زندگی من الان به مغزش رسیده

الان نزدیک هفت بعد از ظهر است و هوای تابستانی دارد گرمایش را از دست می دهد و کم کمک دم های بعد از ظهری اش را پس می دهد.اینجا سکوت مطلق است و فقط صدای موتور یخچال سکوت را خراش می دهد.کولر را خاموش کرده ام و حتی جوراب هم پوشیده ام.اصولا من قابلیت این را دارم که در گرمای تابستان نه تنها کولر روشن نکنم بلکه جوراب و آستین بلند هم بپوشم.جز چند روزی که زیر آفتاب ظهر توی شهر پرسه زدم به یاد ندارم در این تابستان گرمم شده باشد.گاهی حتی دستم را روی قلبم می گذارم تا مطمئن شوم که زنده هستم، چون آدم زنده باید گرمش شود ولی من با وجود زنده بودن خونسرد تر از این حرف ها هستم.

گاهی فکر میکنم زندگی مثل یک شکلات است که دختری که تاپ و شلوار صورتی و جوراب آبی پوشیده در بعد از ظهر تابستانی گرم دارد با چای می خورد.شکلات نرم و هوار است و دختر از آب شدن نرم نرمک شکلات در گرمای چای توی دهانش لذت می برد تا وقتی که در گاز بعدی از شکلات چیز سفتی زیر دندانش تاراق و توروق راه می اندازد.شکلات لامصب مغز دار است.اصولا توی کشوری که همه مغز ها فرار می کنند چرا باید شکلاتی مغز دار باشد و آرامش خورنده اش را بر هم بزند؟ این مغز که گویا مغز فندق هم هست چیز مزاحم و مزخرفیست اینجا.داشتم می گفتم زندگی مثل یک شکلات است که از نرمی اش لذت می بریم و فکر می کنیم تا ابد نرم و دلپذیر باقی می ماند اما ناگهان یک چیز سفت مثل مغز فندق این آرامش را بر هم می زند.

شکلات زندگی بعضی ها هموار و خرم است.بدون هیچ مغز یا کشمش لعنتی ای که اعصابشان را کشمشی کند.زندگی بعضی ها هم از فرط نا همواری شکلاتش به نازکی یک لایه ی لاتکس است که روی مغز فندقی بزرگ روکش شده است.

زندگی من الان به مغزش رسیده.مغزش هم یک فندق نیست، بادام است و لامصب بادام تلخی هم هست.هیچ چیز جور نیست.اصلا آخرین باری که به جاهای شکلاتی اش رسیده بودم را به یاد هم نمی آورم.سه واحد از لیسانسم مانده که هر چه امتحان می دهم رد می شوم.مهم نیست که چقدر خوب و درست بنویسم به هر حال استاد در نقش مغز بادام تلخ نمره ردی را حواله ام می کند.بقیه اوضاع را هم که گفته ام که چقدر خراب است.کار نیست ، پول نیست و …

برای اینکه در حس پوچی و بیهودگی غرق نشوم رو آورده ام به آشپزی.هر روز عصر یک بساط هست.یک روز بساط آش رشته است یک روز بساط کیک یک روز پای سیب یک روز سمبوسه.اینقدر دستم راه افتاده که سخت ترین غذا ها را هم در طرفه العینی ردیف می کنم.آش رشته ای که برای بعضی ها نصف روز کار دارد را در نیم ساعت جا افتاده تحویل می دهم.کیک و پای سیب هم همینطور که با احتساب ۲۵ دقیقه ماندن در فرو مدت پنج دقیقه تهیه خمیر نیم ساعته آماده می کنم.گرچه من فقط این آشپزی کردن هایم را در وبلاگم تعریف کرده ام و جز این تعریف چیزی به خوانندگانم نرسیده است ولی بروید خدا را شکر کنید که  اقلا همین هنر را دارم وگرنه از شدت بیهودگی خودم را دار زده بودم.و این وبلاگ دیگر به روز نمیشد.

پ.ن.این مطلب را چند روزیست نوشته ام، همان روز نوشتن سرور بلاگها مشکل پیدا کرده بود و الان این مطلب رو ارسال میکنم.



نوشته شده توسط shinkhin در ۰۴ مرداد در دستۀ روزنوشت

| برچسب ها : , ,

۱۵ پاسخ برای “زندگی من الان به مغزش رسیده”

  1. علی گفته :

    سلام
    خوشحال و موفق باشین

    [پاسخ]

  2. الیاس گفته :

    سلام
    بعد از تموم شدن دانشگام من به این چیزی هایی که تو میگی رسیدم(بیکاری بی پولی)، ولی بعد از یه مدت همه چیز حل می شه
    موفق باشی

    [پاسخ]

  3. یک‌گرم گفته :

    ما که داریم ظاهرا از مغز شکلات می‌خوریم. یعنی از مغزش شروع کرده‌ایم.

