بایگانی برای شهریور ۱۳۸۸

نرود میخ آهنین در سنگ

چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۸

گاهی یک نفر هر کاری که بکند محبتش به دل آدم نمینشیند.کادو میدهد ، قربان صدقه میرود و هزار جور محبت میکند ولی در دل آدم اثری نمیکند که نمیکند.همه اینها به این خاطر هست که دل ما مطمئن شده که محبت اون شخص یک رشوه و یا یک باج است برای رسیدن به یک هدف خاصی.یا ماجرای دوست داشتن اون طرف مربوط به قبل بوده، قبل از اینکه آن شخص برای ما تمام شود.

پ.ن.اون طرف که میخواد خودشو بکشه فامیل نزدیک منه.خواستگارمن نیست.

پ.ن.۲٫راستی رفتم پیش فاطی اسفندی موهامو کوتاه کردم.قیافه ام خیلی عوض شده.خودم رو نمیشناسم.

غیر ممکن

سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۸

اگر کسی (فامیل نزدیک) از شما خواسته ای غیر ممکن داشته باشه و تهدیدتون کنه که اگر این کارو انجام ندید خودشو میکشه و مطمئن باشید که اینکارو میکنه ، اونوقت شما چی کار میکنید؟ لطفا نگید که بلوف زده چون نزده و کله خر تر از این حرف هاست.

ARM یا PIC مسئله اینست

دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۸

جدیدا از روی بی حواسی یک کارائی میکنم یک کارائی میکنم که نه میشه خندید بهشون نه میشه گریه کرد.هر چی میام خودمو روانکاوی کنم و ببینم علتش چیه اما زهی خیال باطل.عاشق هم نیستما.

اون از وبلاگم که سر این بی حواسیم زدم به قتل رسوندمش، اون از اون شب که کلیدو تا صبح گذاشته بودم پشت در آپارتمان !!! خوبه کسی نیومده تو خونه!! روز انتخاب واحدم از  ۱۸ شهریور  شروع میشده تا ۱۹ شهریور اونوقت من گیج فکر میکردم که ۱۹ شهریوره.حالا درست جلوم بوده ها،سوات هم دارم خدا رو شکر اما، اما نمیدونم چمه.

دیشب میخواستم برم کیارشو روی پشت بوم بزارم که یکم روحیه اش عوض بشه دیدم یکی در پشت بوم رو از پشت بسته.خلاصه کشیدم با خشونت بازش کردم و کاراگاهی رفتم ببینم کی روی پشت بومه.که دیدم یکهو یک آقائی با زیر شلواری اومد گفت شما در رو باز کردید.منم گفتم بله ما هر شب میائیم پشت بوم.توی تاریکی چشمم افتاد به چادر مسافرتی که اون گوشه زده شده،یارو اومده بوده پیک نیک روی پشت بوم تازه در پشت بوم رو هم بسته بوده که سردش نشه ((: دیگه نگاه نکردم ببینم تنها اومده یا دو نفره اومدن یا اراذلانه اومدن.خودتون میدونید که من اصلا اصلا فوضول نیستم و سرک بیخودی نمیکشم.

پ.ن.میخوام کار کردن با یک میکرو حرفه ای رو شروع کنم.به نظرتون ARM بهتره یا PIC ؟ و چرا؟ میدونید که دیگه AVR  برا ما بچه بازی شده.

پیشی بیا منو بخور

یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۸۸

راستش چند وقته این کیارش ما ( گربه مون) شب ها میره دم در و ناله و زوزه میکشه که بره بیرون ددر.منم چند شبه که میبرمش پشت بوم که طفلی روحیه اش عوض بشه.اون شب قدر قبلی که با فاطی ها رفته بودیم احیا کیارش طفلی خیلی پشت در ناله کرده بوده.به همین دلیل دیشب که بازم شب احیا بود کیارشو بردم یک ساعتی روی پشت بوم گذاشتم تا شب دلتنگی نکنه.

بعد از یک ساعت که رفتم دنبال کیارش که بیارمش یکهو دیدم یک پسری اومد روی پشت بوم و سلام کرد.اول نگاهش نکردم ولی فهمیدم که علی شادمانه (برادر فاطی) اومده بود لباس ها رو از روی طناب ببره.منم نگاهش نکردم و کیارش فرستادم که از پله ها بره پائین و بره خونمون.که یکهو یکهو دیدم صدای جیغ و فریاد فاطی میاد.نگو این علی شادمان خر ! در خونشون رو باز گذاشته و کیارشم که ترسیده بوده رفته بوده خونه فاطی اینا.فاطی ها هم که کلا کولی و ترسو.هوار های فاطی محله رو برداشته بود.طفلی کیارشم اینقده ترسیده بود که.حالا من میخوام برم کیارشو بیارم از خونشون اون یکی داداش فاطی لخت میاد جلو ! سریع گفتم شما برو تو روسری سرت نیست و رفتم کیارشو از زیر مبل برداشتم بردم خونمون.طفلی نفس نمونده بود براش.خودمم رفتم نشستم روی میل و زار زار گریه کردم.اینقدر این هوار های فاطی بهم برخورده بود.کیارش من،کیارش ناز من پیشی ملوس و خوشگل و تمیزم برای اینا گودزیلاست.

