خونه ی مادربزرگه
او قد بلند بود و پوستی سفید و موهای بلوند داشت.با بینی عروسکی و سر بالا که الان مشابه نه چندان زیبای همان بینی روی صورت من است.مادربزرگ من پر هیبت ترین زنی بود که در تمام عمرم دیده ام.زنی با عزت نفس بالا، قدرتمند و البته زیبا که به دلیل خرد و فرمایشات زیادش همیشه خودم را دور از چشمش نگه میداشتم.دیدن یک فرد بیکار مادربزرگم را اذیت میکرد.
مادربزرگم یک خانه ۴۰۰ متری داشت و حکمران بلا مانع آن خانه بود.صبح زود از خواب بر میخواست و حیاط بزرگش را آبیاری میکرد و یک نفر از اقوام دورش می آمد و کار های منزلش را انجام میداد تا عصر که خیلی عظیم دوستان و آشنایان به خانه مادربزرگ سرازیر میشدند.یک نفر همیشه مامور چاق کردن قلیان عصرانه مادربزرگم بود.هیچ گاه کار های او روی زمین نمی ماند و همیشه خیرش به عده زیادی میرسید.تابستان ها تمام دختر هایش به همراه بچه هایشان چند هفته ای را در خانه مادربزرگ میگذراندند.و این روال عادی زندگی مادرپزرگ پس از بازنشستگی اش بود.
یکی از روز های سرد زمستان سال ۸۰ تماس تلفنی ای که حاوی پیامی بدی بود با مادرم گرفته شد.مادربزرگ همیشه سالم و سر حال من بیمار شده بود.و بیماری اش غم انگیز بود.سرطان کبد چیزی نیست که بشود به راحتی آن را پذیرفت یا درمانش کرد.همین بیماری پای مادربزرگ را به خانه ما باز کرد.او که مخالف سر سخت دوری از خانه بزرگش و زندگی در خانه کوچک ما (آن موقع خانه مان ۱۵۰ متر بود) بود با نا خشنودی خانه اش را رها کرد و یکی از اعضای خانواده ما شد.خانواده ای تشکیل شده از یک دختر کنکوری از زیر کار در رو ، یک پسر فوق العاده شیطان و زن میانسالی که مدیر یک بیمارستان بود و از شدت ساعات کاری کمتر کسی چهره اش را به یاد داشت.
اوایل کار من فرار کردن از دست مادربرزگ بود.ولی به دلیل قرار گرفتن رخت خواب او در سوق الجیشی ترین نقطه منزل یعنی هال که همه در ها به آن باز میشد در فرار چندان موفق نبودم.با هر بار رد شدن از روبروی مادربزرگ حدود نیم ساعت سرگرم رسیدگی به کار های مادربزرگ میشدم.این اوضاع ادامه پیدا کرد تا اینکه کم کم تصمیم گرفتم دست از فرار بردارم و قلق های او را کشف کرده و با او دوست شوم.
روز های زیادی از فرجه کنکور من به پرستاری از مادربزرگ گذشت.روز های که مدرسه نداشتم ناهار درست میکردم و پای صحبت های مادربزرگ مینشستم و از او پرستاری میکردم و شب دوباره پس از اینکه با مادرم بحثم میشد که چرا شام درست نمیکند شام درست میکردم.مادرم یا سر کار بود یا پای تلفن های طولانی با دوستانش.
گاهی که امتحان پایان ترم داشتم و نمیخواستم که مادربزرگ را تنها بگذارم، کتاب هایم را می آوردم کنار رخت خواب مادربزرگ و درس میخواندم.یادم هست که روزی که امتحان فیزیک پیش دانشگاهی داشتم ، مادربزرگ از اینکه به کتاب نگاه میکنم و به او توجهی ندارم ناراحت شده بود، دلش شکست و گفت اصلا آنقدر آن کتاب ها را بخوان تا پاره شوند.وقتی این را شنیدم ابتدا خندیدم ولی یک لحظه ترسیدم و با خودم فکر کردم نکند فردا امتحانم را خراب کنم؟ ولی اینطور نشد و هر دو ترم امتحان فیزیکم را خوب دادم.ولی همانطور که هر چیزی زمانی دارد روزگار طوری رقم خورد که در دانشگاه ۶ بار درس فیزیک یک را گرفتم و فقط زمانی آن درس را با موفقیت گذراندم که کتاب هایم از فرط مطالعه به راستی پاره پاره شده بودند.