    [پاسخ]

  4. عمو هوشنگ گفته :

    :) همه مزه اش به همون مغزشه … اگه همش شکلات بود که زندگی گل وبلبل میشد …. میشد همین سریال آبکی های ایرانی که همه تهش به هم میرسن!
    *
    بعدا ها که پیر شدی، نوه هات رو دور خودت جمع میکنی و براشون تعریف میکنی که :
    …. آره ننه جون، جونم براتون بگه این لیسانس ما داستان داشت واسه خودش …

    [پاسخ]

  5. امید گفته :

    سلام. همه میدونیم زندگی مشکلات خاص خودشو داره بخصوص برای قشر عظیمی از مردم. تنها چند درصد جزئی از آدمیزاد هستن که در طول زندگیشون مشکلات آنچنانی ندارن اونم به لطف حمایت و ثروت بیدریغ پدرانشون. خیلی چیزایی که من و شما بعنوان مشکل ازش یاد میکنیم برای برخی با کشیدن چند برگ چک حل میشه. اما این نوع بشر هم به جای خودش دارای مشکلاتی تو زندگیش هست. پس فقط باید با تلاش و سعی مستمر از پس مسائل بر بیایم . من هم یکسال و نیم بعد از فارغ التحصیلی بیکار بودم و ایضاً بی پول اما به هر حال به خواست خدا و کمی هم تلاش استخدام شدم. کمی صبر باید که : “کارها به صبر بر آید”.

    [پاسخ]

  6. sirous گفته :

    بروید خدا را شکر کنید که اقلا همین هنر را دارم وگرنه از شدت بیهودگی خودم را دار زده بودم.و این وبلاگ دیگر به روز نمیشد.

    الان خدا رو شکر کردیم ، حالا اگر یک زمان خدایی نکرده شادروان بشی کسی هست خبر بده شین به ملکوت اعلا بپیوست ؟

    [پاسخ]

  7. The Knight of Darkness گفته :

    تقریبا تو موقعیت مشابهی هستیم درک میکنم چی میگی

    یه سئوال چرا این درس رو که میگی مهمان نمیشی تو دانشگاه دیگه؟ همینطوری جلو بری معدلت به شدت میاد پایین

    [پاسخ]

    shinkhin Reply:

    @The Knight of Darkness,

    چون این استاد مدیر گروه هم هست و برگه مهمان رو در صورتی که درس خودش رو بخوای مهمون بشی اجازه نمیده.به همین راحتی.این درس رو به استاد دیگه هم نمیده و کاملا انحصاری هست و باید بیوفتی :دی

    [پاسخ]

  8. آقا گرگه گفته :

    چرا هیچکس اصرار نمیکنه نری ؟
    همه فقط دارن کامنت میذارن و از مغز بادام و فندق تعریف میکنن .
    به تجربه بهم ثابت شده آدم دلتنگ بهش اینجا بیشتر خوش میگذره تا دنیای واقعی
    حال و روزه منم تعریفی نداره
    اون از کار
    اون از درس
    اینم کنکور که قرار بود سکوی پرتاب بشه فعلن خرابکاری کرده تو بودنم کلن

    [پاسخ]

  9. مات گفته :

    الان کنجکاو شدم اون سه واحد چیه؟ :دی

    [پاسخ]

  10. احسان صباغی گفته :

    سلام و درود

    من یادمه قدیم ها بادام تلخ رو در معرض آب روان قرار می دادند . آب به مرور تلخی ها را می برد و بادام شیرین بر جای می ماند.

    [پاسخ]

  11. فرهاد گفته :

    سلام

    این بیکاری بد دردیه خیلی آدمو داغون میکنه :(
    یادم قبلا هرجا که میرفتم واسه کار همه یا سابقه می‌خواستن یا مهارت‌های زیاد!
    باید مهارتهای مربوط به کار و درسی که خوندی رو بالا ببری انقد که طرف نتونه بهونه‌ای بیاره البته نمیشه منکر رابطه شد، اما همه جا رابطه مهم نیس، خیلی جاها کار طرف مهمتره!