خیلی احساس غیر عادی بودم میکردم و نیم ساعت بعد که حالم بهتر شد رفتم در خونه فاطی که از دلش دربیارم.به هر حال گربه ما اونو ترسونده بود و رفته بود خونشون.داشت تلفنی به فاطی اسفندی گزارشات میداد و منم ایستادم که تلفنش تمام بشه.توی این فاصله مامان فاطی که تهران نبود یکهو از راه رسید.تا اون بیاد بالا من از فاطی عذر خواهی کردم.دیدم اینقدر گریه کرده که قرمزه شده و چشاش باز نمیشه.منم یادم افتادو همیدگه رو بغل کردیم و شروع کردیم به گریه.مامانش فاطی تا اومد و این صحنه رو دید از شوکه شد.هی میپرسید چی شده و ما هم میگفتیم که گربه.اونم باور نمیکرد :)) خب حق داشت.فکر میکرد بلائی سر علی شادمان اومده و ما بهش نمیگیم.بیچاره وقتی باورش شد رفت واسه منو فاطی آب طلا آوارد.حالا ما هم یکی اومده بود نازمون رو بکشه گریه رو قطع نمیکردیم که :D   بدجنس شده بودیم.طفلی مادر فاطی اومد جفتمونو بغل کرد و بوس کرد تا ما راضی شدیم.

بعد هم رفتیم احیا منزل یکی از همسایه ها.توی احیا فاطی هی اشاره میکرد به یه خانومه که خیلی سبزه بود.جریان این خانوم سبزه این بود که یه شب که اراذلانه جمع شده بودیم توی مجله آشپزی دیدیم که یه خانومه خیییییلی سبزه است.فاطی گفت که این خودش با غذا ها میره توی فر ! ما تا صبح به این حرف خندیدیم.بعدم توی احیا یه خانوم خییییلی سبزه پیدا کرده بود که میگفت این همون خانوم آشپزه است که میرفت توی فر ((: مگه میذاشتن که استغفار کنیم!!!

پ.ن.من خودم مرد سبزه رو بیشتر میپسندم.ولی خب به نظرم زن باید سفید باشه :دی

پ.ن.۲٫دوستان کسی هست که به امور ثبت دامنه و سوار کردن وردپرس وارد باشه؟ من میخوام یه دامنه به اسم خودم ثبت کنم با یک ساب دامین.میخوام فضای زیادی داشته باشه شاید خواستم توسعه اش بدم.اما فعلا فقط وبلاگ.دیزاین و این ها نمیخوام.شپش از جیبام بالا میره.کلا مرام بزاره و اینها

آیا شود که گوشه چشمی به ما کند؟

شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۸۸

اتفاقا پارسال هم خیلی دعا کردم.خیلی گریه کردم.ازت خواستم که جمع خانواده مون بازم جمع بشه.البته تا الان که نشده اما امیدوارم که بشه.

گاهی یک اتفاق هائی می افته که آدم بد جوری دلش میشکنه.چقدر احساس آنرمال بودن میکنم.

این نیز بگذرد.عمر با همه ی اتفاق های تکراری اش با چشم بر هم زدنی تمام میشود.

اوباش

پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۸۸

چرا ناراحت باشم، اصلا منم خودم یک پا اوباش شدم.شب ها با رفقا روی بوم جمع میشیم و تا صبح میخندیم.شب ها گله ای میریم پارک محل با وسایل بدن سازی و بازی بچه ها بازی میکنیم و هار هار میخندیم و نزدیک صبح میائیم خونه.

اصلا چرا ناراحت باشم وقتی با خانوم های ساختمون و فاطی ها اوباش شدیم.چرا باید ناراحت باشم از اینکه توی همون پارک برادرم رو میبینم که با اراذل واقعی نشسته و پشت به پشت سیگار میکشه و ورق میزنه.چند تا معتاد ۲۰ ساله دولا دولا میبینم تو جمعشون،دو نفرو میبینم که دهنشون بوی الکل میده و رد میشن و برادری که به همنشینی با این جمع خراب افتخار میکنه.صداش تو دماغی شده.همه درساش رو افتاده و شب ها خونه نمیاد.

اصلا وقتی کاری از دستم برنمیاد وقتی کسی به حرفم گوش نمیکنه گه میخورم که ناراحت میشم براش.من غلط کرده ام که از ناراحتی ماه هاست نمیتونم غذا بخورم.من بیجا کردم که از لاغری شبیهه سرطانی ها شدم.یکی بیاد به من حالی کنه، بزنه درگوشم بگه ول کن.هر کاری میشده کردی.ولش کن.عذاب نده خودتو.

