از احوالات یک روان پریش
انگار همین دیروز بود ، نه این خواب دیشبم بود ، نمیدونم شایدم یک هفته پیش بوده.شایدم فقط فکر کردم که این اتفاق افتاده و واقعا رخ نداده.این حال این روز های منه.حالت گیجی ای رو دارم که وقتی بین روز خوابیده باشی و بعدش که از خواب بیدار میشی یادت نباشه که اینجا کجاست و روزه یا شب ! همش همین حس رو دارم.احساس میکنم در هوا معلقم.زمان برام مفهومی نداره.
یکشنبه عصر رفته بودم برای دوستم که اولین بار است میخواهم بعد از ازدواجش به منزلش بروم کادو بخرم.موقع حساب کردن دیدم کارت اعتباری ام نیست.فکر کردم که دیروز توی سوپر مارکت جا گذاشته ام.حدود یک ساعت فکر کردم تا فهمیدم دیروز نبوده و هفته پیش بوده.
خیلی دلم تنگ شده.برای خیلی ها.برای آنها که دیگر نیستند ، برای مکان هائی که دیگر نمیتوانم بروم.برای دوستی هائی که تمام شد رفت.برای کودکی ، برای خودم زمانی که بهتر از این بودم.دلتنگی را تا به حال مثل یک حس سیاه چنگال دار احساس نکرده بودم.خیلی اوقات هم فکر میکنم که این حس دلتنگی مثل یک خرس چند صد کیلوئی تنبل روی دلم نشسته و نمیگذارد جوم بخورم.

۵ آبان ۱۳۸۸ at ۸:۰۸ ب.ظ
منم تازگی حس دلتنگی بد جوری میاد سراغم.به خصوص وقتایی که دوستام عکسای قدیم دانشگاهمون رو میگذارند توی فیس بوک. یهویی دلم انقدر برای اون دوستیها تنگ میشه که تاحالا همچین حسی نداشتم!!
[پاسخ]
۵ آبان ۱۳۸۸ at ۹:۱۶ ب.ظ
احتیاج مطلق داری به نیندیشیدن و استراحت. گاهی وقتها همین حالتها سراغ خیلیها میاد
[پاسخ]
۶ آبان ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۹ ق.ظ
تازه شدی مثل بقیه. زیاد سخت نگیر.
[پاسخ]
۶ آبان ۱۳۸۸ at ۹:۳۷ ق.ظ
منم از این حالت ها زیاد دارم خیلی وقتا کلی فکر میکنم اما باز هم به هیچ نتیجه ای نمیرسم
قدیم ها میگفتن فراموشی مال آدمهای مسنه اما الان دیگه اینطوری نیست فراموشی سن و سال نداره
از این دلتنگی ها زیاده ولی خب کاریش که نمیشه کرد
واااااااای گفتی کادو منم باید برم واسه دوستم که تازه بچه دار شده کادو بخرم ولی همش یادم میره
[پاسخ]
۶ آبان ۱۳۸۸ at ۱۰:۲۴ ق.ظ
این روزا یکی رو پیدا کن سردرگم نباشه…
.
.
ولی خاطرات و دوستی هایی که می رن و گم می شن از همه شون غم انگیزترن!
[پاسخ]
۶ آبان ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۸ ق.ظ
حتما خواسته ای داری که سرکوبش میکنی مثل آشتی با کسیکه قهری یانیاز به سفر یا آشنایی با آنسانی جدید.
[پاسخ]
۶ آبان ۱۳۸۸ at ۸:۰۳ ب.ظ
منم تا حدودی در هوام :!:
درسامو که مرور میکنم میبینم خیلی آشنا هستن،بعد به خودم میگم نه بابا…نخوندیمشون… اما بعد که خیلی فکر میکنم میبینم پریروز خونده بودیمشون… :idea:
(میگم شین جون اینقد حرصم میگیره هی اینا تو کامنتاشون میگن بهت که سخت نگیر…چرا نمیفهمن آخه؟ :| )
[پاسخ]
۶ آبان ۱۳۸۸ at ۱۰:۳۵ ب.ظ
نکنه واسه همینه هر روز قالبت رو عوض میکنی.
عزیزم تو این هفته سه تا قالب عوض کردیها. در جریان که هستی یا فکر میکنی یک ماه از هر کدوم گذشته؟
[پاسخ]
۶ آبان ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۴ ب.ظ
دفعه بعد که اومدی عوضش کنی اول اینو ببین
“این رو ثابت فعلا برای یک مدتی قرار دادم”
یه توجهی هم به تاریخ و ساعتش بکن:
“۶ آبان ۱۳۸۸ در ساعت ۲۲:۳۵”
بله! پارسال نبود. دیروز بود :!: ;-)
[پاسخ]