    [پاسخ]

  12. مهرداد گفته :

    این نوشته ات را خوندم.اونم چند بار!
    باز خوبه به مرز جنون نرسیدی!
    تقریبا تمام جوونا دست کمی از حال خودت ندارند.
    یه توصیه برات دارم.از دوران تحصیلت تا میتونی لذت ببر.تنها دوره ای است که کسی ازت انتظار نداره.حتی به این شکلش که گفتی!
    تو آیندت خیلی خیلی روشن تر از منه!تو تهران زندگی میکنی(.ببخشید همون ایران!)جایی که بالاخره کاری برات پیدا میشه.جایی که هزارتا کارخونه و صنایع ایران درش خوابیده!
    من بدبخت تو شهر خودمون که طبق آمار دولتی بیکاریش ۱۴ درصده چه جای امیدی دارم؟شهری که بزرگترین صنعتش عرق گرفتن از گیاهاست!
    زندگی تو یه شکلات اما زندگی من یه تفالست!بزار برات مجسمش کنم:
    من هم مهندسی کامپیوتر نرم افزار میخوندم.در دانشگاه چهارم ایران!
    ۲ سال پیش افتخار خانواده و فامیل بودم.اما الان وقتی مهمون میاد از خونه در میرم و رو صندلی یه پارک اینقدر میشینم تا برند تا مبادا اول از همه مایه سر افکندگی پدرم در مقابلشان و بعد خودم بشم از سوال های تکراریشون!
    ۵ سال فقط یاد گرفتم درس پاس کنم.نه حرفه ای نه مهارتی!
    تنها شانس زندگیم اینه که پدرم با اینکه بازنشستست و سنش بالا اما امروزی فکر میکنه و شرایط من را درک میکنه.هیچ وقت از بیکاریم ننالیده و خسته شدنم از بس دنبال کار گشتن را با تمام وجود درک میکنه!وقتی که ساعت ۸ شب میومدم خونه و نامیدی را تو چهرم میدید و سوال کار پیدا کردی را ازم فاکتور میگرفت دلم میخواست اون لحظه بمیرم.
    فکر نکن آدم تن لشیم.
    اوایل مسافر کشی میکردم.بعدا تونستم ویزیتور محصولات یه کارخونه بشم.از رو زدن خسته شدم و اومدم بیرون.الان هم باز برگشتم به همون صنعت مسافر کشی!
    تو دختری!بازم همون کار کردن را ازت کسی انتظار نداره!اگر هم شوهر کنی مطمئن باش هیچ مرد امروزی نباید به مغزش خطور کنه که تو هم باید کار کنی!این جزوه حقوق زن که به انتخاب اختیار خودش کار کنه!
    اما مفت خوری و بیکاری برای یه پسر معاف بزرگترین تحقیره
    میدونی نزدیک خونه ما یه کوه قشنگ.اما قسمتی که طرف ماست یه ایراد داره! دامنه تقریبا خطرناکی داره و موقع بالا رفتن باید خیلی مراقب باشی. تا چند سال پیش هر موقع از کوه بالا میرفتم خیلی مراقب بودم.اما الان گهگاهی که بالا میرم هیچ احتیاطی نمیکنم!نمیدونم اما اصلا دیگه هیچی برام مهم نیست.
    اینایی که گفتم یک اپسیلون جوانب زندگی تفاله ای منم نیست!
    برای همین بیشتر از این حالت و بهم نمی زنم و خستت نمیکنم.
    از زندگی شکلاتیت لذت ببر.

    [پاسخ]

  13. مهرداد گفته :

    شاید بعضی ها بیاند بگند پس ۵ سال چی میخوندی!
    خود ایشون سخت افزار هستند اما حرف من را کامپیوتری ها کلا خوب می فهمند!
    در سهایی که سیلابیس هاش مال ۳۰ سال پیش و محتواش به خصوص در گرایش نرم افزار(با اون حجم ریاضیات و طراحی های الگوریتم) فقط به درد کامپایلر نویس ها میخوره(چیزی تو مایه شرکت موتورولا یا شرکت میکرودیتا)
    حالا فکر میکنید تو ایران گل و بلبل جایی واسه عرض اندام میمونه؟اصلا شعبه یا شرکتی در ایران داریم که فقط بخش خیلی خیلی کوچکی از این شرکت هار ا حتی بتونند مونتاژ کنند؟
    برای کنجکاو ها این را بگم.۳۰ سال پیش قبل از انقلاب کسانی که محتوا تقسیم بندی واحد های رشته کامپیوتر را میکردند بهشون تلقین شده بود که ایران قراره به دوازه های تمدنی که شاه قولش را داده بود برسه و تبدیل بشه به یه چیزی شبیه کره جنوبی الان در خاور میانه!شرکت های مزبور کامپیوتری هم سراریز بشوند به ایران عزیزمون!اما خب خورد به انقلاب و ….

    ((در دیاری که عقل مات شود هر محالی ز ممکنات شود))

    [پاسخ]

  14. shinkhin گفته :

    @مات,

    سیستم های کنترل خطی

    [پاسخ]

نظرتان را بنویسید


به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. برای تایپ انگلیسی Ctrl+g را فشار دهید.