعه کنید.

در مورد تشخیص اینکه بیماری من آنفولانزای خوکی بوده یا آنفولانزای معمولی باید آزمایش داد.چون علائم بالا خیلی شبیه سرماخوردگی معمولی هم هست.به هر حال توصیه من اینه که با دیدن علائم بالا حتما به پزشک مراجعه کنید.

(ادامه…)

آنفولانزا

دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۸

سلام

از دوستانی که بهشون قول داده بودم طرحم رو براشون ارسال کنم واقعا عذر میخوام.فکر کنم این آنفولانزای خوکی به منم دست داده ، البته من نمیخواستم بهش دست بدم ها ، مجبور شدم.در اولین فرصت که یکم تونستم پشت کامپیوتر بشینم به قولم وفا میکنم.

قدر سلامتیتون رو بدونید

یک پیشنهاد اقتصادی اوکازیون

شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۸

سلام

دوستان یک طرح جالب اقتصادی به نظرم رسیده.یک کار گروهی که میشه با صرف هزینه صفر ! و وقت بسیار کم به سود دهی بسیار عالی رسید.تمام امروز روی این طرح فکر میکردم.طرح من در مورد یک فروشگاه اینترنتی گروهی است.چون من قبلا تجربه فروشگاه روی اینترنت رو دارم کاملا چم و خم کار دستم هست.اینکه محصولا چی باشه ، محصولات مشتری پسند چیست.به ازای هر چند بازدید چقدر خرید خواهیم داشت و نکات بسیار دیگه.

از دوستان نت که تسلط به اینترنت و وبلاگ نویسی و آشنائی کمی با تبلیغات دارند دعوت به همکاری میکنم.با یک گروه ده نفره میشه فروشگاه پر محصولی داشت.در مورد آموزش نحوه کار میتونید روی تجربه من حساب کنید.اولویت با اشخاص خوش قول و پر کار که روزانه ساعات زیادی آنلاینن هست و میتوانند ترافیک زیادی به فروشگاه روانه کنند.در صورت تمایل برای من ایمیل بفرستید تا شرایط و نحوه کار را برایتان ارسال کنم.

http://shinkhin2.files.wordpress.com/2009/10/gmail111.jpg

لازم هست یادآوری کنم که من همین الان هم از اینترنت درامد دارم؟ جاتون خالی امروز از سود کار های اینترنتی ام یک قطعه طلا نسبتا سنگین به عنوان پاداش برای خودم خریدم.نوش جونم :razz:

لطفا این ماجرا را به کسی نگوئید

جمعه ۲۴ مهر ۱۳۸۸

امروز ظهر توی هال نشسته بودیم که کیارش خان (گربه مان) با شنیدم صدای یک گربه بدو بدو رفت پشت پنجره و با حسرت پائین را نگاه کرد.من هم که کنجکاو شده بودم به دنبالش رفتم.بله یک گربه مکش مرگ ما آن پائین داشت برای کیارش ما چشم و ابرو می آمد و دلبری میکرد.از اون تمنا و از کیارش التهاب و بی قراری.محله روی سر این دو کفتر ! عاشق قرار داشت.

مادرم که این موضوع را دید پیشنهاد داد که گربه مذکور را به غلامی نه ببخشید به کنیزی قبول کنیم و موقتا چند روزی بیاوریمش توی بالکن خانمان تا آتش عشق کیارش خان خاموش شود.در همین راستا اینجانب شین متخصص انواع جک و جانور شال و کلاه کرده و با ترفند هائی عروس خانواده را در ایکی ثانیه آوردم منزل.نشان به آن نشان که هیچ کس این ماجرا را ندید.

در چشم بر هم زدنی بالکن منزل ما به حجله عروس و داماد بدل گشت.در نخستین برخورد کیارش چنان غرشی کرد که عروس کرک و پرش ریخت.تا یک ساعت کیارش خان داشتن غر غر و غرش میکردند.ما هم گفتیم طبیعیست دیگر ، به هر حال باید با هم آشنا بشوند.خلاصه یک ساعت دیگر هم گذشت و دیدم کیارش برای بانو از دور چشمک میزنند.با خودم گفتم این نشانه خوبیست.دوباره رفتم یک ساعت دیگر برگشتم و دیدم هر کدام یک طرف بالکن خوابشان برده.کلا این ماجرا برای من مشکوک بود.پیش خودم گفتم شاید بانو نامزد دارند و ما با آوردنش مرتکب عمل غیر اخلاقی شده باشیم.سرتان را تلیت (ترید) نکنم بعد از کلی حدس و گمان به فکرم رسید که برم بانو را معاینه کنم و تا ببینم چند مرده بانو میباشند، یعنی خدا امید هیچ امیدواری رو ناامید نکنه ، یعنی گلاب به روتون ، یعنی روم به دیوار این عروسمون اصلا ماده نبود ((:

جان من این ماجرا را جائی گفته نکنید ها ، اینست نتیجه چشم شور شین خین.همین امروز صبح داشتم میگفتم که این هفته حواس پرتی نداشتم ها ، لامصب چشم نیست که تلسکوپ هابله ، دریاچه نمکه ، آلبالو رو از گیلاس و چیز رو از چیز تشخیص نمیده

وبلاگانه

پنجشنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸

-این آدم ها که لینک نظرسنجی پرشین بلاگو میدن و به خواننده هاشون میگن برید به من رای بدید.

-این آدم ها که مطلب خودشونو تو گودر لایک میزنن.