یک روز بعد از ظهر که از مدرسه می آمدم همکار مادرم مرا در خیابان سوار کرد و گفت شین بیا تو را برسانیم تا میخواستم تشکر کنم که ممنون خانه نزدیک است و دیگر راهی نمانده به من گفت که ما هم به خانه شما میرویم.این خبر شوم بود. مادربزرگ بهمن سال ۸۱ دنیا را ترک کرد و خاطرات و داستان های او برای همیشه در ذهن من باقی خواهد ماند.
پ.ن.مسابقه مشاعره تا ۲۰ خرداد ماه تمدید شد.

۴ خرداد ۱۳۸۹ at ۷:۴۴ ب.ظ
یادشان بخیر و جایشان سبز باد…
[پاسخ]
۴ خرداد ۱۳۸۹ at ۸:۰۹ ب.ظ
مادربزرگ همان قیطانی بود که با اندوه به موهای من بسته شد …
همیشه یه تیکه از خودشون توی وجودمون جا میذارن و همیشه یه تیکه از مارا می کنن با خودشون میبرن این اصل پیر دوست داشتنی -;@)
[پاسخ]
۴ خرداد ۱۳۸۹ at ۹:۳۸ ب.ظ
نشستن پای صحبت این آدمیزاد های دوست داشتنی خودش دنیاییست -;@) :x
[پاسخ]
فرنوش Reply:
تیر ۲۰م, ۱۳۸۹ at ۴:۲۹ ب.ظ
@یک شیرفروش, می خوامت
[پاسخ]
۴ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۰:۰۹ ب.ظ
سلام. خدا روح مادر بزرگتون رو قرین رحمت خودش کنه! من تا سال ۸۴ دو تا مادر بزرگ داشتم که مادر پدرم تیرماه ۸۴ بر اثر کهولت سن به رحمت خدا رفت. بین نوه هاش یکی من و یکی هم پسر عمه ام بهش رسیدگی میکردیم. هر وقت میخواستم براش مرغ بخرم میگفت مواظب باش بجای مرغ بهت خروس قالب نکنن. خیلی خوش خوراک بود تو اون سن (در ۹۷سالگی) هم به مواد غذایی اصیل بها میداد. مزه و طعم همه چیز رو بخوبی حس میکرد .اون یکی مادر بزگم (مادر مادرم) در قید حیاته اما اونم بر اثر کهولت سن زمینگیر شده و پیش دختر کوچیکه اش زندگی میکنه. متاسفانه این اواخر آلزایمر هم گرفته. به هر حال پست خوبی بود که در یاد ایام گذشته ی همه ی ما مؤثره. موفق باشی. ضمنا چرا لفظ تمدید رو بکار بردی برای مسابقه مشاعره؟ تا اونجایی که یادمه قبلا تاریخی برای پایانش ننوشتی که حالا تا ۲۰ خرداد تمدیدش کنی. -;@)
[پاسخ]
۴ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۰:۲۱ ب.ظ
خدواند رحمتشون کنه…
[پاسخ]
۴ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۰:۵۲ ب.ظ
akhei :X ….. :x rooheshoon shad.
