مملکت تنبل ها
این هفته روی پروژه ای که گرفته بودم کار میکردم.شنبه وسایلش رو خریدم، یکشنبه مدارش رو بستیم و چهارشنبه پروگرام و عیب یابی و اجرا و قرار بود امروز پنج شنبه برویم پروژه رو به دوستان تحویل بدم و اونا به استاد تحویل بدنو و پولمو بگیرمو بیام خونه.بعد چند روزه در اثر کار زیاد ! خستگی از تنم در نمیره.دیشب ساعت ۲ خوابیدم و خیلی دلم میخواست صبح نرم.این شد که یکی از بچه ها که براش پروژه ساخته بودم تماس گرفت و گفت که کجام و وقتی شنید خونه هستم خوشحال شد و ازم خواهش کرد که هفته دیگه بریم چون هر سه تاشون خیلی خیلی خوابشون میاد.اینکه الان دارم اینو مینویسمم یعنی که قبول کردم دیگه

عزیزدل از وقتی که دنیا اومد جز بخش تاریک و ناراحت کننده زندگی من بوده.الان چند وقتیه که حال نمیکنه هر روز بره مدرسه و صبح ها نیم ساعتی بالای سرش میشینم تا بیدارش کنم و بره و ایشون ترجیح میده تا یک بعد از ظهر بخوابه.نمیتونم ناراحتی صبح ها رو براتون شرح بدم چون این حس من از طریق کلمات منتقل نمیشه.دیروز مامان کلی باهاش صحبت کرده که ایشون شب ها قبل از یک نصفه شب بیان خونه و صبح بتونن برن مدرسه، دیشب بلاخره این اتفاق افتاد و عزیزدل به مکتب رفت و همونطور که انتظار دارید مدرسه پسش فرستاده و بهش گفته برو فردا بیا.
پ.ن.وقتی میام یک قسمت ناراحت کننده زندگی ام را توی وبلاگم مینویسم انتظار ندارم که کسی از پشت اینترنت بتونه مشکل من رو حل کنه.همینطور انتظارم ندارم که کسی از پشت اینترنت ناراحتی ام رو کم اهمیت بدونه و بهم بگه که زیادی سخت میگیرم و غیره.وقتی در کامنتی یکی میاد بهم فحش میده خیلی راحت با خنده پاکش میکنم ولی وقتی دوستان بهم میگن سخت نگیر جدی جدی دلم میشکنه.چکار کنیم دیگه ، دوشیزه شینم زیاد چیزیم به آدمیزاد نرفته :دی

۳ دی ۱۳۸۸ at ۱۱:۵۲ ق.ظ
چرا سخت نگیری؟
مگه کم چیزیه؟!!
من هم حرصم می گیره کسی اینجوری حرف بزنه انگار که بزرگترین غصه های زندگی من فقط ناشی از سرخوش بودن و زیادی سخت گرفتنمه!!
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۱۲:۱۲ ب.ظ
چه خواهر مهربونی! :)
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۷ ب.ظ
راست مگی هیچی ات به آدما نرفته چون تو فرشته ای عزیزم…
ببین این و جدی می گم اگه من بودم می گفتم به من چه می خواد بره مدرسه می خواد نره ،برای همین می گم فرشته ای چون دوستش داری براش وقت میذاری اصلا خودخواهی در وجودت نیست…
خیلی خوشحالم شما اولین کسی هستید که وبلاگم و خوندید کاش بهم می گفتید ایراداتش کجاست. مرسی برای وقتی که گذاشتید …
شین چرا خودکشی ؟
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۸ ب.ظ
@مهسا,
ممنونم مهسا جون
خودکشی رو یادم نیست.هیچ وقت چنین اقدام بدی نکردم ولی خب میگن آدم الکی الکی گاهی دوست داره از این کارا بکنه ماجرای منه
وبلاگت هیچ ایرادی نداره فقط کاش روی بلاگفا نبود.من همین حرف رو چند ماه پیش به یکی از دوستان که میخواست بلاگ باز کنه گفتم و ایشون اصلا توجه نکرد و چند وقت بعدش که دید آقای شیرازی چطوری وبلاگ ها رو پاک میکنه و ارزشی برای کسی قائل نیست به حرف من رسید و اومد وردپرس.اولش از دستش ناراحت شده بودم ولی خب بعدا فهمیدم که سیستم وردپرس اولش یکم سخته و اگر آدم یکم با بلاگفا کار کنه دستش راه میوفته.
بازم به شما همون توصیه رو میکنم هر چند اگر به حرفم مثل اون دوستمون توجه نکنی :دی
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۰ ب.ظ
من هر چی فکر کردم معنی اون عکسه رو نفهمیدم که چه ربطی داشت ؟
یعنی مثلا شما اون پسره هستید ؟ بعد عزیز دل خانه هیولا ؟!
