اگر دوباره دوازده ساله میشدم
پرستو خانوم گل منو به این بازی دعوت کردن که اگر دوازده ساله میشدید چکار میکردید یا یک همیچین چیز هائی :دی قبلش بگم که من یادم نرفته که آقا سیناک و آقا صابر(وبلاگچی) و آقا میثم(گیله مرد) هم منو به بازی دعوت کرده بودند.چشم.به زودی شرکت میکنم.تازه یک مدته که به بازی آقا صابر (وبلاگچی ) فکر میکنم و ایده خوبی به ذهنم رسیده.
راستش من وقتی دوازده ساله بودم توی زندگی خانوادگی ام کلی بحران وجود داشت.چندیدن بحران خانمان بر انداز.کار به جائی رسیده بود که ما حتی حس میکردیم که بحران رو به شکل آدم میبینیم که داره تو خونمون راه میره ! دیگه از اینکه توی خونه چه مشکلاتی بود فاکتور میگیرم، مجلس روضه نیست که وبلاگه !
با تغییر مقطع تحصیلی خیلی مسائل آزار دهنده برام شروع شده بود.اول اینکه درس های راهنمائی خیلی با ابتدائی فرق داشت و کلی معلم داشتیم وکنار اومدن با این قضیه برای اکثر بچه ها یکم مشکله.یکی دیگه از مشکلاتم این بود که حتما باید چادر سر میکردم :( فکرش رو بکنید یک بچه ی پر شر و شور که تا دیروز دوچرخه سوار میشد و توی سر و کله پسر های همسایه میزد و دزد و پلیس و فوتبال بازی میکردن الان باید نقش یک خانوم محجبه و سنگین و رنگین ۴۰ ساله رو بازی میکرد !! به معنای واقعی این چادر منو له کرد.همه شور کودکی ام رو زنده زنده خاک کرد.
نکته بعدی که توی ذهنم خیلی برام بزرگ بود و دوست نداشتم اتفاق بیوفته بلوغ بود.فکر اینکه یک خونریزی پر دردسر و مادام العمر میوفته گردنم آزارم میداد.من از همه زن ها منتفر شده بودم از مرد ها بیشتر.از همکلاسی های بالغم متنفربودم.ولی خب در یک بیست یکم آبان ماهی ما هم در این چرخه خون – درد – کثافت – آزاد افتادیم.
دوازده سالگی سنی بود که شین اینقدر غم و غصه داشت موهای سرش سفید شدن.البته از برزگترین غصه هاشم همین برزگ شدن بود و اینکه مقامت میکرد که یک آدم بزرگ و بالغ بشه.الان سیزده سال از اون روز ها میگذره و دلم میسوزه برای اون روزام.اگر من میدونستم که وقتی بزرگ میشم مهندس میشم ، خانوم میشم ، ملت برام سر و دست میشکونن ، مستقل میشم و از استقلالم احساس غرور و شعف میکنم و در خیلی جاها آزادم و هر کاری دلم خواست میتونم کنم، اون بخش از غصه ها رو نمیخوردم.همون موقع میرفتم باشگاه و ورزش مورد علاقه ام رو دنبال میکردم.من توی رشته خودم استعداد زیادی داشتم و مطمئنم که میتونستم عضو تیم ملی بشم.همونطور که مادرم عضو تیم ملی بود.

۲۰ مهر ۱۳۸۸ at ۲:۲۴ ب.ظ
http://warrick.cs.odu.edu/
برو ببین برای Recovery می تونی کاری بکنی؟ باز اگر راهی پیدا کردم بهت می گم.
[پاسخ]
۲۰ مهر ۱۳۸۸ at ۴:۵۰ ب.ظ
۱۳ سال بعد از خودت میپرسی اگر ۲۵ ساله میشدم چه میکردم! شاید اون موقع بگی نبایست تو ۲۵ سالگی انقدر مسائل رو سخت میگرفتم. نتیجه این که سخت نگیر رفیق!
[پاسخ]
۲۰ مهر ۱۳۸۸ at ۹:۱۵ ب.ظ
حالا هی ما میگیم سخت نگیر، شما همش منفی، همش سخت و … زندگی رو کوفت کردی در یک کلمه :)
*من اصلا به قانون جذب اعتقاد ندارم ولی اگه درست باشه شما داری هرچی منفی تو عالمه، به سمت خودت جذب میکنی :cool:
[پاسخ]
۲۰ مهر ۱۳۸۸ at ۹:۲۴ ب.ظ
ولی کاش من کوچیک بودم و بزرگ نمی شدم.
هی جووووووونی….
[پاسخ]
۲۱ مهر ۱۳۸۸ at ۶:۲۲ ق.ظ
مامانت توی تیم ملی چی بود
تو قرار بود توی تیم ملی چی باشی
البته فک کنم اگه میخواستی بگی که خب نوشته بودی دیگه!
[پاسخ]
۲۱ مهر ۱۳۸۸ at ۵:۳۱ ب.ظ
واااااای این قضیه بلوغ و اینا رو موافقم اساسی
همیشه افسوس گذشته رو میخوریم ولی همین که نمی دونیم چی قرار در آینده پیش بیاد فکر کنم جذاب تره
[پاسخ]
۲۱ مهر ۱۳۸۸ at ۶:۵۴ ب.ظ
[...] باغ!،پرنیان،مانیا،ارمغان،الهام(+)،دوشیزه شین(+)،یاسرکمالی [...]
۲۱ مهر ۱۳۸۸ at ۷:۰۲ ب.ظ
منم یه افت بزرگ داشتم تا سه ماه اول،اول راهنمایی…
من تا حالا مدرسه ای نبودم که چادر اجباری باشه،اما کلاً چیز مزخرف و دست و پا گیریه…من با آستینای بلند مانتو ام هم مشکل دارم!فک کن چادر هم بیاد روش! :)
اوممممم…این نکته ی بلوغ رو خیلی خوب گفتی…یعنی یه مدته داره جلوی چشمام راه میره…! ما هم در ۱۴تیر (همین تابستونی که زودم گذشت) در این به قول خودت چرخه وراد شدیم…
برزگ شدن مسئله ای هست که از سال پیش با حرفهای معلما افتاده به جونم…مثه خوره داره بچگیامو میخوره…حالا هم که این معلما زر میزنن(!) که دیگه الان همتون خانوم شدین…! میخوام بکشمشون…
ممنون شرکت کردی عزیز! :*
[پاسخ]