شرح حال این روز ها

سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸

شب ها رو کامل میخوابم.صبح که بلند شدم یه چیزی میخورم و یه چرخی میزنم بعد برای اینکه خسته نشم بازم میگیرم میخوابم.سر ظهر برای اینکه دست و پام سست نشه یه سر بلند میشم و دور میزنم.یکم ناخونامو کوتاه میکنم و اگر چیزی نبود که بخورم بازم میگیرم میخوابم.خوابیدن روی تخت رو از همه چیز بیشتر دوست دارم اما خب بدون لباس خوابیدن توی آفتاب هم مزه خودشو داره.صبح ها که بالکن آفتابیه این کارو میکنم.گاهی زیر میز هم میخوابم.یا مثلا روی زمین و یک کیف میزارم زیر سرم.عاشق پفک و چیپلت و بیسکوئیت کرم دارم.کباب که دیگه روی شاخشه اما خب از روی اجبار مرغ میخورم هر روز،به هر حال درک میکنم که بودجه کمه.اون وقت هائی که خواب نیستم میرم پشت پنجره بیرونو نگاه میکنم.گاهی هم شب ها میریم روی پشت بوم گردش میکنیم.

شب ها هم با عزیزدل بازی میکنیم.من قایم میشم و اون باید پیدام کنه.اکثرا هم توپ بازی میکنیم یا اون یک چیزی پرت میکنه من میرم میارم.فقط آخر شب ها شارژ هستم و میتونم بازی کنم بقیه وقت ها حتما باید بخوابم.خیلی وقته خودم یاد گرفتم برم دستشوئی البته هنوز بلد نیستم سیفونو خودم بکشم.وقتی میریم شهرستان بهم اجازه میدن که برم بیرون،منم نامردی نمیکنم و دو شبانه روزی میرم گشت میزنم.پسر ها و دختر های شهرتان خیلی مهربونن و بلاخره یه جایی پیدا میشه که بخوابم. عاشق بوهای بد هستم.خیلی وقت ها جوراب و کفش یا پیرهن عزیزدل رو بغل میکنم و میخوابم.خیلی کار روح بخشیه.دوست دارم خودمو به بقیه بمالم.خیلی ها میگن لوسم اما این کلا محبت ذاتیه منه.گاهی فکر میکنم اگر خودمو بهشون نمالم و لوس نکنم دیگه دوستم ندارن.اینم عکسمه توی حمومم، ببخشید دیگه من کلا عادت ندارم لباس بپوشم.

پ.ن.اینم شرح حال من بود.کیارش.الان حدودا یکسالم شده.صاحابمم خیلی دوست دارم اما این باعث نمیشه گازش نگیرم :دی

کوری اثر خوزه ساراماگو

یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۸

کتاب کوری را پارسال تابستان دانلود کرده بودم و تا همین چند روز پیش به سراغش نرفته بودم.کتابی که از روش فیلم ساخته شده.کتابی متفاوت.البته باید اعتراف کنم که بار اولی که چند صفحه اولش را خواندم اصلا جذبم نکرد.همان جائی که مردی که اول کور شد کور میشود من کتاب را بستم ! حسم میگفت این از آن رمان های تلخ است که روحیه ویرانم را ویران تر میکند.اما قضاوتم درست نبود.کوری یک رمان استثنائی بود.رمانی که من رو به شدت به فکر وا داشت.البته افکاری که قبلا هم در قالب های متفاوت داشتم.در قالب مذهب در قالب اخلاق در قالب جهان بینی در قالب روانشناسی در قالب جامعه شناسی.اما گاهی دیدن همه افکار قدیمی در یک قالب نو و بدیل تاثیر اونها رو بیشتر میکنه.مثلا همه ما میدونیم که جامعه ۱۰۰ % اخلاقی نیست اما از نگاه نویسنده کوری به دید تازه تری میرسیم.

یه لحظه با خودتون تصور کنید که از فردا به جای اینکه آنفولانزای خوکی شیوع پیدا کنه یکهو کوری (کور شدن) شیوع پیدا کنه و همه مردم تا دونه آخرشون کور بشن.حالا تصور کنید این وضعیت رو.اگر این سوژه براتون جذابه بخونید کتاب کوری رو.

صفحه دانلود رمان کوری در سایت گرداب

پ.ن.این روز ها یک حس عجیبی دارم.بد جوری بهم ثابت شده که هیچ چیز پایدار و ماندنی نیست.نه هیچ وبلاگی نه هیچ آدمی و نه هیچ کره خاکی ای.

پ.ن.۲٫دوستان کپی کردن این قسمت و قرار دادنش توی وبلاگتون باعث تسلای یک داغ وبلاگ دیده میشه.دریغ نفرمائید : “وبلاگ دوشیزه شین به آدرس جدید منتقل شد shinkhin2.wordpress.com “

سلام جهان

چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸

سلام جهان

من دوشیزه شین هستم.

در یک اقدام بی حواسانه زدم وبلاگ دوشیزه شین رو ناک اوت کردم.

فعلا گیج و ناراحت هستم.

آدرس جدیدم: http://shinkhin2.wordpress.com/

جدا راهی وجود نداره که وردپرس اون دامنه shinkhin  رو دوباره بهم بده؟ هر چی میخوام بگیرمش میگه اینو الان داریم. هییییی


  • Page 2 of 2
  • <
  • 1
  • 2