بعد راستم میگی خاله . نمیشه به این راحتی ها درک کرد ولی بنظر من
این عزیزدل رو بهش یکم سخت بگیرین من این جماعت پسرها رو میشناسم . :D خوب نیست اینطوری.
الان ناراحت شدی ؟ :=
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۱:۰۴ ب.ظ
@رضا,
کلا اون عکسه وضعیت ترسناک رو میرسونه
:)) نه بابا چرا ناراحت بشم.مسئله اینه که مامانم خیلی شل میگیره.بیشتر اعصاب خوردی ام بابت همینه
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۱:۴۷ ب.ظ
کلا معتقدم مشکل هر کس رو فقط خودش درک می کنه.. ما هم از طرحش نه دنبال راه حل دیگران، که دنبال همدردی هستیم.
الان وضعیت عزیز دل شما پیش چشمم هست. هرچه فکر میکنم به سختی های شما، نمیتوانم چون شما فکر و عمل کنم. چون در موقعیت شما نیستم. به نظر من هر مشکل هر فردی مثل اثر انگشت راه حل یونیک و منحصر به فرد داره.
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۲:۱۰ ب.ظ
به من فحش میدن .. ولی من با عصبانیت پاکش میکنم ناراحت میشم که اینجا هم ادم رو ول نمیکنن
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۳:۴۶ ب.ظ
من درکت میکنم، خودم در مورد داداشم احساس مسئولیت عجیبی دارم احساس میکنم اگه موفق نشه تقصیر منه، انگار بچه امه و آرزوهام رو میخوام رو اون پیاده کنم! دوس ندارم راهنمایی که نداشتم رو، اونم نداشته باشه
عزیز دل به وجود کسی نیاز داره که قبولش داشته باشه، یه آدم تاثیر گذار تا باهاش حرف بزنه
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۵:۱۸ ب.ظ
ببین شین جان
این یه کم به خاطر سن اش هم هست چون می خواد استقلال داشته باشه و این طوری می خواد بگه من بزرگ شدم . رفتارت باید طوری باشه که باهاش بتونی کناربیایی که فکر نکنه داری بهش باج میدی . یک بار بشین تنها بدون حضور مادرت باهاش صحبت کن (جنبه نصیحت نگیره جوش هم نیاری که فکر کنه دستور میدی بهش ) . بگو به خاطر خودش هست . بینم چه می کنی . B-)
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۵:۴۲ ب.ظ
بنده معتقدم با این «پ.ن.» آخر مطلبت، به هدفت نمیرسی.
بالاخره به عنوان یکی از سردمداران تولید کامنتهای اون چنینی که ازشون حرف زدی، صاحبنظر هستم دیگه D:
خدایی نیستم؟!
خوانندگان مذکر رو به فصل دوم کتاب «مردان مریخی زنان ونوسی» ارجاع بده، ایشالا حرفت تفهیم بشه.
درغیراینصورت فکر کنم حتی تا وقتی که با مدرسه نرفتن نوهت هم مشکل پیدا کنی، مشکلت با این کامنتها حل نمیشه :))
جدی میگم :)
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۷:۱۷ ب.ظ
شین راستش می خوام یه رازی و بهت بگم من اطلاعاتم صفر از وردپرس می شه کمکم کنی؟
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۷:۴۷ ب.ظ
اون بچه رو دیدی توی عکس ؟ از خونه میترسه بدجور !
بنده افشا میکنم که تو خونه رو برای عزیز دل ترسناک کردی و اون مرتسه بیاد خونه . اسنادش هم موجوده .
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۷:۵۱ ب.ظ
@ایلیا,
:)) از دست تو ایلیا
حالا کی سند ها رو میاری؟
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۷:۵۲ ب.ظ
@مهسا,
آره.طبیعیه.منم همینطور بودم.حتما تا جائی که بتونم کمکت میکنم.
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۷:۵۳ ب.ظ
@پدرام,
خب جان گری میگه که مرد ها در مواجه با دردودل راه حل ارائه میدن ولی خب اینکه بگن سخت نگیر که راه حل نیست.حتما زندگی داره بهم سخت میگیره که صدام در اومده :)
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۷:۵۴ ب.ظ
@شازه,
والا اطرافمون کسی نیست.اصلا.دوست و فامیل هم که یا نداریم یا خیلی خیلی دورند.ره ذهنم رسیده ببرمش پیش مشاور.نظرت چیه؟
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۷:۵۵ ب.ظ
@وارش,
کسی که فحش میده اصلا ارزش ناراحت شدن نداره.باور کن.آدم حقیریه.با فحش دادنش اینو ثابت کرده.