[پاسخ]
۵ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۲:۱۴ ق.ظ
خدایش بیامرزاد
[پاسخ]
۵ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۲:۲۷ ق.ظ
چه حاطرهای. حالا چطور شد در این فصل بهار یاد اون خدا بیامرز افتادی؟
[پاسخ]
۵ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۲:۴۷ ق.ظ
منم مادربزرگ پدریم خیلی با ابهت بود و یه فامیل ازش حساب میبردن، فقط ما حدود سال ۷۰ از دستش دادیم، آخرین خاطره ای که ازش یادمه اینه که روی بستنی میوه ای من بجای یه دونه دوتا شاتوتی بود که اونم گفت منم مثل حسن دو تا میخوام باشه اینقدر اصرار کرد که رفتن براش یه دونه دیگه گرفتن، نمیدونم شاید درسته که آدما که پیر میشن مثل بچه ها میشن، مادر بزرگم بین بچه هاش میچرخید یه مدت خونه این بچه یه مدت خونه اون یکیا، کلا کسی با بودنش مشکل نداشت که مثلا بگیم مادرشوهر بازی و این حرفا باشه اتفاقا وقتی میومدن ببرنش من میرفتم یه جا قایم میشدم که مامانم بخاطر شیطونیام تنبیه م نکنه، وقتی برمیگشت راحت میتونستم هرکاری دوست دارم بکنم یه مادر بزرگ پشتم بود کسی کاری به کارم نداشت
فیزیک ۱ ۶بار؟ اوه البته فیزیک ۱ خیلی آسون بود من فیزیک ۲ ۳بار گرفتم یه بار ۶ یه بار ۸ دفه آخر ۱۴
[پاسخ]
۵ خرداد ۱۳۸۹ at ۹:۵۱ ق.ظ
روحشان شاد
[پاسخ]
۵ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۱:۵۰ ق.ظ
@یک گرم,
همینطوری.دلم براش تنگ شد :)
[پاسخ]
۶ خرداد ۱۳۸۹ at ۴:۴۷ ب.ظ
خدا رحمت کنه ایشون رو . والا تا حالا همچین دردی رو تجربه نکردم و هردو مادر بزرگ و هردو پدر بزرگم در قید حیاتند . باید درد عظیمی باشه . هیچ وقت دوست ندارم اونو تجربه کنم
[پاسخ]
۷ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۲:۳۷ ق.ظ
خدا مادر بزرگ شما و همه مادر بزرگ های دنیا را رحمت کند. اما ای کاش این مادر بزرگ ها هر چه بیشتر در دنیا باشن و ما رو راهمایی کنن. کاش ما هم مادر بزرگای لایقی بشیم که نوه ها مون این طور به نیکی ازمون یاد کنن و تا می تونیم اخلاق حسنه اونها را در خومون تقویت کنیم. :-h
[پاسخ]
۷ خرداد ۱۳۸۹ at ۴:۰۹ ب.ظ
خدا انشالا روحش رو قرین رحمت خودش کنه ….شادش گرامی…
مادر بزرگ من ( مادر پدرم ) سن زیادی داشت …. این اواخر چشماش درست نمیدیدن….بابام که فوت کرد تا دو ماه نذاشتیم بفهمهه علاقه عجیب و غریبی به بابام داشت…. بعد از دو ماه فهمید ….خدابیامرز چنان شوکی بهش وارد شد که کلا بهم ریخت سیستم مغزیش رو…حافظه اش رو از دست داد…یعنی دو روز خوب بود و همه چیز یادش بود بعد دو روز هیچی یادش نمیومد… وقتی که فهمید بابام فوت کرده چنان شیون و زاری و سگواری راهانداخت که بعد از دو ماه داغ همه دوباره تازه شد… همه همسایه ها ریخته بودن تو خونه اش… بنده خدا یک روز مونده به مراسم سالگرد اول بابام فوت کرد…یعنی مراسم سال بابام با ختم مادربزرگم تو یه روز برگزار شد….
خدا همه اسیران خاک رو رحمت کنه …
[پاسخ]
۷ خرداد ۱۳۸۹ at ۴:۳۶ ب.ظ
سلام. بنظرتون عجیب نیس؟ نوشتی کجائی؟ پس کو وبلاگت؟…وقتی راهش انداختم بخاطر تذکر شما، دیگه سر نزدی! :))
[پاسخ]
۷ خرداد ۱۳۸۹ at ۴:۴۳ ب.ظ
راستی شنیدم مسابقهی شعر راه انداخته بودی،…اگه اهل شعر هستی به وبلاگ بی پرده برای خواندن شعر تازهام سر بزن. ممنون
[پاسخ]
۱۰ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۰:۳۵ ق.ظ
مادربزرگ همه زندگی ماهاس وقتی نیستن این ومیفهمیم
[پاسخ]
۱۱ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۲:۴۲ ب.ظ
سلام خین شین، دلمون هواتو کرده بود چن وقت بهت سر نزده بودم…
خدا رحمت کنه مادربزرگتو، منم بعد از چند سال یاده پدربزرگم افتادم که از دنیا رفت…
راستی قبلاً هر روز آپ می کردی، الآن چرا اینجوری؟ -;@)
راستی چن سال پیشا که برات نظر میذاشتم این شکلکا خراب بود، حالا بالاخره درستش کردی :D
راستی، زن علی ماستی
[پاسخ]
۱۱ خرداد ۱۳۸۹ at ۱۲:۴۳ ب.ظ
اگر تا ۵شنبه نیومدم روزت رو پیش پیش تبریک میگم -;@) -;@) -;@) :x :x :x :* :* :*
[پاسخ]