پ.ن.اگر شما هم از این دست موارد سراغ دارید بنویسید :razz:

نظر سنجی

چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۳۸۸

اگر یک عده سعی کنند خودشون رو دوست شما نشون بدن و ازتون استفاده کنن و هر وقت کارتون داشتند به سراغتون بیان و شما هم هی مرام بگذارید ، و از آن طرف در واقع هیچ وقت بین خودشون شما را راه ندهند و تفریحشون مختص خودشون باشه ، شما بعد از یک مدت چه رفتاری باهاشون پیدا میکنید؟ رفتار با جماعت دو روئی که برای منافعشون شما رو میخوان. لطفا بگید برام مهمه :)

دوباره مسابقات پرشین بلاگ این مثلا پدر وبلاگ فارسی این بار مسابقه و نظرسنجی برای انتخاب  وبلاگ های بانوان و کودکان ! وبلاگ کودکان هم یعنی وبلاگ مادری که از فرزندش مینویسد ، تو همه دنیا اسم این جور وبلاگ ها میشه وبلاگ مادران الا تو ایران که عادت ندارن مادر طفلی رو  آدم حساب کنن.اصلا چرا وبلاگ بانوان؟ چرا اینقدر جنسیت زده شده همه چیز.مگر وبلاگ لباس است که زنانه مردانه داشته باشد؟ یا مگر اتوبوس است که زنانه مردانه را جدا کنند که کسی به زن ها نگاه چپ نکند؟ آدم این طور چیز ها را که میبینه هوس میکنه بالای وبلاگش بنویسه : قبل از ورود “یا الله” بگوئید شایدم سرم باز باشه.

شهر باریک

سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۸

بی کتابی ادم رو به پوکی روحی میرسونه.خدا روح هیچ کی رو پوک نکنه. برای دانلود کتاب شهر باریک آیدا که در ایران نایاب است به این آدرس مراجعه کنید:  http://piaderou.com/?p=38

پ.ن.ببخشید دیگه باکس لینک گذاشتن ادیتور وبلاگم باز نمیشه.سرعتم هم خوبه سلام میرسونه اما این باکس باز نمیشه.راهی برای درست کردنش هست؟

همه چیز خوبه گل و بلبل از سر هم بالا میرن

سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۸۸

نوشته غیر سخت گیرانه با دید مثبت

اگر دوباره دوازده ساله میشدم

دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۸

پرستو خانوم گل منو به این بازی دعوت کردن که اگر دوازده ساله میشدید چکار میکردید یا یک همیچین چیز هائی :دی قبلش بگم که من یادم نرفته که آقا سیناک و آقا صابر(وبلاگچی) و آقا میثم(گیله مرد) هم منو به بازی دعوت کرده بودند.چشم.به زودی شرکت میکنم.تازه یک مدته که به بازی آقا صابر (وبلاگچی ) فکر میکنم و ایده خوبی به ذهنم رسیده.

راستش من وقتی دوازده ساله بودم توی زندگی خانوادگی ام کلی بحران وجود داشت.چندیدن بحران خانمان بر انداز.کار به جائی رسیده بود که ما حتی حس میکردیم که بحران رو  به شکل آدم میبینیم که داره تو خونمون راه میره ! دیگه از اینکه توی خونه چه مشکلاتی بود فاکتور میگیرم، مجلس روضه نیست که وبلاگه !

با تغییر مقطع تحصیلی خیلی مسائل آزار دهنده برام شروع شده بود.اول اینکه درس های راهنمائی خیلی با ابتدائی فرق داشت و کلی معلم داشتیم وکنار اومدن با این قضیه برای اکثر بچه ها یکم مشکله.یکی دیگه از مشکلاتم این بود که حتما باید چادر سر میکردم :( فکرش رو بکنید یک بچه ی پر شر و شور که تا دیروز دوچرخه سوار میشد و توی سر و کله پسر های همسایه میزد و دزد و پلیس و فوتبال بازی میکردن الان باید نقش یک خانوم محجبه و سنگین و رنگین ۴۰ ساله رو بازی میکرد !! به معنای واقعی این چادر منو له کرد.همه شور کودکی ام رو زنده زنده خاک کرد.

نکته بعدی که توی ذهنم خیلی برام بزرگ بود و دوست نداشتم اتفاق بیوفته بلوغ بود.فکر اینکه یک خونریزی پر دردسر و مادام العمر میوفته گردنم آزارم میداد.من از همه زن ها منتفر شده بودم از مرد ها بیشتر.از همکلاسی های بالغم متنفربودم.ولی خب در یک بیست یکم آبان ماهی ما هم در این چرخه خون – درد – کثافت – آزاد افتادیم.

دوازده سالگی سنی بود که شین اینقدر غم و غصه داشت موهای سرش سفید شدن.البته از برزگترین غصه هاشم همین برزگ شدن بود و اینکه مقامت میکرد که یک آدم بزرگ و بالغ بشه.الان سیزده سال از اون روز ها میگذره و دلم میسوزه برای اون روزام.اگر من میدونستم که وقتی بزرگ میشم مهندس میشم ، خانوم میشم ، ملت برام سر و دست میشکونن ، مستقل میشم و از استقلالم احساس غرور و شعف میکنم و در خیلی جاها آزادم و هر کاری دلم خواست میتونم کنم، اون بخش از غصه ها رو نمیخوردم.همون موقع میرفتم باشگاه و ورزش مورد علاقه ام رو دنبال میکردم.من توی رشته خودم استعداد زیادی داشتم و مطمئنم که میتونستم عضو تیم ملی بشم.همونطور که مادرم عضو تیم ملی بود.