[پاسخ]
۳ دی ۱۳۸۸ at ۹:۴۶ ب.ظ
ای شین بچه های این زمونه رو کلا درک نمی کنم زمان ما کلا خودمون مسئولت پذیر بودیم احترام حالیمون بود نمی دونم بزرگ و کوچیک سرمون میشد ولی الان بچه ی ۵ ساله همه چی حالیشه باور کن چند وقت پیش ا از بحث شما جدا پسر ۵ یا ۶ ساله دختر همسایه شونو خوابونده من داشتم شاخ در می اوردم مدرسه نرفتن که چیزی نیست
[پاسخ]
دوشیزه شین Reply:
دی ۴م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۹ ب.ظ
@شازه,
نظر منم همینه
[پاسخ]
۴ دی ۱۳۸۸ at ۱۲:۵۲ ق.ظ
اسنادش رو با پیک موتوری برات فرستادم . متاسفانه فتنه گران سبز فکر کردن اون بنده خدا از برادران عرزشی ِ موتور سواره . هم خودش و هم موتورش و هم اسناد رو به لقاالله فرستادن :-ss :-ss
[پاسخ]
۴ دی ۱۳۸۸ at ۱:۳۵ ق.ظ
@دوشیزه شین,
خب همینه دیگه.
سراسر دو حالته.
مرد باید راه حل ارائه بده و اگه مشکلی هست حلش کنه (پس راه حل میده).
اگه این نقض بشه (یعنی مشکلی نباشه)، خب طبعا میگه «سخت نگیر» یا «زیادی بزرگش میکنی» و … (و واقعا هم اینطور فکر میکنه؛ چون به نظرش مشکلی نیست).
و اگه باز نقیض این صادق باشه، برمیگردیم به حالت اول: مشکلی هست؛ پس باید راه حل داد!
D:
:))
مثل همون دیجیتالیه که کار میکنی! دو حالت داره؛ واکنشهای هر حالت هم مشخصه!
مگه اینکه به صفر و یکی بودنش آگاه بشه و سعی کنه یکم تو اون حالت «نه اینوری، نه اونوری» وسط، تعادل رو رعایت کنه.
[پاسخ]
۴ دی ۱۳۸۸ at ۲:۲۴ ق.ظ
@-)
[پاسخ]
۴ دی ۱۳۸۸ at ۲:۴۴ ق.ظ
ببینم عزیز دل دوست جنس مخالف داره(البته از نوع تریپ لاو)؟
اگه حرفای و خواسته های شما از زبان اون به عزیز دل منتقل بشه بسیار سریعتر و موثر تر جواب میده.روی من که اثر کرد و مادرم به مقصودش رسید :D مثل شما صدبار از فواید مدرسه براش بگی همش کشکه اما اگه اوشون یه بار صداشو نازک کنه و بگه عزیز دل بخاطر من تحصیلاتت رو جدی بگیر ؛ قول میدم تا کنکور این جو عزیز دل رو بگیره و چه بسا شاگرد ممتاز هم بشه اما برا کنکور قول نمیدم چون اون موقع عشق و مشق حالیش نمیشه و اصولن چیزای دیگه براش مهم خواهد بود.فعلن تجویزم این بود <):)
[پاسخ]
۴ دی ۱۳۸۸ at ۴:۱۲ ق.ظ
=(( وای وای وای ! من اگر جای تو بودم خودکشی می کردم.
[پاسخ]
۴ دی ۱۳۸۸ at ۴:۱۶ ق.ظ
در ضمن در دوشیزه شین بودن شما شکی نیست ، اما در مورد این که به آدیمزاد نرفته باشین… تنها راهی که این جمله از لحاظ مفهومی درست در میاد اینه که منم نژادی از شامپانزه های آفریقایی ساکن مشهد باشم .
[پاسخ]
۴ دی ۱۳۸۸ at ۵:۱۰ ب.ظ
اگه می بینی مقاومت نمی کنه خیلی خوبه . باید طوری براش مطرح کنی که اجبار پشت خودش احساس نکنه . به مادر هم بگو که این راه خوبیه و دلسوزی مادرانه گاهی وقت ها ضرر بیشتری داره . بزارید خودش هم بدونه که ادامه این وضعیت براش فایده ای نداره . موفق باشی
[پاسخ]
۴ دی ۱۳۸۸ at ۷:۲۸ ب.ظ
بابا این خواهره ما هم عزیزه دله خونه رو همش لوس می کنه ، همش نشستن با هم میگن و می خندن ، هر وقت من چیزی می گن گوش نمی کنه ولی خواهر بگه چرا :-?? :=
ولی اگه به جات بودم چنان پس گردنی نثاره اون پسه گردنش می کردم که شبا ساعته ۸ بگیره بخوابه :o :D @-) :-B
[پاسخ]